تبلیغات
بهائیت شناسی z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1396/11/20 ساعت 08:36 توسط بابائی
                        خیانت بهائیان

    آیه ی دیگری که خواندی قسمت مختصری از آیات سوره ی بقره ی قرآن است. من آن آیه را هم به ضمیمه ی آیه ی جلوتر آن، برایت می خوانم: و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا، ان الله لا یحب المعتدین. واقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم والفتنة اشد من القتل و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام حتی یقاتلوکم فیه فان قاتلوکم فاقتلواهم کذالک جزاءالکافرین. در راه خدا با آنان که به کارزار شما آمده اند، بجنگید؛ اما از حدّ فراتر نروید که خدا متجاوزان را دوست ندارد. آنان را (که به جنگ و کشتن شما آمده اند) در هر جا که یافتیدشان بکشید و آن سان که شما را از دیارتان بیرون کردند، اخراجشان کنید که فتنه به مراتب از کشتار سخت تر است. در مسجد الحرام تا آنها دست به رویتان باز نکرده اند، کارزار مکنید و اگر در آنجا به جنگتان آمدند، شما نیز آنان را بکشید که جزای کافران این چنین است۱. 

    فرهاد عزیز، من مسلّم می دانم که اگر در جلسات درس تبلیغ شما یا جلسات به اصطلاح دعا یا دوره های کلاس های روحی، به این آیه به صورت کامل با توجه به زمینه های قبلی آن خوانده می شد، امروز تو چنین ناآگاهانه سخن نمی گفتی و از این قبیل است تکلیف نوع استدلالی که در اینگونه موارد و موضوعات مشابه، مبلّغان بهائی به شما تعلیم می دهند. از این روست که همه ی تقصیر هم متوجّه تو نیست، بلکه بخش عمده ای به عهده ی آنان است که می کوشند تا شما را به لحاظ فکری، در این جوّ جامد و فضای تیره و تار نگاه دارند و اجازه ی هیچگونه آزاد اندیشی و به قول خودتان، تحری حقیقت، البته بطور واقعی را به شما ندهند.

    با خواندن یک آیه ی دیگر از قرآن کریم، تکلیف کلّی کار را (برای تو و همه ی کسانی که با توسّل به این آیات بریده بریده، می خواهند اسلام را آئینی نظامی و خشن معرفّی کنند) روشن می کنم تا بدانید اسلام شریعت معتدل است. نه هوادار تنها مهرورزیدن خالص و بی جهت است و نه به تنهائی در زمینه های قهری قدم برمی دارد؛ بلکه جامع بین مهر و قهر و جلال و جمال است. آیه ی 195 سوره بقره می فرماید: اگر کسی بر شما تاخت، شما نیز چونان او، بر وی بتازید و چروای خدا را پیشه کنید.

    بد نیست که بدانی قرآن کریم در این زمینه پا را فراتر هم نهادهه و فرموده است: مباد که کینه ی قومی شما را بر آن دارد که از مرز عدالت (نسبت به آنها) در گذرید! شما عدل و داد پیشه کنید که این به پارسا بودن نزدیک تر است.۲ 

    با شنیدن این توضیحات شیوا، از خوشحالی در پوسن نمی گنجیدم و در دل، بر جلال درود می فرستادم و او را تحسین و دعا می کردم. در همین اندیشه ها بودم که بار دیگر سخن او مرا به خود آورد که گفت: این منطق روشن اسلام است که دقیقاً با علم و عقل و فطرت انسانی منطبق است۳  و اما پیشوایان بهائی می گویند و می نویسند: زنهار از این که نفسی از دیگری انتقام کشد و لو دشمن خونخوار باشد..۴
    آنان که فرمان می دهند: به عالم انسانی مهربانی کنید. بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه ی یار. ۵
در متون اعتقادی چنین کسانی، نباید آن عبارات هراسنده وجود داشته باشد؛ آتش برای دشمنان، تحریم ملاقات مخالفان، تلقّی از مخالف همانند جهنم، عذاب حتمی برای منکران و...
 
     فرهاد جان، این خلاصه ی سخن من است که وحدت عالم انسانی ادعائی تو، با این مطالبی که رهبرانت به دست داده اند اساساً از اصل، قابلیت طرح و بحث و توجیه ندارد؛ به حدّی که دیدیم حتی سر و صدای خود آنان نیز در آمده است؛ زیرا پس از آنکه گفتند: گرگان خونخوار را مانند غزالان خُتَن و خَتا، مشک معطر به مشام رسانید.۶  مجبور شدند بگویند: مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی، این ظلم به گوسفند است. ۷

    شاید دریافتند که آن اندیشه های برخاسته از تفکر صلح کلّ برخلاف فطرت بشری است و زمان آن سپری شده است، بطوری که امروزه هیچگونه کارائی ندارد؛ ضمن آنکه با این عبارات متناقض، پیروان خویش را در میان امواج خروشان و سهمگین جامعه و بروز افکار و اندیشه های نوخاسته سرگردان و رها کرده اند. عجبا که معدودی از اینان (که نزدیک است غرق شوند و یادشان از خاطره ها محو گردد) باز در همان حال هم می گویند: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار!
    فرهاد عزیز، به این تصور نباشی که قصدم از این سخنان توهین به تو و عقائد توست؛ هرچند به نظرمی رسد تو چنین صراحت لهجه ای را انتظار نداشتی؛ اما به هر حال، غرضم از این مطالب آن بود که به تو دوست عزیز خود توصیه کنم که آزاد فکر باشی و به حق و واقع، در تحری حقیقت بکوشی نه اینکه خوب سخن بگوئی؛ اما از عمل به لوازم نهفته در آن کلمات، فرسنگ ها دور بمانی!

    آخر، این چه وحد عالم انسانی است که پیشوایان شما، حتی در محدوده ی کوچک خانواده ی خویش، نتوانسته اند به آن جامه ی عمل بپوشانند؟! اینان وحدت خانوادگی را نتوانستند حفظ کنند و تو چگونه ایشان را مبتکران وحدت عالم انسانی شان می خوانی؟ مگر میرزا حسینعلی نوری برادر عزیزش صبح ازل را "یا ایها الحمیر"۸ (یعنی ای الاغ) نخواند؟! مگر همو برادرش را لقب "عجل "۹  (یعنی گوساله) نداد و در موارد زیادی از کتاب بدیع، به او بد نگفت و نارواها نسبت نداد؟ مگر با عزیه خانم خواهر خود، در نیفتاد؟!

    اینها و ده ها موارد دیگر در این زمینه همه و همه نشان دهنده ی بیهودگی و بی پایگی این به اصطلاح تعلیم بهائی است که بهائیان فراوان شعارگونه از آن سخن به میان می آورند.

    مگر همین عبدالبهاء نبود که با برادرش میرزا محمد علی موسوم به غصن اکبر درگیر شد و به جان هم افتادند و یکدیگر را دزد، ابلیس، مرکز نقض، شیطان ، مرکز نفی و... خواندند و ده ها تعبیر تند دیگر از این دست ۱۰؟! بعد هم مگر تو از روابط شوقی و اطرافیانش آگاه نیستی؟
  
    خلاصه... تو (که خود را در زمره ی روشن فکران می شماری) باید بیشتر تحقیق کنی و منصفانه به داوری بنشینی؛ زیرا مردم جامعه ی ما از نسلی که خود به دست خود برای تدارک آینده ای بهتر و روزگاری روشن تر پرورده اند، انتظاراتی دیگر دارند و این کوته فکری ها و کج اندیشی ها درست در خلاف جهت خواسته های منطقی آنان است. در عین حال، باید مرا ببخشی که زیاد صحبت کردم؛ ولی باز هم تکرار می کنم از آنجا که چندان به ادامه یی این مباحث با تو امید نداشتم، کوشیدم که لااقل یکبار هم شده بطور فشرده، یک سری مطالب مورد نظرم را در این زمینه با تو طرح کنم؛ باشد که مفید و مؤثر افتد.

     آرزو دارم همینطور که سریع حرف های مرا نوشتی، بروی و هرچه زودتر، ضمن تماس با افرادی که به قول خودت، آنان را توانمد و شایسته حلّ مشکلات اخیر می دانی، ره آوردی برای من و صدها انثال من (که مشتاقانه در انتظار دریافت پاسخ اینگونه پرسش ها هستیم) بیاوری.

     در این هنگام جلال کتاب هایش را جمع کرد و در کیفش گذاشت. فرهاد هم (که گفتی ساعت ها چنین لحظه ای را انتظار داشت) موقعیت را برای ختم جلسه بسیار مناسب دید و با خوشحالی خلاصی از این ورطه، از جا برخاست و ضمن خداحافظی نه چندان گرم، قرار فردا را گذاشت و به سردی از ما جدا شد. من و جلال هم با یکدیگر خداحافظی کردیم، در حالی که یک بار دیگر آنچه را در این نیم روز داغ برایم اتفاق افتاده بود در خاطره ام مرور می کردم، بر آن شدم که موقتاً ان فکرها را متوقف کنم و باز به مصداق: روز از نو، روزی از نو، به سراغ کتاب های درسی ام بروم و خود را آماده ی گذر از امتحانات پایان ترم کنم.
_______________________________ ۱ ۱ - بقره : 191 - 192
۲  - مائده : 8
۳  - شاید خواننده ی عزیز در اینجا گمان برد که اگر چنین است و اسلام در عین حال، دستوراتی در قلع و قمع تجاوزکاران و نظائر آنان داده است، پس چرا به مطلب مشابهی از بهائیت در گفتگوهای پیشین اعتراض شد؟ باید وجه داشت که قبلاً نیز اشاره کردیم: اگر اسلام وحدت عالم انسانی را مطرح می کند، نه به مفهوم صلح کلّ و جنبه ی رؤیائی آن است تا بگوئیم: واقعیت ها را نادیده گرفته است و از این رو، ضروری است که چنین دستوراتی هم داشته باشد؛ اما بهائیان، با آن همه عبارات نقل شده در صفحات پیشین (که بر اساس آنها به قول خودشان، به اصطلاح پیام آوران صلح کلّ اند) که نباید عباراتی این چنین متناقض با آن حرف های پیشین خود داشته باشند!
۴  - عبدالبهاء، مکاتیب 3: 161 - 162
۵  - همان : 160
۶  - همان
۷  - همان: 212
۸  - بدیع: 174
۹  - اشراق خاوری، مائده آسمانی، 1: 64
۱۰  - شوقی ربانی، قرن بدیع، ج 3 (مواضع مختلف)


ارسال شده در 1396/11/17 ساعت 08:26 توسط بابائی
نام کتاب: چرا از بهائیت برگشتم (راه راست)
خاطرات مسیح الله رحمانی

نوشته: علی امیر مستوفیان
 
 

برای دریافت کتاب روی دریافت کلیک کنید.


download 

موضوع : کتب ردیه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/11/16 ساعت 08:43 توسط بابائی
بهائیت شناسی را در تلگرام و پیام رسان سروش ببینید.

 
http://s8.picofile.com/file/8316200726/22.jpghttp://s8.picofile.com/file/8316200468/14.png


ارسال شده در 1396/11/14 ساعت 08:25 توسط بابائی


                                    أین الجنة و النّار؟


    در اینجا جلال از کیفش یک جلد کتاب به رنگ آبی بیرون آورد. روی آن نوشته بود: مجموعه ی الواح مبارکه. آن را گشود و ورق زد تا به صفحه ی ۲۱۶ رسید. آنگاه جنین خواند: «أنتم (یا أحبّاءَ الله) كونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله و آیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و امره». ای محبوبان خدا (ای بهائیان) بر مومنین به خدا و آیاتش، ابر رحمت و بر منکرین و مخالفین او، عذاب حتمی باشید.


    آیا این را هم می خواهی توجیه کنی؟ اگر می خواهی، چگونه؟ شاید مفهوم حقیقی عبارات تو را در تعریف وحدت عالم انسانی در این عبارت از زبان پیشوای بهائیان باید دریافت: قال أین الجنة و النّار؟ قل: الأُولى لقائی و الاُخری نفسک ایّها المشرک المرتاب!. گفت که بهشت و جهنم کجاست؟ بگو: بهشت دیدار و وصول به من است و جهنم و آتش، نفس توست ای مشرک شک کننده.[1]


    بد نیست بروی و رساله ی تسبیح و تهلیل[2] را (که از کتب مورد ونوق جامعه ی بهائی است) بخوانی، براساس دستور مندرج در آن (که در صفحه ی ۲۵ آمده است) بهائیان جملگی باید با دوستان میرزا حسینعلی دوست و با دشمنانش سخت دشمن باشند. آیا این هاست مفاهیم آن وحدت عالم انسانی؟! کدامیک را می خواهی توجیه کنی؟! جامعه ی بهائیت بر این نمونه ها و ده ها موارد مشابه آن چه پاسخی دارد؟


    در اینجا بود که من هم به سخن آمدم و خطاب به فرهاد گفتم: فرهاد عزیز، تو در آغاز سخن می گفتی که انسان ها همه بار یک دارند و برگ یک شاخسار؛ اما (اینطور که جلال با استفاده از مدارک معتبر بهائی می گوید) رهبران شما این چنین برخلاف گفتار سابقت سخن می گویند. جدّاً که این نوع مطالب سبب سرگردانی محققانی می شود که به قصد پژوهش، می خواهند واقعیت هائی را درباره ی اعتقادات شما دریابند. من فکر می کنم که اگر چنین باشد، تمام بهائیان باید یک بار دیگر در عقاید خویش تجدید نظر کلّی به عمل آورند.


    احساس کردم که فرهاد از این اظهارات من چندان خوشش نیامد و حقیقتش این است که به نظر می رسید چیزی هم برای گفتن ندارد. از این رو، همچنان به من خیره ماند؛ گویا پشیمان بود که چرا آن توجیه ناروا را کرد تا چنین گرفتاری ای را به دنبال داشته باشد! قیافه ی او دیدنی بود؛ مانند طاووسی شده بود که بدون توجّه به پاهای نازیبایش، مغرورانه گول ظاهر آراسته و پر و بال رنگین خویش را خورده و حال که به پاهایش چشم افکنده است، همه ی ابّهت و سرافرازی اش به خمودی و سرافکندگی تبدیل شده است.


    او دیگر آن فرهاد دقایق قبل نبود و من در دل (با همه ی خوشحالی که از رسائی و گیرائی کلام دوستم جلال داشتم) دلم به حال فرهاد سوخت. از این ناراحت بودم جوانی نورسته از بینش خویش دست بشوید و بی توجّه در صدد تبلیغ برآید که خود، آگاهی چندانی از واقعیّات آن ندارد و در عین اینکه می گوید: «تعصّب هادم بنیان انسانی است»، متعصّبانه در صدد ارائه ی القائات دیگران (و نه پژوهش های خویش) برآید.


    در همین افکار بودم که با اشاره ی مجدّد جلال به خودم آمدم. او می خواست توضیحاتی را از کتابی دیگر بخواند. بنابراین، چنین ادامه داد: فرهاد، تو اگر به همین نوشته ها یا حافظه ات مراجعه کنی، به یاد خواهی آورد که قرآن از مشرکین چگونه سخن گفت؛ همان ها که از گروه های بسیار خطرناک در قبال مسلمانها بودند و به یاد داری که کتاب دینی ما با چه تساهل و سعه ی صدری، در مورد آنان سفارش می کند؛ ولی حال بیا و بشنو که رهبر و مرشد جامعه ی بهائیت، یعنی همان آقای حسینعلی بهاء، درباره ی همین مسأله چگونه داد سخن می دهد: «ثمّ اعلم بأنّ الله حرّم على أحبّاء الله لقاءَ المشرکین و المنافقین». پس بدان که خداوند بر بهائیان حتی ملاقات مشرکین و منافقین را حرام کرده است. این را از صفحه ی ۷۰ جزء اول کتاب رحیق مختوم اشراق خاوری خواندم.

   

    لابد می دانی که از جمله ی این مشرکین ما دو نفر هستیم که در مقابل تو نشسته ایم و به نظر می رسد که حضور تو در جمع ما برخلاف دستورات دینی توست؛ زیرا همین نویسنده در صفحه ی ۵۹۵ می نویسد: «حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه ی حمراء مذکور و مسطور». وقتی بنا به اعتقاد بزرگانتان، ما شیعیان از جمله ی مشرکین سرسخت عالمیم، دیگر تکلیف نامسلمانان و بی دینان هم روشن خواهد شد که در این طبقه بندی، در کجا جای دارند!


    بعد از شنیدن این توضیحات، فرهاد بار دیگر لب به سخن گشود. اما به خوبی پیدا بود که با زحمت فراوان صحبت می کند. مرتّباً آب دهان را فرو می داد و مانند غریقی که در آخرین دقائق حیات و پیش از غرق شدن، می کوشد تا به وسیله ای برای نجات خویش، چنگ اندازد، چنین گفت: آقا جلال! تو که این چنین عالمانه از کتاب های ما صحبت می کنی و به خیال خود، مطالبی متناقض با وحدت عالم انسانی ردیف کرده ای، آیا هیچگاه قرآن را از سر تا به پا خوانده ای؟ چرا شما مسلمانان به قول ضرب المثل معروف کور خویش و بینای مردمید؟


    تو به من اعتراض می کنی که حضرت بهاءالله ملاقات با مشرکان را حرام کرده اند؛ غافل از آنکه قرآن شما قتل مشرکان را واجب دانسته است و تو از این مسئله دفاع می کنی و به آن می نازی! آیا همین است روح حقیقت جوئی که مرتباً أز آن دم می زدی؟ مگر تو در قرآن نخوانده ای: «همه ی مشرکان را بکشید»[3]؟ آیا در باره ی همین مشرکین در قرآن ندیده ای که می گوید: «ایشان را (هر جا که یافتید) بکشید»[4]؟! اگر بخواهم از این سری آیات قرآن برایت بخوانم، ده ها نظیرش را می توانم ارائه دهم. چطور است که تو به این کُشت و کشتارها اعتراضی نداری؛ امّا برای آنکه رهبران ما ملاقات با اینان را تحریم کرده اند. این چنین جار و جنجال راه می اندازی؟!


     سخن فرهاد اوج گرفته بود و گفتگو کم کم به فریاد نزدیک می شد. دریافت من این بود که او می خواهد کمبود یا نبود منطق خویش را ہا احساسات تند و بلند سخن گفتن و داد و فریاد رأه انداختن جبران کند. تا جائی که این سر و صدا موجب جلب نظر بعضی از دانشجویان حاضر در سالن شد. در اینجا، جلال به میان آمد و به آرامی گفت: فرهاد عزیز، تو هم کمی آرام باش و بیهوده خود را رنج نده. چرا توجّه نداری؟! اول تو بودی که به عنوان یک طرح نو، مسئله ی وحدت عالم انسانی را پیش کشیدی، پیشوایان توند که در این زمینه می گویند: الیوم مقرّب درگاه کبریا نفسی است که حتی ستمگر بیچاره را دستگیر شود و خصم لدود را یار ودود.[5]


    شمائید که می گوئید: «همّت بر آن گمارید که سبب حیات و بقا و سرور و فرح و راحت و آسایش جهانیان گردید؛ خواه آشنا و خواه بیگانه؛ خواه مخالف و خواه موافق». [6]کتاب های شما می گوید: «تا توانید با یکدیگر عشق ورزید و هم دگر را پرستش نمائید و با بیگانگان نیز آمیزش نمائید و هر ملحد عنودی را پرورش نمائید».[7] سرانجام رهبران شمایند که توصیه می کنند: «احبّای الهی باید مظاهر رحمت عامّه باشند و مطامع فیض خواص؛ مانند آفتاب بر گلشن و گلخن هر دو، بتابند و به مثابه ی ابر نیسان، بر گُل و خار هر دو بارند».[8]


     سخن من این است: از رهبران شما که این چنین مطالبی را عنوان می کنند و برخلاف عقلانیت و فطرت انسانی، اینگونه با بی تفاوتی در مورد انسان ها اعمّ از نیک و بد، گُل و خار، وَدود و عَنود و مؤمن و مُلحد صحبت می دارند، عجیب است که (بر اساسی عباراتی که قبلاً برایت خواندم) این چنین بی رحمانه (و در عین و حال متناقض با مطالب اخیر) در باره ی مشرکین و منکرین حسینعلی بهاء و بهائیت سخن بگویند و اظهار عقیده کنند.


     جلال در اینجا رو به من کرد و گفت: دقّت کن، ببین چقدر جالب است! آقایان می گویند: وحدت عالم انسانی از ابتکارات ماست و در اسلام از آن خبری نیست؛ اما وقتی می گوییم رهبران بهائیت برخلاف این ادّعا داد سخن داده اند، می گویند: این چنین عبارات و مطالبی در اسلام نیز هست؛ غافل از اینکه خودشان قبلاً اسلام را فاقد آن طرح دانسته و این را از مختصّات بهائیت دانسته بودند! خوب، اگر چنین است که دیگر جای اعتراضی بر قرآن و اسلام نیست و عنوان کردن مطالبی نظیر آنچه فرهاد از قرآن خواند، در این زمینه موردی ندارد.


    بعد رو به فرهاد کرد و گفت: البته تو خیال نکنی که با آن آیات مقطّع که خواندی، حرفت را به ثبوت رساندی؟ آنها را پاسخ خواهم داد؛ ولی حالا نظرم بر این است که تو بدانی چگونه راه را خلاف رفته ای. فرهاد! متأسّفم که باز هم بگویم: در این زمین نیز بلندگوی عقائد دیگران شده ای و اگر این زحمت را به خود داده بودی و خودت قرآن را می خواندی، متوجه می شدی واقعیّت این نیست که گمان برده ای. در این موقع، جلال قرآن را از کیف خود بیرون آورد و گفت: آیه ای اوّلی که تو خواندی در سوره توبه است. من هم همان آیه را مجدّداً می خوانم؛ منتهی با این تفاوت که کمی دنباله ی آیه را نیز می خوانم و ترجمه می کنم: "قاتلوا المشرکین کافه کما یقاتلونکم کافه" با مشرکین بطور گروهی کارزار کنید؛ چنانکه آنها با شما بطور گروهی نبرد می کنند.[9]


    آیا به نظر تو این حرف غلط است؟ کدام منطق عقلی اجازه می دهد مردمی که مورد حمله قرار گرفته اند، بی هیچ عکس العمل و اقدامی، بایستند و کشته شوند و دَم برنیاورند؛ به استناد اینکه ما به وحدت عالم انسانی معتقدیم؟!


    این اختلاف منطق علم و عقل است و چنین وحدتی برای عالم انسانی هیچگاه خواسته ی اسلام و مسلمان ها نبوده و نیست؛ زیرا برخلاف فطرت و نهاد بشری است. قرآن کریم می فرماید: با آنان که به جان شما افتاده اند و با شما می جنگند، کارزار کنید. آیا این نادرست است؟! اگر آیه، بی جهت و ابتدا به ساکن و بی هیچ ضرورت، قتل مردمی را دستور داده بود، تازه جای بحث و گفتگو و بررسی دقیق داشت؛ ولی ملاحظه کن که مربّیان تو و صدها جوان ساده دل نظیر تو که این مطالب را از آنها تعلیم می گیرند. چگونه دانسته و ندانسته مرتکب خیانت می شوند و کلام خدا را تقطیع می کنند تا منظور واهی خویش را ثابت کنند! زهی بی عدالتی!...

ادامه دارد...



[1] - اشراقات: ۶۸

[2] - اثر عبدالحمید اشراق خاوری.

[3] - توبه: ۳۶

[4] - بقره: ۱۹۲

[5] - عبدالبهاء، خطابات ۱: ۴۰

[6] - عبدالبهاء، مکاتیب ۲: ۲۰۶

[7] - همان: ۱۰۷

[8] - همان: ۲۰۶

[9] - توبه: ۳۶



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/11 ساعت 08:32 توسط بابائی


                                       ربوبیت جمال قدم


     هر کسی با هر دین و آئینی که دارد و به آن معتقد است، در برخورد با همکیش خود کلماتی را برای تحیت او بکار می برد که آن کلمه در نزد ما مسلمانان سلام و درود می باشد. اما بهائیان بدستور رهبران خود عبارت مرموزی را بکار می برند.


     علی محمد شیرازی در کتاب بیان صفحه 196 سطر 9 می نویسد: «باب پنجم از واحد ششم بیان در حكم تسلیم است كه سلام بدهند مردها به الله اكبر و جواب بدهند به الله أعظم و اما زن ها سلام بدهند به الله أبهی و جواب بدهند به الله أجمل».


     اما در فرقه ضاله بهائیت گویا این دستور باب باعث درگیری بین بهائیان شده و بابیان بهائی تحیت الله ابهی را در میان خود شایع کردند. در زمان عبدالبهاء عده ای از بهائیان به این دلیل که لقب عبدالبهاء غصن اعظم است، الله ابهی را به الله اعظم تغییر دادند. در این بین جماعتی گفتند مگر امر دین بازیچه است که هر روز در شأنی از شئون تبدیل و تحولی عارض آن گردد؟ خلاصه بین این دو گروه نزاعی در گرفت و مناقشات مضحکی رخ داد. وقتی خبر به عبدالبهاء رسید، برای رعایت جوانب تواضع و فروتنی نسبت پدرش حسینعلی بهاء، الله ابهی را امضاء کرد و در سؤالی که بهائیان از او نمودند که فرق بین الله ابهی و الله اعظم چیست


     عبدالبهاء در کتاب مکاتیب عبدالبهاء جلد دوم صفحه 245 سطر 11 در جواب آنها می گوید: «هرچند مقصود از "الله أعظم" نیز جمال قدم روحی لاحبائه الفداست؛ چه که اوست اسم اعظم و نیّر اعظم و ظهور أعظم، اما این تحیت "الله أبهی" کوس ربوبیت جمال غیب أحدیت است که در قلب امکان تاثیر می نماید».


     رهبر دوم بهائیان معتقد است که پدرش حسینعلی مازندرانی همان خدای واحدی است که خالق این جهان می باشد. و مقصود بهائیان از تحیّتی که در برخوردشان دارند و "ألله أبهی" می گویند، منظور از الله همان جمال قدم یعنی میرزا حسینعلی نوری می باشد. اما با این دستوری که عبدالبهاء به پیروان خویش دادند، در جائی که غیر بهائی حضور داشته باشد، بنظر شوقی نباید این جمله را بر زبان جاری کرد!.


    دکتر داریوش و گریس شاهرخ در کتاب اصول دیانت بهائی ترجمه مینو ثابت (درخشان)، صفحه 57 سطر 12 می نویسد:« الله أبهی بعنوان سلام بین بهائیان بکار می رود. ولی بر طبق بیان حضرت ولی امرالله موقعی که غیر بهائیان حضور دارند، باید از گفتن الله أبهی خودداری کنند. زیرا بخصوص در ممالک غرب بصورت یک کلمه مرموز شرقی تلقی می شود».

.

برای دیدن کتاب بیان، مکاتیب عبدالبهاء و اصول دیانت بهائی روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : ادعاهای بهاءالله , 
ارسال شده در 1396/11/8 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                                        نار و کوثر


     به هر صورت، جلال در دنباله ی صحبت هایش چنین افزود: فرهاد عزیز، تو ببین که آئین ما چقدر جالب برادری و برابری انسان ها را به طور قاطع و صریح اعلام می کند! آنجا که می فرماید: انسان از روزگار آدم تا امروز چونان دندانه های شانه با یکدیگر برابرند».[1]


    برای اینکه بدانی اسلام گذشته از محدوده ی مسلمانی، برای مطلق انسان ها (تنها به لحاظ این که آدمی اند) ارزش قائل است به این سخن رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم گوش بده که فرمود: «سرآغاز خرد بعد از پذیرش دین، دوستی با همه ی انسان هاست و محبّت ورزیدن به ایشان و گزینش نیکی ها برای همه ی آنان؛ اعمّ از نیکوکار و بدکار».[2] این بیان عالی ارزشمندی انسان ها، بدون توجّه به طبقه بندی آنان به نیک و بد است که پیشوای گرامی الهی ما مطرح می فرماید. پس آقای عبدالبهاء در این راه پیشگام نیست.


     شاید بدانی که یکی از بدترین طبقات مورد سرزنش قرآن، مشرکانند؛ آنان که حق را زیر پای گذاشته و از پذیرش خدای واحد سر باز زده اند و برخلاف منطق علم و عقل با خداپرستان به ستیز پرداخته اند؛ اما قرآن کریم (هنگامی که در باره ی همین اهل شرک سخن به میان می آورد) چنین می فرماید: "ای پیامبر، اگر مشرکی به تو پناهنده شد، او را در پناه خود گیر تا کلام پروردگار را بشنود. آنگاه او را به محل ایمن خودش برسان. یعنی او را تا نقطه ای که از تعرّض مصون باشد. به سلامت همراهی کن".[3]


     انصاف بده که آیا تعابیری زیباتر از اینها که شنیدی، در مسئله ی مورد بحثمان می توان سراغ داد؟ خصوص آنکه این عبارات و صدها نظیرش در محیطی، به لحاظ فرهنگ اجتماعی، منحطّ و خفقان آور بیان شده باشد!


     در جامعه و دورانی که تمامی ارزش های والای انسانی لگدکوب شده بود، این بیانات تنها ایده های خشک و نارسا و قالب های تهی از محتوی نبود؛ بلکه به زودی، فرهنگ و مدنیّتی جهانگیر براساس همین تعالیم پی ریزی شد که مدّت های طولانی جوامعی از مردم جهان در پرتو این راهنمائی های ارزنده، زندگی انسانی به مفهوم واقعی داشتند و از آن زمان که از آنها روی برتافتند، یک یک گریبان گیر مشکلات بنیان کنی شدند که

                   شرح این هجران و این سوز جگر          این زمان بگذار تا وقت دگر


     بگذریم. اگر بخواهم سخنم را در این زمینه تعقیب کنم، به این آسانی ها به پایان نخواهد رسید. از این رو فرهاد جان، فعلاً به همین چند نمونه ی مختصر قناعت می کنم؛ به این امید که توانسته باشم برای تو ثابت کنم که وحدت عالم انسانی به مفهوم اصیل و با رعایت جنبه ی واقعی آن، نه به صورت رؤیا و صرفاً در قالب کلماتی به ظاهر زیبا، طرحی نو و ابتکاری تازه برای جامعه ی انسانی نیست؛ بلکه موضوعی است که در ناربخ سابقه ی طولانی داشته و پیامبران الهی اولین طرّاحان آن بوده اند و برای این مسأله در دیانت اسلام و در زمینه ی عملی کردن آن، کار فراوان صورت گرفته است.


      فرهاد خاموش در خود فرو رفته بود. خوشبختانه در این مذت کم، کسی مزاحم ما نشد. جلال (که سکوت فرهاد و اشتیاق مرا دید) به ادامه تشویق شد: ... به یاد داری که ساعتی پیش و در آغاز این گفتگو، برایت روشن کردم که این نکته یعنی "عدم اختصاص این تعالیم از جمله وحدت عالم انسانی به بهائیت" عیناً واقعیتی است که یکی از پیشوایان شما هم صریحاً بدان اعتراف می کند؛ هر چند در یک طرّاحی ناقص و نارسا و ناآگاهانه، می گوید: باید همّت را بگماشت تا بی خردان از تعصّبات جاهلیّه ی دینی و جنسی و اقتصادی و حتی وطنی نجات یابند از جمیع قیود آزاد گردند و به وحدت عالم انسانی تعلق تام یابند.[4] به راستی، آیا اندیشیده ای که این طرح تا چه حد واقعی و در دسترس و با واقعیات خارجی منطبق است؟!


      سخن جلال که به اینجا رسید، متوجّه شدم فرهاد خیال رفتن دارد. من هم به سرعت برای جلوگیری از عزیمت او، فوراً برنامه ی ناهار را جور کردم تا سبب ماندن بیشتر فرهاد شود و این خود، موجب شد که اوّلاً در این فرصت، کمی از ناراحتی فرهاد کاسته شود و ضمناً عاملی بود که می توانست به ادامه ی بحثمان نیز کمک کند. اتفاقاً همین هم شد که من تصوّر می کردم. بعد از ناهار مجدّداً جلال رشته ی سخن را به دست گرفت و گفت:


     خوب بچه ها، ظاهراً ناهار فرصتی برای تجدید نیرویمان بود؛ هم برای من که باز هم خیال سخن گفتن دارم و هم برای شما به خصوص تو فرهاد عزیز که می بینم قسمت های زیادی از حرف های مرا نوشته ای و چون قصد مراجعه و پرسش داری، قبلاً باید بگویم که بخش اخیر صحبتم به مراتب برای تو جالب تر خواهد بود، زیرا من می خواهم با یک مرور سریع و گذرا و اجمالی بر بعضی آثار بهائی این را به اثبات برسانم که اساساً در بهائیت، یک سلسله عبارات وجود دارد که صریحاً همین وحدت عالم انسانی ادّعائی را هم نقض می کند و من تا این زمان که با تو سخن می گویم، با بسیاری از مبلّغین بهائی این مطلب را مطرح کرده ام که متأسّفانه جوابی روشن نیافته ام. از این رو، بر آن شده ام که همه جا بگویم: بهائیت همانند سکّه ای دو روست که هر دو روی آن با یکدیگر به سختی در تناقض و تعارض اند. برای اینکه تو نیز بر این ستیز جاری، آگاهی یابی، بد نیست به مطالبی که بعد از این برایت می گویم بیشتر توجه کنی.


     آقا فرهاد، شاید باور نکنی، اول کسی که در بهائیت برخلاف جهت وحدت عالم انسانی حرکت کرده است همان پیشوائی است که شما صدور این تعالیم را به او نسبت می دهید. مقصودم جناب میرزا حسینعلی نوری است؛ همان کسی که وی را حضرت بهاءالله می خوانند. تو حتماً در جلسات و محافل بهائی هنگام خواندن مناجات بوده ای و در این صورت، کتاب "ادعیه ی حضرت محبوب" را خوب می شناسی، در ص ۱۹۶ این کتاب، در لوح احمد، از قول این پیشوا چنین آمده است: "كن كشعلة التار لأعدائی و كوثر البقاء لاحبّائی" بر دشمنانم همچون شعله های آتش، سوزاننده و بر دوستانم چون چشمه ی آب، دوام بخش باش. آیا این است مفهوم آن عبارات دلفریبی که تو در آغاز گفتگویمان، به نام یک طرح نو برای جهان پُرآشوب، از آن دّم می زدی؟ آیا "همه باریک دارید و برگ یک شاخسار" همین است و بس؟ یا بالعکس، ملاک دسته بندی در برخورد، دوستی و دشمنی با پیشوای بهائیان است؟!


     در اینجا، فرهاد به میان سخن جلال آمد و گفت: جلال، متأسّفم که باید صریحاً به تو بگویم که بسیار متعصّبی و برای اثبات یک مطلب واهی، حاضری حتّی عبارات را هم نا صحیح معنی کنی تا موضوعی را به خیال خودت ثابت کنی! تو در معنی عبارتی که خواندی، اعمال غرض کردی، حسینعلی بهاء خطاب به احمد در این لوح می فرماید: تو برای دشمنان من چونان چراغ راهی شعله افروز باش و مانند پرتو آتش راه اینان را روشن کن و همانند شعله ی آتش جان بخش برای کسانی باش که در برودت اعراض و انکار من افتاده اند.


     تو به این سادگی، عبارت را به خیال خودت ترجمه می کنی و بعد هم به ما و عقائدمان افترا می بندی! آیا این از انصاف به دور نیست؟! آیا این است رسم مسلمانی؟ به فکر افتادم و در چھره ی جلال خیره ماندم. سایه ی کدورتی عمیق در چهره اش به چشم می آمد. از خود پرسیدم: به خاطر صحّت مطالب فرهاد است؟ با آنکه رشته ی تحصیلی ام ادبیات نبود، به خوبی دریافته بودم آنچه را فرهاد به جلال نسبت می داد، عیناً در مورد خودش صادق بود که عبارتی به این سادگی را این چنین به دلخواه به ترجمه و تفصیل کشانید. در همین افکار بودم که جلال با آغاز مجدّد صحبتش مرا به خود آورد.


     فرهاد عزیز، به قول معروف: جانا سخن از زبان ما می گوئی. آیا من در ترجمه ی عبارت دست بردم یا تو بودی که برخلاف دستور پیشوایانت (که ابواب تأویل و تفسیر را مسدود کرده اند و فرمان داده اند به صریح عبارات و معنی مصطلح قوم توجه کنید[5]) به خیال خود آن عبارت را ترجمه و تفسیر کردی. البته من تو را در این برداشت غلط چندان هم مقضر نمی بینم؛ زیرا با کمال تأسّف باید بگویم که شما جوانان بهائی، بدون هیج تحقیق ریشه ای، معمولاً بلندگوی عقائد و نظرات دیگران شده اید. هر آنچه را در جلسات تبلیغی و احتفالات فرا می گیرید، بدون چون و چرا می پذیرید و در خارج، تحویل این و آن می دهید؛ حال آنکه این شرط تحری حقیقت نیست.


     تو باید بدانی واژه های نار و کوثر دو لغت عربی و هر دو از اصطلاحات متون اسلامی است و در معنی کاملاً با یکدیگر مخالفند، اوّلی سمبل عذاب و دومی نشانگر لطف و رحمت الهی است. از طرفی، اعدا و احبّا نیز دو لغت عربی است که به معنی دشمنان و دوستان و متضادّ یکدیگرند. در این عبارت کوتاه برای دو طبقه ی متضادّ، دو پاداش متضادّ (در عین حال، متناسب با هر یک) بیان شده است؛ برای اعدا، نار و برای احبّا کوثر، این را به هر که مختصری زبان عربی بداند نشان دهی، این چنین ترجمه خواهد کرد که من برایت گفتم. نمی دانم «شعله افروز راه»، «شعله ی جان بخش» و «آتش برودت اعراض» و ... را تو از کجای این عبارت کوتاه بیرون آوردی؟! به خصوص اینکه بنا به گفته ی پیشوایت در کتاب اقدس، صفحه ی ۱۰۲، با این گفتار، خویش را در زمره ی تحریف کنندگان به اصطلاح کلام خدا قرار دادی؛ زیرا او در این کتاب می گوید: إنّ الذی یأوِّل ما نزل مِن سماء الوَحی و یُخرجه عن الظّاهر إنّه مِمَّن حرّف كلمة الله العلیا و کان من الاخسرین فی کتابِ مبین. هرکس آنچه را از آسمان وحی نازل شده تأویل و معانی آن را از ظاهر آن خارج کند، در شمار آنهائی است که کلام بلند پایه ی پروردگار را دگرگونه کرده اند و در کتاب مبین، از زیانکاران است.


     تاسّف من از این است که تو با عنوان کردن آن توجیهات ناروا، به گفته ی مکتب عقیدتی خود، بیهوده در زمره ی زیانکاران و آنان که کارشان واژگون کردن کلام خداست قرار گرفتی! از اینها گذشته تو خیال کرده ای در سرتاسر آثار بهائی همین یک مورد ناقض وحدت عالم انسانی است که اگر توجیه کنی، دیگر راحت خواهی شد و مطلب تمام می شود؟ حالا که سخن به اینجا رسید، بد نیست به چند نمونه ی دیگر از این ردیف مطالب توجّه کنی تا دیگر از این سلسله توجهات بی مورد درگذری.

ادامه دارد...



[1] - بحارالانوار، 22: 348

[2] - المحجة البیضاء، 3: 364

[3] - توبه 6

[4] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳۱۷:۳.

[5] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۲: ۲۴۷ - ۲۴۸: الیوم تكلیف جمیع یاران الهی در بساط رحمانی این است که ابواب تأویل و تلویح و تشریح را به کلّی مسدود نمایند. کلمه ای از تلویح و تأویل و تشریح نیفزائید. و به صریح عبارت این عبد اکتفا نمائید و به قدر خردلی تجاوز ننمائید.

    در همین زمینه، پدر وی، میرزا حسینعلی بهاء هم اظهار می دارد: الیوم به نصّ نقطه بیان (روح ماسوی فداه) حرام است بر مستظلّین شجره ی بیان که حرفی از کلمات الله را تأویل نمایند و یا تفسیر کنند، چه که احدی مطّلع نه، مگر نفس ظهور (میرزا حسینعلی نوری، کتاب بدیع: ۲۱)



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/7 ساعت 08:47 توسط بابائی

عضو کانال بهائیت شناسی در تلگرام و سروش نیز باشید.

http://s9.picofile.com/file/8302269892/9.png   http://s8.picofile.com/file/8316200468/14.png
ارسال شده در 1396/11/5 ساعت 08:41 توسط بابائی

                                  تبعید بهاء به بغداد!


    بعد از اینکه دخالت میرزا حسینعلی نوری در ترور ناصرالدین شاه قاجار به اثبات رسید اما با دخالت های سفیر روس دولت قاجار نتوانست قانون را در حق وی به اجرا در آورد، او را نفی بلد نموده و خواستار خروج وی از کشور شد.


    شوقی ربّانی نوه دختری عبدالبهاء در مورد تبعید میرزا حسینعلی مازندرانی به بغداد در کتاب قرن بدیع صفحه 230 سطر 10 می نویسد:« حضرت بهاءالله در غرّۀ ربیع الثّانی ١٢٦٩ هجری مطابق با ١٢ ژانویه ١٨٥٣ میلادی یعنی نه ماه پس از مراجعت از سفر کربلا با چند تن از اهل بیت و عائله مبارکه و مأمور دولت ایران و نمایندۀ سفارت روس مسافرت سه ماهه خود را به شطر بغداد آغاز فرمودند ».


    در هیچ تاریخی که برای فرقه ضاله بهائیت نوشته شده، نام و  نشانی از نماینده سفارت داده نشده و شوقی نیز در بارۀ آن کسانی که با حسینعلی همراه بودند از دولت روس چیزی نگفته است. اما خواهید دید که منظور تمام آنها از نمایندۀ سفارت روس کسی نیست جز یک مأمور ساده ای که در سفارتخانه روس کار می کرد.


برای دیدن کتاب قرن بدیع روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : تبعید حسینعلی بهاء از ایران , 
ارسال شده در 1396/11/5 ساعت 08:29 توسط بابائی


                                       الفضل للمتقدّم

    فرهاد چنان محکم صحبت کرد که راستش من اندکی ترسیدم. از طرفی هم، سخت آزرده خاطر شده بودم و با خود می گفتم: درست است که چه بسا کسی در دین خود، داناترین نباشد؛ امّا آیا این منطقی است که انسان در صدد معرّفی و تبلیغ فکری برآید؛ آن وقت تا از او یکی دو سؤال می شود، به عذر بی اطّلاعی بگوید: می روم و از بزرگترم سؤال می کنم؟ آخر چرا تا وقتی خود، آن را به درستی نشناخته است، در صدد ارائه اش به دیگران براید؟

 

    به هر صورت، فرهاد می کوشید تا طوری وانمود کند که سخنان جلال به سهولت پاسخ داده خواهد شد؛ ولی من احساس کردم که بیشتر به خاطر من این ژست را به خود گرفته است و به نظر می رسد که لااقل نمی خواهد من به بی پایگی حرف ها و حرکت هایش در این گفتگو آگاهی یایم. بار دیگر جلال رشته ی سخن را به دست گرفت: فرهاد خان عزیز! متأسفم... با اینکه شما بنا به رهنمود پیشوایتان می گوئید: در موضوعات باید "تحرّی حقیقت" و حقیقت جوئی کرد و قبل از تحقیق کامل، نباید چیزی را پذیرفت، درعین حال، تو به هیچ وجه به این قانون عامل نیستی! با این همه، مانعی ندارد. بد نیست حال که خیال مراجعه به بزرگانتان را داری، من مطالب دیگری نیز در این زمینه دارم؛ اجازه بده آنها را هم برایت مطرح کنم.

 

    همان طور که در آغاز گفتگو، از یکی از کتاب هایتان برایت خواندم، قرآن و پیشوایان اسلام قرن ها پیش موضوع وحدت عالم انسانی را مطرح کرده اند؛ آن هم با نقشه ای عالمانه و اجرائی برای پیاده شدن این طرح. همه می دانند که اسلام، در یک گام عملی، سیّد قرشی و سیاه حبشی و سلمان پارسی را، بدون توجّه به امتیازات موهوم آن روزگاران، در کنار هم و در یک صف واحد قرار داد و در یک خطاب به سراسر جهانیان اعلام کرد: «ای انسان ها! ما شما را از یک پدر و مادر آفریدیم و به قبیله ها و ملت ها (ی مختلف) تقسیم کردیم تا یکدیگر را بشناسید. به درستی که گرامی ترین شما نزد پروردگار، پارساترین شماست».[1]

 

    فرهاد جان، می بینی که قرآن همه ی آدمیان را در یک ردیف قرار داده است و تنها وجه برتری آنان را بر یکدیگر پروا پیشگی و پرهیزگاری می داند. قرآن برای عموم انسان ها (با صرف نظر از اینکه دارای چه دین و مذهبی باشند) ارزش قائل است؛ مگر آنکه خود کفر و نفاق پیشه کند. کتاب خدا قرآن کریم می فرماید: "هر کس رشته ی حیات انسانی را (بی آن که به کیفر باشد) قطع کند، گوئی تمام انسان ها را نابود کرده است و آنکه یک تن را حیات بخشد، به سان این است که جهانیان را هستی بخشیده است".[2]

 

    ملاحظه می کنی که قرآن ارزش هر فرد بشر را معادل تمامی جامعه ی انسانی به حساب آورده است؛ البتّه به حکم قصاص، به ازای یک تن، یکی مجازات می شود.

 

    دوست عزیز، قرآن در گامی دیگر و در کادری محدودتر، با اهل کتاب صحبت می دارد و ایشان را به سوی وحدت از راه دقّت و توجّه به مشترکات در عقیده، دعوت می کند: "بگو: ای اهل کتاب، به سوی آنچه میان ما و شما مشترک است بیائید: جز خدا، معبودی دیگر را نپرستیم و به او شرک نورزیم و یکدیگر را به خدائی نگیریم".[3]

 

    اگر بخواهم در این زمینه با تو مفصّل صحبت کنم، گفتگویمان به درازا خواهد کشید. فقط می خواهم به طور اجمال بگویم: آنچه در ذهن و فکر تو به نام تعالیم نو و ابتکاری القا شده است، از جمله همین وحدت عالم انسانی، نه تنها تازگی ندارد، بلکه تجدید همان فرموده های قرآن کریم و پیشوایان اسلام است که در قالب های جدید؛ اما پیچیده و نامأنوس، ارائه گردیده است و از این رو، در واقع به تخریب اذهان نزدیک تر است تا تجدید ادیان و اگر اینگونه آموزه ها نشانه ی ارزشمندی مکتبی می شود، ناچار و به دلیل "الفضل للمتقدّم"، باید سراغ بنیانگذار این ها برویم. پیامبر ما بارها می فرمود: «عرب را بر عجم و پارسی را بر تازی و سیاه و سفید را بر یکدیگر، جز به پرهیزگاری، هیچ برتری نیست».[4]

 

    اگر می خواهی مفهوم واقعی و در عین حال عملیِ وحدت عالم انسانی را بیابی و بدانی که اسلام تنها ایده ای نارسا و خشک و عباراتی توخالی نیست؛ بلکه هرجا صحبت کرده، طرح ها و نمونه های عملی جالبی نیز ارائه داده است، بد نیست به فرمان گُهربار امیرالمؤمنین علیه السّلام به مالک اشتر (آن هنگام که وی را به استانداری مصر می فرستاد) توجّه کنی تا حقیقت بر تو جلوه ی بیشتری نماید. ان حضرت خطاب به مالک درباره ی مردم مصر و تقسیم بندی آنان در عهدنامه ی خویش می نویسد: «مالک...! مردم دو گونه اند: یا برادران دینی تواند یا همنوعان تو"[5] و نیز می نویسد: «باید که قلب تو را پوششی از مهر و محبّت و لطف نسبت به تمامی مردم فراگیرد. چونان چونان درندگان، به آنان زیان مرسان؛ به طوری که خوردن آنان را غنیمت شماری».[6]

 

    فرهاد عزیز، باور کن هر چه می خواهم حرفم را در این زمینه قطع کنم، دلم راضی نمی شود؛ گو اینکه وقت ناهار است و از طرفی دیگر، هنگامه ی امتحانات؛ اما هم ناهار را می شود دیرتر خورد و ظاهراً یکی دو ساعت صرف وقت هم ضرری به درسی نمی زند؛ زیرا من بعید می دانم که دیگر بتوانم این صحبت ها را در این سطح با تو ادامه بدهم. از این رو، دلم می خواهد که امروز مفصّل تر با تو صحبت کنم.

 

    حرف های جلال گُل انداخته بود و مرتّباً سخن می گفت و همراه با صحبت های او، من بودم که گُل از گُلم می شکفت و به عکس من، فرهاد سخت گرفته به نظر می آمد. در عین حال، مطلبی برای من از بیانات اخیر جلال تولید ابهام می کرد و آن این بود که او در طول گفتگو، چند بار به فرهاد گفت: بعید می دانم که دیگر بتوانم این صحبت ها را با تو ادامه دهم و همین را عاملی برای ادامه ی سخن قرار داده بود.

ادامه دارد...



[1]- حجرات ۱۴

[2] - مائده ۵

[3] - آل عمران 65

[4] - بحارالانوار، 22: 348

[5] - نهج البلاغه، نامه ی ۵۳

[6] - همان



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/2 ساعت 08:26 توسط بابائی

                                           عزیّه نوری


     ادعای أمّی و بی سوادی رهبر بهائیان میرزا حسینعلی نوری را تمام پیروان نا آگاه وی ابراز می دارند. اما از خانواده خود وی کسی ادعای امّی بودن میرزا حسینعلی نوری مؤسس فرقه ضالّه بهائیت را رد کرده است.


   در مکاتبه ای که عبدالبهاء با عزیّه خانم خواهر حسینعلی نوری داشت، وی با نوشتن رساله ای پشت پرده این مدّعی دروغین را آشکار کرده در عبارتی بلیغ او را تحصیل کرده دانسته است و چه کسی نزدیکتر از خواهر است که اینچنین برادرش را رسوای عالم نموده است.


    عزیه خانم نوری در کتاب تنبیه النائمین صفحه 34 سطر 11 می نویسد: «کسی که از بدایت عمر از صرف و نحو و معانی و بیان آگاه و از دواوین شعرای عرب و عجم با اطلاع از کتب تواریخ و سیر با بهره و از مطالب حکماء و عرفاء مستحضر شب و روز با عرفاء و دراویش محشور و در نظم نثر نویسی معروف و مشهور بعد از اعلای کلمات بدیعه و اعلان نفحات قدسیه مصاحبت و مؤانست تمام اوقات با بزرگان دین که هر یک در محاوره علمی با یک دنیا برابر بودند داشته چنین کسی بعد از چهارده سال ممارست در کتاب بیان و کلمات حضرت أعلی و توقیعات مبارکه بیاید ادعای زبان فطرت نماید، احمق آن شخصی است که به این دعوی گوش دهد. علاوه بر اینکه این لسان لسان فطرت نیست... »


    پیروان میرزا یحیی نوری (برادر حسینعلی نوری) نیز از قول میرزا یحیی بر این حقیقت اعتراف کردند و در نوشته های خود علاوه بر این مطلب افشاگری های غیر قابل انکاری دارند که بر کذب بودن ادعای حسینعلی دلالت می کند و دلیل روشن بر تحصیل میرزا حسینعلی بهاء اینکه پدر او میرزا بزرگ نوری یکی از منشیان دربار قاجار و از اشراف بوده و تمام خواهران و برادران حسینعلی را تحصیل کرده بار آورده چگونه ممکن است حسینعلی را به مدرسه یا مکتب خانه ای نفرستاده باشد؟

 

برای دیدن کتاب تنبیه النائمین روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : تحصیلات حسینعلی بهاء , 
ارسال شده در 1396/11/1 ساعت 08:43 توسط بابائی
بهائیت شناسی را در کانال سروش و تلگرام نیز دنبال کنید.

http://s8.picofile.com/file/8316200418/12.pnghttp://s9.picofile.com/file/8302269784/6.png
ارسال شده در 1396/10/29 ساعت 08:44 توسط بابائی

                                        تماس با بزرگان

    سخن که به اینجا رسید، فرهاد سخت عصبانی به نظر می رسید؛ به عکس من که بی نهایت خوشحال بودم. زیرا مساله ای را که مدّت ها ذهنم بدان مشغول بود، این چنین به سهولت حل شده می دیدم. ضمن اینکه از تسلّط جلال هم بدان مطالب شگفت زده شده بودم. در عین حال، پس از پاسی اندیشیدن، به زحمت به زبان آمد و گفت: دوست عزیز، اجازه بده که بی پرده بگویم: سخت تنها به قاضی رفته ای و اگر آشنائی بیشتری با متون بهائی داشته باشی، هیچ گاه این چنین یک طرفه قضاوت نخواهی کرد؛ زیرا رهبران خردمند ما با بینش الهی خویش، چنان طرح های عالمانه ای برای عملی شدن این موضوع داده اند که در حدّ خود بی نظیر است؛ مثلاً حضرت عبدالبهاء در جلد سوم کتاب مکاتیب خود، در این باره رهنمود داده اند...

 

     در این موقع، جلال همان جلد مکاتیب را (که در کیف داشت) بیرون آورد و به دست فرهاد داد. وی که شاید انتظار چنین صحنه ای را نداشت و به نظر می رسید تا کنون این کتاب را ندیده است، به هر زحمتی بود، پس از دقایقی چند... و ورق زدن نسبتاً طولانی و پس و پیش رفتن مکرّر... قسمتی از آن را چنین خواند: بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه یار نوازش فرمائید. دشمن را دوست ببینید و اهرمن را ملائکه شمارید. جفا کار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خون خوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطّر به مشام رسانید.[1]


     حال دیگر نوبت من است که به تو بگویم: آقا جلال! چرا شما و دوستانتان (که این مطالب را به شما می آموزند) آثار ما را به طور جمعی مطالعه نمی کنید و این چنین غیر منصفانه و براساس غرضں و تعصّب، سخن می گوید؟! در این موقع که صدای فرهاد اوج می گرفت، جلال دوباره به میدان سخن آمد و گفت: فرهاد عزیز! بد نیست که قسمتی از صفحات دیگر همین کتاب را هم من برای تو بخوانم تا بهتر معلوم شود که چه کسی تنها به قاضی می رود و از روی تعصّب سخن می گوید و نادانسته بلندگوی القائات دیگران می شود. در این جا آمده است: با شخص ظالم و یا خائن و یا سارق نمی شود مهربانی نمود؛ زیرا مهربانی سبب طغیان او می گردد نه انتباه او. کاذب را آنچه ملاطفت نمائی بر دروغ می افزاید. مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی، این ظلم به گوسفند است.[2]

 

    از این حضور ذهن جلال بسیار متعجب بودم که چقدر به جا و با تسلّط نسبت به مدارک و کتب بهائیان، سخن می گوید و در دل، این همه آمادگی او را تحسین کردم. بد نیست که یادآور شوم: من چندان حافظه ای ندارم که این مطالب را عیناً با خصوصیّات دقیق بتوانم ثبت و ضبط کنم آن روز فقط به نوشتن کلّیات و شماره ی صفحات کتب مورد استفاده و استناد، قناعت کردم و وقتی تصمیم گرفتم جریان این گفتگو را برای شنا بنویسم، مجبور شدم بار دیگر به جلال مراجعه و نوشته هایم را با نظر او و تطبیق مدارک نقلی با کتب اصلی تنظیم کنم و برای این کار ساعت ها وقت او را گرفتم. او هم الحق و الانصاف هیج مضایقه ای نکرد و هر کاری را که در این باره می توانست و لازم می دید، برای باروری هرچه بیشتر این گزارش انجام داد...

 

    بگذریم. جلال متن فوق را یک بار دیگر هم خواند و از فرهاد پرسید: خلاصه، تکلیف کار را روشن کن که کدامیک از این دو طرح، قابلیّت اجرا دارد و باید عملی شود؟ فکر نمی کنی که در میان این دو عبارت کاملاً متناقض، آدم سرگردان و حیران باقی می ماند و نمی داند که سرانجام کدامیک را باید انتخاب کند؟ به من جواب بده: این به کدام مطلب درست است که انسان، ظالم و عادل را به یک دید بنگرد؟ آیا نظامی که خادم و خائن را در رتبه ی هم قرار می دهد. قابلیّت اداره ی انسان ها را دارد. با این خوش بینی های واهی جز تخطئه ی همه ی ارزش های مالی انسانی، ثمره ای به دنبال دارد؟! آیا نباید واقع بین بود و یار و اغیار و اهرمن و ملائکه را (درست آن طور که هستند) و مطالعه کرد؟! باید قبول کنیم که اساساً الگوهای نابخردانه ی «صلح کل»[3] جز پای مال کردن ارزش ها و ایجاد بدبختی برای جامعه بهره ای به بار نمی آورد.

 

     فرهاد جان، بالاخره امروز باید برای من روشن کنی که آیا در هر دوری، امر به الفت بود و حکم به محبت؛ ولی محصور در دایره ی یاران موافق بود نه با دشمنان مخالف؛ اما الحمدلله که در این دور بدیع اوامر الهیّه محدود به حدّی نه و محصور در طایفه ای نیست و جمیع یاران را به الفت و محبّت و رعایت و عنایت و مهربانی به جمیع امم امر می فرماید. حال احبّای الهی به موجب این تعالیم ربانی قیام کنند.[4]

 

     یا (چنانکه پیش از این اشاره شد) این نگاه واقع گرایانه ی همه ی ادیان به موضوع انسان و انسانیّت بوده است؟ جالب این است که هر دو نظر کاملاً متناقض در آثار شما به چشم می خورد؛ به طوری که انسان دچار حیرانی و سرگردانی می شود که کدامیک صحیح است! خلاصه فرهاد عزیز، انسان باید بکوشد که به لحاظ فکری، روی پای خویش بایستد و همواره در صدد تبلیغ تفکّراتی برآید که ابعاد گوناگون آن را به خوبی شناخته است و الاً اگر بلندگوی افکار ناشناخته ی دیگران شود و القائات بی دلیل دسته ای را بپذیرد، این چنین گرفتاری ها را نیز به دنبال خواهد داشت.

 

     باور کنید هیچ وقت این قدر خوشحال نبودم از این که اتّفاق ساده ای موجب شده است در صحنه ای که موافق و مخالف، هر دو به گفتگو نشسته اند شرکت کنم و از ثمرات مطالعات و تحقیقات آنها بهره گیرم؛ به خصوص که می دیدم مدارک و مآخذی از جامعه ی بهائیت در برابر من است که معتبر به نظر می رسد و مسلّماً به این سادگی در جای دیگری به دستم نمی افتد. به هر صورت، شادمان بودم و به قول معروف، در پوست خود نمی گنجیدم. در انتظار دنباله ی گفتگو لحظه شماری می کردم که فرهاد مجدّداً شروع به سخن کرد و گفت: جلال، فکر نکن که مطلب آن چنان است که تو تصوّر کرده ای. این مطالب همه پاسخ دارد و من به زودی ضمن تماس با بزرگانمان، جواب این سخنان را (که خیال کرده ای بنیان های عقیدتی مرا سست می کند) برایت خواهم آورد. گمان نکنی من بیدی هستم که با این مختصر بادها به لرزه در می آیم! همین فردا جوابش را خواهم آورد و تو خواهی دانست که این ها همه القائات دشمنان ما و آنهائی است که با این کارها، می خواهند در راه گسترش امر بهائی در مهد امرالله سنگ اندازی و مانع تراشی کنند و متأسّفم که با صراحت بگویم: تو هم در همین راه گام گذاشته ای.

ادامه دارد...



[1] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۱۶۰

[2] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۲۱۱ - ۲۱۲

[3] - به معنای منفی آن، یعنی همه کس و همه باورها را (اگرچه در جنگ هم و متضاد با هم) درست و حق دانستن؛ بی هیچ دافعه ای. وگرنه خیرخواه همه بودن و برای دیگران هدایت خواستن مفهوم مثبت و درستی است.

[4] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۱، ۳۰۵



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/10/26 ساعت 08:15 توسط بابائی

                                       سر میز ناهار


     فردا صبح، راهی دانشگاه شدم تا پروژه ای را که آماده کرده بودم به استاد تحویل دهم. بعد از انجام این کار (که مدّتی هم به طول انجامید) به طرف غذاخوری دانشگاه راه افتادم تا بلکه با یکی از دوستانم (که در ترم گذشته، این درس را داشته است) دیداری تازه کنم و کمی هم در مورد چگونگی امتحان... از او بپرسم؛ ضمن آن که با نزدیک شدن ظهر، غذائی هم بخورم.


    وارد سِلف شدم و به جستجوی چهره ای آشنا پرداختم. در گوشه ای از سالن، جلال و فرهاد را دیدم. احساسی کردم انگار در عالمی دیگر هستند و اصلاً به هیاهوی اطراف خود توجهی ندارند. جلوی جلال، چند کتاب روی هم ریخته بود که قیافه ی کتاب درسی نداشت و همین طور مشغول حرف زدن بود. گاه گاهی یکی از آنها را بر می داشت و مطالبی از آن را می خواند و بعد کنار می گذاشت.

 

     این منظره، بگونه ای جلب نظرم را کرد که اساساً از یاد بردم که چرا به این جا آمده ام قرار بود سراغ یکی از دوستانم بروم و در مورد پروژه و امتحان از او سؤال کنم و بعد هم ناهار بخورم؛ اما همه ی این ها را از یاد بردم و به طرف میزی که جلال و فرهاد نشسته بودند، راه افتادم. خیلی عجیب بود! می دانید چرا؟ چون اولین قسمت از سخنان آن دو را که شنیدم، در آن، "وحدت عالم انسانی" به گوشم خورد! ناگهان به یاد ماجرای مترو افتادم. حالا یادم آمد که عبارت "وحدت عالم انسانی" را اوّلین بار کجا دیده بودم، دیروز هنگامی که برای تحقیقات پروژه به سایت کامپیوتر دانشکده رفته بودم، جلال و فرهاد را در آنجا یافتم. فرهاد سایتی را به جلال نشان داده بود و هر دو مشغول صحبت در باره ی آن بودند، هنگامی گه از کنارشان می گذشتم، چشمم به مونیتور و عبارت "وحدت عالم انسانی" افتاده بود.

 

     به هرحال، با سابقه ای که از روحیّات جلال داشتم و این که او را پسر مطّلع و خوب و در عین حال دین داری می شناختم، با قدم های سریع، جلوتر رفتم. ضمن سلام و معذرت خواهی، گفتم: دوستان عزیز با این که فصل امتحانات است و همه به فراخور خود درگیری هائی داریم، راستش دیروز تا حالا، حوصله ام سرآمده؛ زیرا جمله ای را شنیده و دیده ام که از مفهوم واقعی آن چندان آگاهی ندارم منظورم همین "وحدت عالم انسانی" است. آن طور که از دور شنیدم موضوع سخن شما هم هست. مایل ام من هم پیش شما بمانم و در بحثتان شرکت کنم؛ شاید چیزی دستگیرم شود.

 

     جلال خیلی زود مرا پذیرفت ولی فرهاد کاملاً نشان می داد که چندان تمایلی به حضور من ندارد. گفتی که با نگاه یا به زبان بی زبانی فریاد می زد: تو دیگر کجا بودی که این جا پیدا شدی؛ البته اصلاً به رو نیاورد. به اعتبار تعارف و دعوت صمیمانه ی جلال، نشستم و به زودی همراه با آن دو، محیط و اطرافیانمان را به فراموشی سپردیم. تا آنجا که یادم است، فرهاد می گفت: دوست عزیز، آخر تو چه می گوئی؟ کیست که این تعالیم را ببیند و سر تعظیم فرود نیاورد؟ آیا غافلی که وحدت عالم انسانی چه جهشی در میان اجتماعات پراکنده ی بشری، با این همه آرای متشتّت، به وجود آورده است؟! تمام روشنفکران جهان (که امروز در پرتو دیانت بهائی زندگی می کنند) با دیدن این سر فصل و صدها نظائرش (که در آثار امری فراوان است) کُرنش کرده و ایمان آورده اند و امروز، به عنوان مشعل داران برادری و برابری انسان ها (همان انسان هائی که به تعبیر یکی از رهبران ما، همه بار یک دارند و برگ یک شاخسار) به گوشه و کنار جهان مهاجرت می کنند و توده های دردمند جهان را به سوی این تعالیم حیات بخش فرا می خوانند و...

 

     تازه فهمیدم که "وحدت عالم انسانی" مربوط به بهائیان است و به قول فرهاد، بزرگانی که بهائی شدند تنها در پرتو این تعالیم و از جمله وحدت عالم انسانی، چنین سعادتی را یافته اند!! خوشحال شدم که معمّا کم کم در حال حل شدن است. فرهاد مجدّداً شروع به صحبت کرد و این طور ادامه داد: جلال عزیز، تعصّب به خرج نده! بیا تا با هم در تأیید آن چه قبلاً گفتم، قطعه ای از عبارات یکی از بزرگان امر مقدس بهائی را در این زمینه بخوانیم تا یقین کنی که من سخنی به گزاف نگفته ام.

 

     فرهاد دست برد و از داخل کیفش یک جزوه ی کوچک کپی شده بیرون آورد. چند بار صفحات آن را ورق زد و جلو و عقب رفت و سرانجام، از قسمتی از آن، چنین خواند: جمیع می گفتند: تعالیم حضرت بهاءالله فی الحقیقة مثل ندارد. روح این عصر است و نور این قرن، نهایت اعتراض این بود. اگر نفسی می گفت: در انجیل هم شبیه این تعالیم هست، می گفتیم: از جمله ی این تعالیم وحدت عالم انسانی است. این در کدام کتاب است؟ نشان بدهید.[1] این تعالیم پیش از ظهور بهاءالله کلمه ای از آن در ایران مسموع نشده بود. این را تحقیق فرمائید تا بر شما ظاهر و آشکار شود.[2]


     فرهاد می خواست باز هم ادامه دهد که جلال با اشاره ای، او را به سکوت فراخواند و کتابی را از میان چند جلد کتاب که روی میز داشت، بیرون آورد و گفت: فرهاد جان، اجازه بده. این همان کتابی است که تو مطلب خود را به نقل از آن از روی آن جزوه ای کپی شده خواندی. چقدر خوب بود که دوستان بهائی (عوض اینکه نوشته های دست سوم و چهارم را بخوانند) به کتاب های دست اوّل و آثار اصلی رهبران خویش مراجعه می کردند و به اصطلاح، آب را از سر چشمه و قبل از کدر شدن آن بر می داشتند. آن وقت حقائقی بسیار برایشان معلوم می شد.


     مطلبی که تو خواندی از صفحه ی ۷۸ این کتاب بود. براساس آن، نویسنده اظهار داشته بود که وحدت عالم انسانی تنها و تنها از تعالیم مخصوصه ی بهائیت است؛ ولی بیا تا با هم چند جمله ای از مجلّد دیگر همین کتاب خطابات را که تحت عنوان «خطابات حضرت عبدالبهاء جزء اول» چاپ شده در صفحه ی ۲۱۰ بخوانیم که همین آقای نویسنده اظهار می دارد: جمیع مظاهر مقدّسه خدمت به حقیقت فرمودند و تعالیم کل (آنها) توحید عالم انسانی و الفت و محبّت و یگانگی (بود)

 

     ملاحظه می کنی که درست بر خلاف آنچه شما نقل کردید، در این جا ذکر شدہ آست. ولی آیا به همبین تنھا باید قناعت کرد؟ مسلماً خیر. ببین، باز در صفحه های ۲۱۳ - ۲۱۴ این کتاب هم چنین می خوانیم: جمیع انبیای الهی مظاهر حقیقت اند. حقیقت وحدت عالم انسانی است. انبیای الهی جمیعاً منادی حقیقت بودند.

 

     قیافه ی فرهاد پس از شنیدن این جملات، خیلی دیدنی بود. او که تا چند لحظه ی پیش با کمال اطمینان، وحدت عالم انسانی را از تعالیم مختصّ بهائیان خوانده بود. اینک به سادگی می دید پیشواى او برخلاف این ادّعا سخن گفته است، امًا جلال مهلت تفكر بیشتری به فرهاد نداد! بار دیگر همان کتاب قبلی را باز کرد و چنین ادامه داد: فرهاد جان، خوب است بار دیگر صفحاتی از این کتاب را با هم مرور کنیم، این مطلب را از صفحات ۱۸ - ۱۹ آن برایت می خوانم: جمیع انبیای الهی در وحدت عالم انسانی کوشیدند و خدمت به عالم انسانی کردند؛ زیرا اساس تعالیم الهی وحدت عالم ائسائی است، حضرت موسیٰ خدمت به وحدت انسائی نمود، حضرت مسیح وحدت عالم انسانی تأسیس کرد. حضرت محمّد اعلان وحدت انسانی نمود. انجیل و تورات و قرآن اساس وحدت انسانی تأسیس نمودند، حضرت بهاءالله تجدید تعالیم انبیا فرمود.

 

     با همه ی این حرف ها و درست در مقابل این سخنان، از قول پیشوای دوم شما بهائیان می خوانیم: این تعالیم پیش از ظهور بهاءالله کلمه ای از آن در ایران مسموع نشده بود، این را تحقیق فرمائید تا بر شما ظاهر و آشکار شود.[3]

 

     ضمناً باید متوجه باشی که پدر نویسنده ی همین کتاب یعنی به قول شما بهاءالله در یکی ار آثارش (كه متأسّفانه الآن همراهم نیست) اظهار می دارد: تناقض را در ساحت أقدس مظاهر مقدّسه ی الهیّه راه نبوده و نخواهد بود.[4] یعنی مردان الهی دو گونه سخن نمی گویند. هرچند این هم سخن تازه ای نیست و قرآن، سالیانی پیش تر، به عنوان یک محک ارزنده برای شناخت هرچه بهتر انبیا از آنان که به دروغ مدّعی چنین مقاماتی می شوند، فرموده بود: « آفلا یتدبّرون القرآن؟ و لو کان من عند غیر الله، لوجدوا فیه أختلافاً كثیراً!».[5] آیا در قرآن اندیشه نمی کنند؟! اگر از جانب غیر خدا بود، در آن تناقض فراوان یافت می شد!.


     و بدینسان معیاری ارزشمند در تشخیص حق و باطل به دست داده بود. به هر صورت، داوری را به عهده ی عقل و وجدان تو می گذارم تا ببینی شخصی که زمام تنظیم افکارش را، حتّی برای تنظیم چند صفحه و ایراد چند جمله خطابه و سخنرانی در دست ندارد، آیا می تواند به پیشوائی دینی برگزیده شود؟

ادامه دارد...



 [1]- عباس عبدالبهاء، خطابات؛ ۷۸

[2] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳؛ ۱۱۴

[3] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۱۱۴ 

[4] - بهاءالله، کتاب بدیع، 126

[5] - سوره مبارکه نساء، آیه شریفه 83



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/10/23 ساعت 08:25 توسط بابائی

                                           آغاز داستان

    آن روز هم مترو مثل همیشه شلوغ بود. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که قطار در حال رسیدن است و از مسافران خواست که پشت خط قرمز قرار گیرند؛ اما کسی گوشش بدهکار نبود. همه در فکر آن بودند که هرچه زودتر وارد قطار شوند تا جائی برای نشستن بیابند. بالاخره قطار وارد ایستگاه شد و آرام آرام توقف کرد. من نیز همراه با خیل جمعیت، وارد واگن شدم.


     آن قدر فکرم مشغول بود که به هُل دادن پشت سری ها و لگد مال شدن کفش هایم توجهی نداشتم، آخر، ایام امتحانات بود و اوج تلاش و تکاپوی دانشجویان برای کسب یکی دو نمره بیشتر و پاس کردن درس. من هم برای همین یکی دو نمره، صبح در دانشگاه بودم تا برای امتحانی که پیش رو دارم، از منافع موجود در اینترنت، پروژه ای تحقیقاتی آماده کنم. از صبح تا عصر کلی سایت و مطلب را از پیش چشمانم گذراندم و آنهائی را که مناسب دیدم، بر روی حافظه ی فلش ذخیره کردم تا در خانه، جمع بندی کنم و فردا صبح یا بعدالظهر، به استاد تحویل دهم.


    خوشبختانه جائی برای نشستنم پیدا شد! در این افکار غرق بودم و چندان توجهی به افراد و اطراف نداشتم که ناگاه صدای عجیب زنگ موبایل کنار دستی ام برخاست. بی اختیار توجهم به او جلب شد. تلفن همراهش را از جیب در آورد و یک جمله ی عربی شبیه این جمله "الله ابهی" بر زبان راند. بعد افزود: من الآن در مترو هستم و نمی توانم با تو صحبت کنم؛ بعداً زنگ می زنم. این را گفت و مشغول خواندن کتابی شد که در دست داشت.


     من که از شنیدن آن جمله ی عربی، حسّ کنجکاوی ام تحریک شده بود، زیر چشمی نگاهی به کتاب انداختم. ابتدا پنداشتم از همان کتابهای متروست؛ امّا کمی که دقّت کردم دانستم حدسم درست نبوده است. چون شکل و شمایل کتاب و حروف آن با کتاب های معمولی فرق داشت. داشتم پنهانی کتاب را می دیدم، امّا احساس کردم مسافر کنار دستی  خیلی هم بدش نمی آید من از محتوای آن آگاه شوم؛ چون طوری که طبیعی جلوه کند، کمی جابجا شد و کتاب را بیشتر گشود تا من هم بتوانم بخوانم. من هم از خدا خواسته، شروع به خواندن سطور ابتدای صفحه کردم: در بین اصول و مبادی بهیّه ی قیّمه (که در الواح مقدّسه ی مذکوره مسطور است) اعظم و اتمّ و اقدم و اقوم آنها، اصل وحدت و یگانگی عالم انسانی است...


     هرچند ادبیات این نوشته برایم کاملاً نامأنوس بود، از آن میان، وحدت و یگانگی عالم انسانی به نظرم آشنا آمد؛ گوئی قبلاً این عبارت را در جائی دیده بودم؛ گرچه مفهوم روشنی از آن در ذهن نداشتم. در همین حین، شنیدم که بلندگوی واگن اعلام می کند که به ایستگاه مقصد رسیده ایم و باید پیاده شد... که چنین کردم.


    شب که به خانه رسیدم، سرگرم جمع بندی کارهای پروژه ام شدم و به هر زحمتی بود، تا دیر وقت، مجموعه ای را آماده ی ارائه کردم. عبارت یاد شده همچنان فکرم را مشغول کرده بود. با خود می گفتم: "وحدت عالم انسانی" یعنی چه؟ وقتی در واژه های این عبارت اندیشه می کردم، از خویش پرسیدم: آیا مدینه ی فاضله ی حکمای یونان بنا شده یا نظر جمعی از فلاسفه معاصر، دائر به از میان برداشتن مرزها، عملی شده است یا شهر اورویل[1]  شکل گرفته است؟ این ها را جسته و گریخته، شنیده بودم. خلاصه با این افکار خوابیدم و خوشبختانه دیگر در خواب گرفتار این مسأله نشدم.

ادامه دارد...



[1] - ظاهراً مدّتی است که این شهر با الهام از یکی از فلاسفه ی معاصر به نام شری اوروبیندو (1872 – 1950 م) در جنوب مَدرس در هندوستان با نام اورویل بنا شده است و از قرار اعلام شده، سازمان علمی و فرهنگی ملل متّحد (یونسکو) از این پروژه حمایت می کند. گویا در آن شهر، قوانینی حاکم است که به نوعی با این واژه ی مورد بحث نزدیک است. از جمله ی آثار این فیلسوف کتابی به نام کمال مطلوب در وحدت انسانی است که در فاصله ی سال های 1915 تا 1918 م نگاشته و در زبان فارسب، به صورت مقالات در ماه نا مه ی آریا منتشر شده و سپس به صورت کتابی مستقل به چاپ رسیده است.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/10/22 ساعت 08:36 توسط بابائی
بهائیت شناسی را در تلگرام و پیام رسان سروش دنبال کنید.

http://s8.picofile.com/file/8316200192/11.pnghttp://s8.picofile.com/file/8316200700/21.jpg
ارسال شده در 1396/10/20 ساعت 08:26 توسط بابائی

                                             نوشتن نامه


     وقتی علی محمد شیرازی مؤسس و رهبر فرقه ضالّه بابیه در پائیز 1225 شمسی در اصفهان مختفی بود و معتمدالدوله حاکم اصفهان او را در امارت خورشید پنهان داشت و از او پذیرائی می نمود. مردم اصفهان گمان می کردند که منوچهرخان گرجی باب را به تهران فرستاده است.


    طبق تاریخ فرقه ضاله بهائیت، تعدادی از پیروان علی محمد شیرازی که در اصفهان بودند و در مدرسه نیم آورد اقامت داشتند، از حقیقت ماجرا بی خبر‌ بودند. تا اینکه منوچهرخان گرجی از باب می خواهد اجازه دهد خبر سلامت او را به پیروانش ابلاغ کرده و برای رفع نگرانی آنها را به صورت پنهانی که دیگران متوجه نشوند نزد باب بیاورد.


   
عبدالحمید اشراق خاوری در کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی صفحه 181 سطر 6 می نویسد: «حضرت باب چند سطری به ملّا عبدالکریم قزوینی که در مدرسه ی نیم آورد ساکن بود مرقوم فرمودند و به معتمد الدّوله دادند تا با شخص امینی نامه را بفرستند».


     این تکه از تاریخ بهائیت با صراحت بیان می کند که علی محمد باب با دست خط خویش نامه ای به یکی از پیروانش نوشت و با واسطه ای به دست او رساند. اگر علی محمد شیرازی أمی و بی سواد بود، چطور توانست نامه ای برای ملا عبدالکریم قزوینی بنویسد؟


برای دیدن کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : علی محمد شیرازی , 
ارسال شده در 1396/10/17 ساعت 08:25 توسط بابائی

                                           نادانی بهاء


    با اینکه فرقه ضاله بهائیت مدعی است که ظهور میرزا حسینعلی نوری همان ظهور موعودی است که جمیع انبیای الهی مژده آمدنش را داده اند که با آمدن او صلح و عدالت اجرا گردیده و آئین او عالم گیر می شود؛ اما خود میرزا حسینعلی چنین اعتقادی نداشته وقتی هم از خودش سوال می کنند، به آینده ای مبهم وعده می دهد.


    عزیزالله سلیمانی از بهائیان در کتاب مصابیح هدایت جلد 1 صقحه 263 سطر 2 می گوید: «ورقا (علی محمد یزدی از مبلغین شهیر بهائیه که با فرزندش روح الله در ایام ترور نافرجام ناصرالدین شاه در تهران کشته شدند) از جمال مبارک (حسینعلی بهاء) سؤال کرد که امرالله به چه وسیله عالمگیر خواهد شد؟ در جواب فرمودند: که در عالم در ازدیاد آلات ناریه می کوشند تا حدی که مانند ثعبان می شوند و بهم می تازند و خون های زیادی ریخته می شود. عقلای ملل جمع شده علت را تحقیق می نمایند و متوجه می گردند که علت خونریزی تعصّبات است که اشدّ از همه تعصب دینی است. سعی می کنند که تا دین را از میان بردارند بعد ملتفت می شوند که بشر بدون دین نمی تواند زندگی کند لهذا تعالیم ادیان موجوده را جمع و مطالبه می کنند تا ببینند کدامیک از ادیان منطبق با مقتضیات زمان است آنگاه امرالله عالمگیر می شود».


    این سخن حسینعلی بهاء از سه جهت ضعیف و سست است: 1- قرن هائیست که تعصبات دینی از میان بشر برداشته شده و اختلاف و نزاع و خونریزی در جائی واقع می شود روی حکومت و ریاست وجاه طلبی وپیشرفتهای اقتصادی ومسائل سیاسی است.


    گذشته از این تعصب دینی (البته نسبت به دین حق) واجب و ضروری و بحکم عقل و شرع لازم است و نبودن تعصب در پبروان دین حق کاشف از بی دینی و هوی پرستی آنان می باشد. اگر چه این معنی منظور و مقصود جناب حسینعلی بهاء است.


    2- دین حق و شریعت الهی می باید با فطرت و آفرینش طبیعی وفق بدهد تا جهان تشریع و تکوین موافق همدیگر بوده و نظم صوری و معنوی جهان برقرار گردد و معلوم است که نظم و ترتیب تکوین و اصول و اساس خلقت در همه زمانها و دوره های زندگی بشریکسان و برابر است.


    3- دین عبارت از آئین و مقرراتی است که دقائق معارف و اصول حقائق بنحو کامل در موارد آن منظور شده است و معلوم است که حقائق در تمام مراحل و موارد ثابت و برقرار بوده و کمترین اختلاف و تغییر و تبدیلی در آن راه نیابد.


    اگر برای جهان خدائی باشد و اگر پروردگار جهان واحد باشد و اگر حشر و نشر و قیامتی باشد و اگر دوزخ و بهشتی باشد واگرگفته های پیامبران الهی و مرسلین راست باشد واگروعده های پروردگارمتعال درست باشد و اگر دروغ و تهمت و ظلم و حیله و تزویر نامطلوب و قبیح باشد و اگرخبث و نجاست اشیائی ثابت باشد و اگر اعمال وافعالی از نظر عقل سالم و فکر دقیق و مطابق علم و حقیقت پسندیده یا ناپسند باشند البته در همه جا و در هر زمان و مکان و سائر مقتضیات مختلف نخواهد شد.


    آری عادات و رسوم و تمایلات نفسانی و شهوات مردم به اختلاف زمان و مکان مختلف می شود و مسلکی که با هوی پرستی و شهوترانی و تظاهرات قرن نوزدهم سازگار باشد انصافاً همین مسلک است و از این لحاظ جا دارد که جهان گیر و توسعه یابد.  


برای دیدن کتاب مصابیح هدایت روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : تناقضات رهبران بهائی , 
ارسال شده در 1396/10/14 ساعت 08:33 توسط بابائی

                                خاتمیت پیامبر اسلام

 

   در اسنادی که ارائه کردیم، میرزا حسینعلی نوری مازندرانی هم خودش و هم فرزندش عبدالبهاء و نیز مبلغین بهائی، حسینعلی مازندرانی را در ردیف پیامبران الهی قرار داده و او را هم جزء انبیای اولوالعزم معرفی نموده اند. اما با مراجعه به قرآن کریم و احادیث اهلبیت عصمت علیهم السلام می بینیم که ادعای پیامبری هر کسی مثل حسینعلی نوری دروغی بیش نبوده که هم قرآن کریم و هم احادیث اهلبیت علیهم السلام آن را رد می کند.


    در قرآن کریم تصریح شده که حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم خاتم النبیین است وبعد ازاو پیامبری نخواهد بود. همانطوری که در سوره احزاب آیه 40 می فرماید: « مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أبَا أحَدٍ مِن رِجَالِکُم وَ لَکِن رَسُولَ الله وَ خَاتَمَ النَّبِییِن وَ کَانَ اللهُ بِکُلِّ شِیءٍ عَلِیمَاً ». یعنی حضرت محمد (ص) پدر هیچ یک از رجال شما نیست ولی فرستاده خدا و باز پسین و آخرین پیامبران است و خدا به هر چیزی داناست.


    در روایات پیامبر اعظم و اهلبیت هم زیاد وارد شده که حضرت رسول فرمود: أنا آخر الأنبیا، من آخرین پیامبر هستم. یا أنا خاتم النبیّین لا نبیّ بعدی، من باز پسین پیامبرانم پیامبری پس از من نیست. و آمثال این آثار که در کتب شیعه و سنی با اسناد فراوان گزارش شده است.


    مسلمانان به حکم قرآن مجید پیامبر اسلام را خاتم پیامبران می دانند و شریعتی که وی آورده، نسخ ناپذیر می شمرند و واضح است که این موضوع مانعی برای شریعت سازی میرزا حسینعلی نوری و امثال وی در میان مسلمانان پیش می آورد. و شبهاتی که از طرف اغنام متوجه این آیه شریفه است، در موضوع خاتمیت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به آن پاسخ داده ایم.


http://s8.picofile.com/file/8315309634/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D8%AD%D8%B2%D8%A7%D8%A8.jpg



موضوع : نقد ادعاهای بهاء , 
ارسال شده در 1396/10/13 ساعت 08:24 توسط بابائی
از کانال بهائیت شناسی غافل نشوید.

http://s9.picofile.com/file/8302269892/9.pnghttp://s9.picofile.com/file/8302269892/9.png

Baha9_ir@

ارسال شده در 1396/10/11 ساعت 08:37 توسط بابائی

                                      عبد فانی!


    حسینعلی نوری بعنوان که مؤسس و پیامبر خود خوانده بهائیان شناخته می شود، نه تنها غیر از نوشته جات کتاب هایش معجزه ای نداشته بلکه محتویات همان کتاب ها نیز خالی از اشکال و ایراد نمی باشد. وی در هر کجا که امکان بروز خودنمائی داشته، از این کار دریغ نداشته و هر جائی که احتمال خطر می داد، خود را فانی ناچیز شمرده که هیچ ادعائی ندارد!


    حسینعلی نوری در کتاب ایقان صفحه 125 سطر 5 می نویسد: «و این بی علم فانی هم که دعوی اینگونه علوم ننموده و بلکه کون این علوم و فقدان آن را علت علم و جهل نمی دانم


    معلوم نیست که چرا میرزا حسینعلی نوری مازندرانی با آن ادّعای نبوت و رسالت و رجعت حسینی و ادعای ظهوراللهی، وقتی که زمینه را مساعد نمی بیند، از تمام ادعاهای خود دست برداشته و خود را یک انسان جاهل و فانی قلمداد می کند؟ آیا فرقه ضاله بهائیت نسبت به این نفاق پیامبرشان و دورئی وی جوابی دارند یا نه؟


برای دیدن کتاب ایقان روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : جهالت سران بهائی , 
ارسال شده در 1396/10/8 ساعت 08:33 توسط بابائی

                                         مَا وُضِع لَه خَاتم

    با مراجعه به فرهنگ لغت می ببنیم کلمه"خَاتَم" و"خَاتِم" را جمع خواتم و ختوم دانسته اند، یعنی در لغت بین این دو کلمه فرقی نگذاشتند و معنای آن را پایان بخش گرفته اند، نه اینکه خاتِم به معنای پایان بخش و خاتَم به معنای زینت باشد، همانطور که فرقه ضاله بهائیت می گویند. بلکه هر دو کلمه به معنای پایان بخش است.

 

    ثانیاً، اگر در عبارتی کلمه ای بکار برده شود، قاعده اولیه این است که معنای "مَا وُضِع لَه" و معنای اصلی آن کلمه مراد است نه مصادیق استعمالی آن و اگر معنای کلمه ای روشن نباشد، در آن صورت سراغ مصادیق استعمالی آن می روند.

 

     نتیجه اینکه در آیه قرآن "و لکن رسول الله و خاتم النبیین" چه کلمه خاتم را به فتح تاء بخوانیم یا به کسر آن در معنا هیچ تفاوتی نمی کند و هر دو پایان بخش معنا می شوند و زینت بخش معنای ثانوی است که در روایات اهلبیت علیهم السلام نیزاین معنا بکار برده نشده است.

 

     بنابراین آیه شریفه قرآن، در نفی ابوت پیامبر نسبت به مردان جامعه است. نه نفی فرزندی جناب قاسم و ابراهیم که در دوران کودکی از دنیا رفتند یا نفی بنوت امام حسن و امام حسین علیهما السلام از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم. چون آنها از نظر سنی رجال نبودند بلکه رجال کامل آن زمان را نفی می کند که امثال جناب زید بن حارثه است.

 

     موضوع آیه شریفه قرآن نیز در باره ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با همسر زید است و خاتَم با خاتِم نیز هیچ فرقی ندارد و سلسله نبوت طبق آیه شریفه که شامل رسالت نیز می شود، به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ختم شده است. و این نصی از طرف پیامبر صلوات الله علیه و آله و سلم نیز در این مسئله می باشد.



موضوع : خاتمیت پیامبر اعظم (ص) , 
ارسال شده در 1396/10/5 ساعت 08:24 توسط بابائی

                                           ادعای بابیت!


    آن سید جوان گفت: اینک بدان و آگاه باش که در این ساعت و دقیقه باب مدینه علم الهی مفتوح گردیده و من باب این مدینه الهیه می باشم و از این به بعد هرکس هر چه بخواهد و مسئلتی دارد، باید از اینجا بطلبد و منم نقطه علم و عرفان و شناسائی الهی هرکس مرا شناخت به معرفت الله واصل شده است.


    سپس قلم به دست گرفته شروع به نزول آیات در تفسیر و تشریح سوره یوسف که به احسن القصص معروف است فرمودند. بعد فرمودند: اینک وقت نازل شدن تفسیر سوره یوسف (ع) است. پس قلم را برداشته و با سرعت خارج از تصوّر سورة الملک را که اوّلین سوره آن تفسیر مبارک است نازل فرمودند. من همانطور نشسته بودم گوش میدادم صوت جان افزا و قوّت بیانش مرا اسیر خود کرده بود. بالاخره برخاستم و با حیرت و تردیدی که به من دست داده بود، عرض کردم: اجازه بفرمائید مرخّص شوم. با تبسّم گفت: بنشینید اگرحالا از اینجا بیرون بروید هر کس شما را ببیند خواهد گفت که این جوان دیوانه شده است.


    آن وقت دو ساعت و یازده دقیقه از شب شصت و پنجم نوروز مطابق با شب سوم خرداد از سال نهنگ و پنجم جمادی الاولی سال ۱۲۶۰ قمری مطابق با ۲۳ ماه می ۱۸۴۴ م گذشته بود. بعد گفت: بعد از این در آینده این شب و این ساعت از بزرگترین اعیاد محسوب خواهد شد. خدا را شکر کن که به آرزوی خودت رسیدی و از رحیق مختوم آشامیدی. خوشا به حال آن اشخاصی که به این موهبت فائز شوند. سه ساعت از شب گذشته بود که امر کرد تا شام حاضر کنند. غلام حبشی امر مبارک را اجرا کرد طعامی لذید آورد که جسم و روح مرا تغذیه نمود. تصور می کردم از خوراک های بهشتی مرزوقم. آن غلام حبشی از تأثیر تربیت آن جوان نصیب وافری داشت و در نظر من نیز دارای مقام بلندی بود.


    محبّت و لطف رفتار میزبان بزرگوار مخصوص خودش بود از کس دیگری ممکن نبود آن گونه عواطف و فضائل‌ آشکار و ظاهر گردد. همین مطلب به تنهائی برای عظمت و جلالت آن بزرگوار برهانی کافی و شاهدی صادق بود واحتیاجی به سایر شئون هم نداشت. من که گرفتار سحر بیانش شده بودم، نمی دانستم چه وقت وچه هنگام است؛ ازدنیا بی خبر وهمه چیز را فراموش کرده بودم. ناگهان صدای اذان صبح بگوشم رسید. آن شب در محضر او جمیع نعم الهیّه را که در قرآن برای اهل بهشت مقرّر فرموده محسوس دیدم.


    آن شب خواب بچشم من نیامد. به نغمات صوت روح افزا و آواز جانفزایش در هنگام نزول آیات قیّوم الاسماء یعنی تفسیر سوره یوسف گوش فرا داده و از ترنّماتش لذّت می بردم در حین مناجات با لحنی دلربا بعد از هر چند جمله این آیات قرآن کریم را تلاوت می کرد‌: "سُبحَانَ رَبِّکَ رَبِّ العِزّةِ عَمّا یَصِفُون وَ سَلَامٌ عَلَی المُرسَلِینَ و َالحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العَالَمِینَ". بعد فرمود: شما اوّل کسی هستید که بمن مؤمن شده‌اید من باب اللّه هستم و شما باب الباب. باید ١٨ نفر به من مؤمن شوند باین معنی که ایمان آنها نتیجه تفحّص و نیز جستجوی خود آنها باشد بدون اینکه کسی آنها را از اسم و رسم من آگاه کند! باید مرا بشناسند! و بمن مؤمن شوند. آنوقت یکی از آنها را انتخاب می کنم که با من درسفر مکّه همراهی کند.


    در مکّه امر الهی را به شریف مکّه ابلاغ خواهم کرد، از آنجا به کوفه خواهم رفت. در مسجد کوفه پیام الهی را آشکار خواهم ساخت. شما باید آنچه امشب جریان یافت از همراهان خود و دیگران مکتوم دارید و به هیچ کس چیزی نگوئید. در مسجد ایلخانی توقّف کن و بتدریس مشغول باش. رفتار شما نسبت بمن باید طوری باشد که رمز مستور را افشاء نکند. مرا به هیچ کس معرّفی نکنید تا وقتی که به مکّه توجّه نمایم. برای هر یک از مؤمنین اوّلیّه تکلیفی معیّن خواهم کرد و راه تبلیغ کلمة اللّه را به آنها نشان خواهم داد بعد از این فرمایشات مرا مرخّص فرمودند و تا دم در به همراه من تشریف آوردند.


http://s8.picofile.com/file/8314887100/%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg


منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۴۹ - ۵۲

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۱۸ - ۱۲۲



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/10/4 ساعت 08:28 توسط بابائی

سایت بهائیت شناسی را در کانال بهائیت شناسی دنبال کنید.

http://s9.picofile.com/file/8292688776/2.jpg


ارسال شده در 1396/10/2 ساعت 08:35 توسط بابائی
نجاست فرقه ضالّه بهائیت

[https://www.aparat.com/v/TUyqm]


موضوع : فیلم , 
ارسال شده در 1396/09/29 ساعت 08:26 توسط بابائی

                                  پا جای پای اشرف پهلوی!


      همکار سابق نشریات اصلاح‌ طلب معتقد است برخی رفتارهای هنجار شکن فائزه هاشمی، شبیه کج‌ رفتاری های اشرف پهلوی است.

    داریوش سجادی می‌نویسد: ظاهرا صبیه ارشد هاشمی رفسنجانی مبتلا به موود ( (Mooخود خاص‌ بینی شده‌اند. دختری که دوست دارد و لو به قیمت دهان‌ کجی به نُرم‌ های جامعه خودش را متفاوت و سنت‌ شکن و آوانگارد نشان دهد بدون آنکه از لوازم خاص بودن برخوردار باشد!. کسی که بدش نمی‌آید ادای «امیلی برونته» را در آورد اما به دلیل فقر بضاعت‌ اندیشگی ماجرا به همان ادا در آوردن محدود می‌ماند. اداهائی که به دل نمی‌نشیند و عمق پیدا نمی‌کند و در حد همان ادا باقی می‌ماند. اشرف دو قلوی شاه هم به نوعی مبتلا به این سندروم بود اما با استعدادتر و تحمل‌ پذیرتر از فائزه رفتار می‌کرد.

   

    سجادی می‌افزاید: اداهای فائزه از آن جهت تصنعی و ناخوشایند است که در بطن خود حامل کنتراست و واجد ناروائی است. قدر مسلّم آنکه نمی‌توان به بهانه مجالست با بهائیان از سنگر دفاع از حقوق‌ بشر برای خود پوزیشن نوعدوستی و اخلاق‌گرائی جعل کرد و از سوی دیگر ابوی را همزاد و هم‌سان و هم‌ تراز امیرکبیر به خورد خلق‌الله داد!

   

     قدر مسلّم آنکه امیری که تا زنده بود در کانون خصم و عداوت بهائیان بود و تاکنون در نقطه تنفر ایشان قرار دارد و امیری که فخر خود را در آوردن چشم فتنه بابیه و اعدام گسترده بهائیان می‌دانست! برای صبیه کبیره رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام چنان امیری و انتساب چنان امیری به ابوی منطقا نمی‌تواند پوزیشن نوع دوستی و بهائی‌ نوازی مشارالیها را مسموع و مفهوم و مقبول کند!

فائزه هاشمی سرپل ارتباط حامیان بهائیت با هاشمی


      یک سایت خبری نزدیک به اصلاح‌ طلبان با ادعای اینکه فائزه هاشمی آدم مهمی نیست خواستار نادیده گرفتن رسوائی اخیر وی در دیدار با یکی از سران بازداشتی شبکه صهیونیستی بهائیت شد.

 

     خبر آنلاین می‌نویسد: هیچ آدمی ملاقات چند روز پیش فائزه هاشمی با عضو گروهک صهیونیستی بهائیت و انتشار عکس آن را نمی‌پسندد. قاطبه مردم متدین هم که این فرقه گروهکی کافر را دشمن دین و وطن‌شان می‌دانند از این ملاقات ناراحتند. خانم فائزه هاشمی یک دوره نماینده مجلس بوده. مدتی هم یک روزنامه داشته. روزگاری برای دوچرخه‌ سواری بانوان هم فعالیت داشته. چند صباحی هم به دلیل نشر اکاذیب و توهین و... زندان رفته. دیگر چه؟ جامعه پر است از این افرادی که روزی کاره‌ای بوده‌اند و الان کنج‌ دنجی نشسته‌اند و کسی هم یادشان نمی‌کند. خانم فائزه هاشمی اصلا در سپهر سیاسی و اجتماعی این مملکت چه نقشی داشته و دارد؟ در کجای معادلات سیاسی کشور به حساب می‌آید؟ از چه درجه فرهیختگی برخوردار است؟ و خلاصه اینکه کیلویی چند است؟


    خبر آنلاین می‌افزاید: عکس فائزه و آن جماعت بهائی را چه کسی پخش کرده؟ به این موضوع فکر کرده‌اید؟ آن را خود بهائی‌ها منتشر کرده‌اند. که چه بشود؟ معلوم است. دنبال‌ این‌ هستند که بگویند ما هستیم. برای اثبات اینکه بگویند ما هستیم انتشار یک عکس، حتی با فائزه هاشمی برایشان کافی است. اگر ما رسانه‌ها آن عکس را منتشر نمی‌کردیم و اصلا بهش محل نمی‌گذاشتیم، الان مجبور نبودیم پای این همه سخنران و صاحب‌ نظر و شخصیت خرد و کلان را وسط بکشیم تا رفتار یک چهره دست صدم سیاسی را محکوم کنیم. عجب رودستی خوردیم ما رسانه‌چی‌ها و عجب پاس گلی دادیم به بهائیانی که اتفاقا آنها هم در سپهر سیاسی و اجتماعی ما عددی نیستند.

 

     خبر آنلاین البته تجاهل‌ العارف کرده وگرنه فائزه هاشمی از یک سو عضو مرکزیت حزبی است که شریک اصلی دولت محسوب می‌شود و از سوی دیگر دختر آقای هاشمی‌ رفسنجانی است که واسطه می‌شود تا گروهک انجمن دفاع از مطبوعات به سرکردگی عیسی سحرخیز را به ملاقات هاشمی ببرد و با هم عکس یادگاری بگیرند و منتشر کنند، سحرخیزی هم تصریح کرد: «اغلب اصلاح‌طلبان برخلاف اول انقلاب هیچ علاقه‌ای به آقای خمینی ندارند» و هم با حمایت صریح از بهائیت مدعی شد آنها باید بتوانند حتی نامزد انتخابات بشوند.


     از قبل همین کانال‌ کشی و سرپل‌ها بود که انگلیسی‌ ها ماه‌ها و سالها مهدی و فائزه هاشمی را به بهانه تحصیل و رسیدگی به شعبه آکسفورد دانشگاه آزاد و... تر و خشک کردند و مهره پلیدی مانند عبدالحسین هراتی (توهین‌ کننده به امام خمینی«ره») سر از حلقه مشاوران خاص هاشمی درآورد.
بله فائزه هاشمی شخصا آدم بی‌ ارزش و یک تفاله سیاسی تمام عیار است اما باید توجه داشت که میوه گندیده داخل یک سبد می‌تواند تمام آن سبد را به عفونت بکشاند چنان که در باره برخی اعضای خانواده آقای هاشمی شاهدیم.


فائزه هاشمی رفسنجانی در کنار فریبا کمال آبادی بهائی

   
http://s9.picofile.com/file/8314886268/%D9%81%D8%A7%D8%A6%D8%B2%D9%87_%D8%B1%D9%81%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg



موضوع : مقالات بهائیت , 
ارسال شده در 1396/09/26 ساعت 08:28 توسط بابائی
میرزا مهدی نوری فرزند میرزا حسینعلی نوری (بهاء)

http://s9.picofile.com/file/8314170050/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C.jpg


موضوع : تصاویررهبران بهائی , 
ارسال شده در 1396/09/25 ساعت 08:14 توسط بابائی
بهائیت شناسی را در تلگرام جذاب تر ببینید.


http://s8.picofile.com/file/8294416700/1.jpghttp://s8.picofile.com/file/8294416700/1.jpghttp://s8.picofile.com/file/8294416700/1.jpg

Baha9_ir@


ارسال شده در 1396/09/23 ساعت 08:36 توسط بابائی
نام کتاب: تحری حقیقت راهش این است

نوشته: جمعی از نویسندگان
 
 

برای دریافت کتاب روی دریافت کلیک کنید.


download


موضوع : کتب ردیه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/09/20 ساعت 08:13 توسط بابائی

                                          ابن الله!


     موارد متعددی از اسناد و مدارکی که بهائیان نسبت خدائی به میرزا حسینعلی نوری می دهند، تقدیم کاربران عزیز شد. نمونه دیگری که خدمت عزیزان ارائه می دهیم، از اشراق خاوری می باشد که وی از میرزا بزرگ خراسانی ملقب به بدیع نقل می کند که وی میرزا حسینعلی را الله و خدا دانسته و عبدالبهاء را پسر خدا معرفی می کند.


     عبدالحمید اشراق خاوری از مبلغین فرقه ضاله بهائیت می باشد که در کتاب رحیق مختوم جلد 2 صفحه 171 در پاورقی آن راجع به بدیع می نویسد: جناب میرزا بزرگ ملقب به بدیع جوانی بود به سن 17 سال که حامل لوح مبارک (حسینعلی نوری به ناصرالدین شاه قاجار) گردید. در سنین طفولیت و آغاز رشد و جوانی از آثار ثبوت و انجذابی مشهود نبود... در سال 1286 قمری ورود به عکا نموده سرگردان بود. تا هنگام غروب به جامعی (مسجد جامع) رسید. و جمعی ایرانی دید دانست که حضرت غصن اعظم برای امامت صلوة حاضر شده و عده ای از اصحاب به آن حضرت اقتدا می کنند لذا با سرور تمام رباعی ذیل را بر روی قطعه کاغذی نوشته تقدیم نمود.


     اقتدا می کنم به ابن الله                         ساجدم من برای سرّالله

     نیست حقی بجز بهاءالله                         وحده لا اله الا الله


     از چنین عبارات بخوبی روشن می شود که نامیده شدن میرزا حسینعلی نوری به الله و خدا خیلی عادی بوده و منعی نیز از بکار بردن آن در کار نبوده است.


برای دیدن کتاب رحیق مختوم روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : ادعاهای بهاءالله , 
ارسال شده در 1396/09/7 ساعت 08:16 توسط بابائی

                                          تبعید میرزا بهاء!

 

     حسینعلی نوری یا به عبارت دقیقتر حسینعلی روسی که در جریان دخالت در ترور ناصرالدین شاه قاجار دستگیر و زندانی گردید، با دخالت مستقیم پرنس دالگورکی سفیر روس از مرگ رهائی یافت و سپس از ایران تبعید گردید و روانه بغداد شد. هرچند خود حسینعلی بهاء از تبعید بعنوان مسافرت به بغداد یاد می کند.


     میرزا حسینعلی نوری در کتاب اشراقات صفحه 103 سطر 15 و صفحه 104 سطر 1 در مورد تبعید خودش به عراق می نویسد:« این مظلوم! از ارض طا (طهران) به امر حضرت سلطان به عراق عرب توجه نمود و از سفارت ایران و روس هر دو ملتزم رکاب بودند».


     در این کتاب حسینعلی مازندرانی که به قلم خود آن را نگاشته، خود را بنده ذلیلی نشان می دهد که ناصرالدین شاه قاجار به او فرمان داده تا به عراق برود و او هم مثل یک عبد ضعیف به حرف او گوش کرده و از کشور حارج می شود آن هم به همراه افرادی از سفارت ایران و روس که خواهیم دید این افرادی که حسینعلی به آن افتخار می کند یک سرباز ایرانی بود و یک مامور سفارت روس! آیا این طرز رفتن پُز دادن دارد که حسینعلی به آن می نازد؟


برای دیدن کتاب اشراقات روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 



موضوع : تبعید حسینعلی بهاء از ایران , 


تعداد صفحات : 19

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |