تبلیغات
بهائیت شناسی - دختری در دام بهائیت z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1392/03/20 ساعت 08:23 توسط بابائی
دختر دانشجو از دام بهائیت گریخت.

[http://www.aparat.com/v/UKxAk]

   

      زمانی که من آمدم دانشگاه یکی از بچه های کلاسمان بنام آقای ____ تو کلاسمان واقعاً یک بچه مثبت بود که ما فکر می کردیم از یک خانواده ای باشه که واقعاً اهل تقوا و ایمان باشه یعنی اینقدرضیافت رفتاری را در جمع غیر مسلمان قشنگ بهشان یاد می دهند تو کلاس هایشان وبهشان میگن که چه جور برخورد کنید اگر من دریک جمع بهائی می رفتم یقین می شدم مثل آنها دیگه مجبور بودم یه جورهائی دست بدم کشف حجاب کنم مثل خودشان برخورد کنم حالا نه مثل خودشان یه کم باز خودم را نگه می داشتم ولی مجبور بودم مثل آنها باشم.

      یه زمانی شد یه روز ما کلاس داشتیم ایشان زمانی که از کلاس آمدیم بیرون با یکی از بچه ها داشتن تبادل نظر می کردن ما فردا می آئیم یا نمی آئیم ایشان گفتن من نمی آم من گفتم که برای چی نمی آی؟ گفت بنزین ندارم نمی آم چون دانشگاه ما شهرستان بود بنزین ندارم نمی آم گفتم من بهتان کارت سوخت می دم بیائید چون دوست داشتم بیاد توکلاس خوشم آمده بود ازرفتارش، منشش خیلی برام جالب بود.

      برنامه گذاشتم و آمدم جلو در خوابگاه یه کم پائین تر تو راه راجع به خیلی قضایا صحبت کردیم راجع به ازهردری صحبت کردیم من هم هر چی تو ذهنم بود آن موقع گفتم حالا شاید خیلی وقت ها میشه آدم تو یه برهه زمانی یه چیزهائی را می فهمه و به اصطلاح یه دونائی پیدا می کنه که حتی یک روز پیشش هم نداشته و پیش خودش میگه اگه من عقل الان و یک ساعت پیش هم داشتم این کارها را انجام نمی دادم.

     یه جورهائی شد رفت و آمدمان فرداش دوباره با هم قرار گذاشتیم با هم آمدیم دانشگاه صحبت کردیم کم کم پیامک می دادیم بهمدیگه و ایشان ازشروع رابطه ما خانواده را درجریان گذاشته بودن. خیلی یواش کار کرد رو من یهو چیزی را نیامد به من تحمیل کنه خیلی یواش کار کرد کم کم کم کم جوری شده بود که من گفتم خدایا چکار کنم چکارنکنم کارم درسته خوب تو سنی که من بودم دوست داشتم متفاوت باشم یه جورهائی برای خودم یه ابهتی داشتم نه بخاطر شخصیت آنها باهاشان می گشتم  بخاطر شخصیتی که به من می دادن زمانی که باهاشان می گشتم دوست داشتم باهاشان جورباشم یعنی یه جائی من پا گذاشته بودم تو یه خانواده ای که یه خانواده عادی نبودن یه خانواده ای بودن که حالا چشم بهائیت روشان بوده برایشان یک برد خیلی زیاد بود که یک محبّ هم توانستن بجمع معرفی کنن.

      تا اینکه من رابطه ام با ______ خیلی زیاد شده بود خیلی زیاد شده بود شدیداً از نظرعاطنی بهم وابسته بودیم یادم نبود امروز چند شنبه است تولده مثلاً بعضی موقع خانواده ام به من می گفتن تو چرا گیج می زنی امروز مثلاً بعثت حضرت رسوله من از این چیزیها کاملاً مبرا بودم اصلاً دیگه بیشترنقویم نبیل زرندی را می دانستم امروز تولد بهاست فردا نمی دانم چی شده صعود بهاست عید رضوانه همه اینها را می دانستم پیامک می دادیم تبریک می گفتیم بیشتر افتاده بودم تو این مسیر تا حالا ازتقویم خودمان را چیزی بدانم نزدیک به دو سال حتی من روزهای هفته را نمی ئانستم چند شنبه است فقط عید نوروز را می فهمیدم یعنی دیگه ماه محرم و ماه رمضان تعطیل بود یعنی ماه های خودمان بطورکلی همه چیز یادم رفته بود فقط آنها را بطور دقیق می دانستم.

       همین که خدا را تو زندگی نداشتم هیچی نداشتم یه آدم بی هدف بودم واقعاً اینکه حالا خودت را درگیر فرقه کنی خدا را ازت می گیره آنها یه زندگی خاص دارن آن وقت بود که فهمیدم ما نمی تونیم مثل آنها باشیم و واقعاً بریدم دیگه نتوانستم بدون خدا باشم من آنجوری که بودم اصلاً خدا نداشتم خدای من شده بود مثلاً موبایلم، خدای من شده بود حرف زدن با آنها، خدای من شده بود بسمت یه قبله ای نماز خواندن که نمی دانم چیه حلال زاده است حلال زاده نیست؟ هیچی را نمی دانستم فقط یه سری اطلاعات گنگ داشتم و مجبور بودم بپذیرم و بعدش که فهمیدم یک کم فهمیدم چه خبره طرد شدم از خودشان.

         من مثلاً می پرسیدم مگه تساوی حقوق رجال و نساء نیست؟ می گفتن چرا تساویه. می گفتم که چرا تو بیت العدل یه زن نیست؟ می گفتن که بخاطر اینکه در صورتی که آنها اصلاً طهارت ونجاست نمی کنن بهیچ عنوان هیچ چیزی را نجس نمی دانن. می گفتن بخاطر عذر شرعی خانم ها هست گفتم خانم ها که ازپنجاه به بالا دیگه هیچ عذری ندارن چرا از یک زن پنجاه سال به بالا تو بیت العدل نیست؟ گفتن حالا می فرستیم بالا جوابش را برات می گیریم اما جوابی نمی آمد.

      وقتی فهمیدن من یه سری چیزهائی را فهمیدم دیگه برام ارزشی نذاشتن آنها یکی را می خوان که کور و کر باشه و بپذیره من اول که می رم همیشه سرخاک بابام اول می رفتم سر قبر شهدای گمنام آنجا را می بوسیدم بعد می رفتم سرخاک بابام ولی دوسال از این چیزها خبری نبود صدای اذان را من گوش نمی دادم خجالت می کشم این حرف ها را می زنم ولی صدای اذان را گوش نمی دادم چون برام زجرآور بود نمی تونستم می گفتم یا اینوری شویا آنوری بالاخره یه راهی انتخاب کن.

    تو خوابگاه دعای کمیل که پخش می کردن من زیردرچادرمی ذاشتم صدای دعای کمیل را نشنوم چون اذیتم می کرد صداش. ولی بعد بغضم می گرفت می گفتم خدایا مگه بدون امام رضا هم میشه زندگی کرد نمی تونستم واقعاً خیلی سختم بود یه وقت هائی تو خلوت خودم که فکرمی کردم زجرمی کشیدم ولی می گفتم نه دیگه یه راهیه که تو انتخابش کردی باید تا آخرش بری حالاهرچی میشه وقتی که زیردر را می گرفتم خودم نفسم می گرفت دوست داشتم برم پائین بشینم ضجه بزنم ولی غرورم اجازه نمی داد.

    یادم می آد وقتی که استخاره قرآن گرفتم جوابش آمد چیزیه که آخرش رسوائیه من دقت نکردم گوش نکردم چیزی بود که خودم خواستم و ضررش هم کردم. چهار ترم مشروط شدم با زحمتی که خانواده ام برام کشیدن همه آنها را زیرسؤال بردم.

    نتیجه: تعالیم و آموزه های بهائیت دارای تناقضات بسیار فراوانیست که این تناقضات زندگی بسیاری از بهائیان را دچار دگرگونی کرده است و باعث شده تا آنان دست از بهائیت کشیده به دامن اسلام برگردند و این دختر دانشجو یکی از این افراد است که پی به بطالت آنها برده و در نهایت خود را ازآنها جدا کرده است.



موضوع : فیلم ,  مستبصرین ,