تبلیغات
بهائیت شناسی - گفتگو با دانشجوی بهائی - 1 z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1396/10/23 ساعت 08:25 توسط بابائی

                                           آغاز داستان

    آن روز هم مترو مثل همیشه شلوغ بود. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که قطار در حال رسیدن است و از مسافران خواست که پشت خط قرمز قرار گیرند؛ اما کسی گوشش بدهکار نبود. همه در فکر آن بودند که هرچه زودتر وارد قطار شوند تا جائی برای نشستن بیابند. بالاخره قطار وارد ایستگاه شد و آرام آرام توقف کرد. من نیز همراه با خیل جمعیت، وارد واگن شدم.


     آن قدر فکرم مشغول بود که به هُل دادن پشت سری ها و لگد مال شدن کفش هایم توجهی نداشتم، آخر، ایام امتحانات بود و اوج تلاش و تکاپوی دانشجویان برای کسب یکی دو نمره بیشتر و پاس کردن درس. من هم برای همین یکی دو نمره، صبح در دانشگاه بودم تا برای امتحانی که پیش رو دارم، از منافع موجود در اینترنت، پروژه ای تحقیقاتی آماده کنم. از صبح تا عصر کلی سایت و مطلب را از پیش چشمانم گذراندم و آنهائی را که مناسب دیدم، بر روی حافظه ی فلش ذخیره کردم تا در خانه، جمع بندی کنم و فردا صبح یا بعدالظهر، به استاد تحویل دهم.


    خوشبختانه جائی برای نشستنم پیدا شد! در این افکار غرق بودم و چندان توجهی به افراد و اطراف نداشتم که ناگاه صدای عجیب زنگ موبایل کنار دستی ام برخاست. بی اختیار توجهم به او جلب شد. تلفن همراهش را از جیب در آورد و یک جمله ی عربی شبیه این جمله "الله ابهی" بر زبان راند. بعد افزود: من الآن در مترو هستم و نمی توانم با تو صحبت کنم؛ بعداً زنگ می زنم. این را گفت و مشغول خواندن کتابی شد که در دست داشت.


     من که از شنیدن آن جمله ی عربی، حسّ کنجکاوی ام تحریک شده بود، زیر چشمی نگاهی به کتاب انداختم. ابتدا پنداشتم از همان کتابهای متروست؛ امّا کمی که دقّت کردم دانستم حدسم درست نبوده است. چون شکل و شمایل کتاب و حروف آن با کتاب های معمولی فرق داشت. داشتم پنهانی کتاب را می دیدم، امّا احساس کردم مسافر کنار دستی  خیلی هم بدش نمی آید من از محتوای آن آگاه شوم؛ چون طوری که طبیعی جلوه کند، کمی جابجا شد و کتاب را بیشتر گشود تا من هم بتوانم بخوانم. من هم از خدا خواسته، شروع به خواندن سطور ابتدای صفحه کردم: در بین اصول و مبادی بهیّه ی قیّمه (که در الواح مقدّسه ی مذکوره مسطور است) اعظم و اتمّ و اقدم و اقوم آنها، اصل وحدت و یگانگی عالم انسانی است...


     هرچند ادبیات این نوشته برایم کاملاً نامأنوس بود، از آن میان، وحدت و یگانگی عالم انسانی به نظرم آشنا آمد؛ گوئی قبلاً این عبارت را در جائی دیده بودم؛ گرچه مفهوم روشنی از آن در ذهن نداشتم. در همین حین، شنیدم که بلندگوی واگن اعلام می کند که به ایستگاه مقصد رسیده ایم و باید پیاده شد... که چنین کردم.


    شب که به خانه رسیدم، سرگرم جمع بندی کارهای پروژه ام شدم و به هر زحمتی بود، تا دیر وقت، مجموعه ای را آماده ی ارائه کردم. عبارت یاد شده همچنان فکرم را مشغول کرده بود. با خود می گفتم: "وحدت عالم انسانی" یعنی چه؟ وقتی در واژه های این عبارت اندیشه می کردم، از خویش پرسیدم: آیا مدینه ی فاضله ی حکمای یونان بنا شده یا نظر جمعی از فلاسفه معاصر، دائر به از میان برداشتن مرزها، عملی شده است یا شهر اورویل[1]  شکل گرفته است؟ این ها را جسته و گریخته، شنیده بودم. خلاصه با این افکار خوابیدم و خوشبختانه دیگر در خواب گرفتار این مسأله نشدم.

ادامه دارد...



[1] - ظاهراً مدّتی است که این شهر با الهام از یکی از فلاسفه ی معاصر به نام شری اوروبیندو (1872 – 1950 م) در جنوب مَدرس در هندوستان با نام اورویل بنا شده است و از قرار اعلام شده، سازمان علمی و فرهنگی ملل متّحد (یونسکو) از این پروژه حمایت می کند. گویا در آن شهر، قوانینی حاکم است که به نوعی با این واژه ی مورد بحث نزدیک است. از جمله ی آثار این فیلسوف کتابی به نام کمال مطلوب در وحدت انسانی است که در فاصله ی سال های 1915 تا 1918 م نگاشته و در زبان فارسب، به صورت مقالات در ماه نا مه ی آریا منتشر شده و سپس به صورت کتابی مستقل به چاپ رسیده است.



موضوع : گفتگو با بهائیان ,