z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1392/02/10 ساعت 09:07 توسط بابائی

                                                 دیداری در خیابان

 

    آنچه که در زیر می خوانید، حاصل ملاقات غیر منتظره خانم رستگار با آقای منصوری در یک خیابان است. هر دو از بهائیانی بودند که در شهر سنندج زندگی می کردند، آقای منصوری که با تحقیق و تفحص در آئین بهائیت، پی به بطالت این آئین جدید برده بود، حقیقت مطلب را دریافت و به آغوش اسلام بازگشت و بدین خاطر مورد طرد بهائیان واقع شد، اما خانم رستگار هنوز یک فرد بهائی محسوب می شد و در جلسات و محافل محلی بهائیان نیز حضوری فعال داشت. این بخش اول داستان است که خدمت شما ارائه می شود.

 

    چند دقیقه ای بود که كنار خیابان منتظر تاكسی بودم، هر تاکسی که رد می شد پر بود از مسافرین. دیگه داشت حوصله ام سر می رفت که ناگهان دیدم پیكان سفید رنگی از مقابلم رد شد و چند متر جلوتر ترمز كرده ایستاد، به عقب برگشت و  از من تقاضا کرد تا سوار شوم. راننده پیکان مردی در حدود چهل و پنج ساله با كت و شلوار كرم رنگ که به ظاهر مرتب و متشخص به نظر می رسید، با اصرار از من خواست تا سوار شوم. مسیرم را به او متذکر شدم. گفت: خانم رستگاری چرا سوار نمی شی گویا مرا نشناختی؟ مگر شما خانم رها نیستی؟ گفتم بله و با حال تعجب سوار ماشین شدم. راننده لبخند محبت آمیزی گوشه لبش بود؛ ابتدا حال پدر و مادرم را پرسید، بعد هم به من گفت: از درس اخلاق بر می گردی؟ گفتم: شما از احباء هستید؟ گفت: من منصوری هستم، دائی پویا. نشناختی؟ چرا این همه به خودت زحمت می دهی و در این کلاس ها شرکت می کنی؟ واقعا این زخمات برای چیست؟ گفتم: در راه عشق به حضرت بهاءالله. گفت: تو بهاءالله را می شناسی، می دانی او كیست؟ یا فقط به خاطر تعریف های دروغینی كه در باره او گفتند و تو شنیدی، همه زندگیت را وقف او كردی؟ گفتم: من او را نمی شناسم و فکر هم نمی کنم كسی بتواند بحقیقت معرفت او نائل شود؛ چرا که او فراتر از ذهن كوچك ماست. گفت: تو او را با خدا اشتباه گرفتی، زیرا این حرف ها در باره خدا سزاوار است. گفتم: او با خدا فرقی نمی كند. گفت: اگر فرق نمی كند، شما برایم بفرمائید: حسینعلی بهاء چه خصوصیتی دارد كه فكر می كنی او با خدا فرقی نمی كند؟


    با این سخنان یك باره به خود آمدم، دیدم حرف هایش منطقی و درست است. زیرا واقعاً من بهاء را نمی شناختم، خانواده و معلمین ما او را به حدی از ذهن ما دور نگه داشته بودند كه ما حق نداشتیم در باره او سوالی بپرسیم. لحظه ای احساس كردم من بتی بنام حسینعلی بهاء را می پرستم، زیرا من عكس او را هم ندیده بودم، زیرا كسی از بهائیان اجازه نداشت عكس او را ببیند و تماشا کند، در حقیقت من او را می پرستیدم بدون اینكه بدانم چرا باید چشم و گوش بسته از او اطاعت کنم.


    من شنیده بودم كه در قرآن مسلمانان آیه ای هست که روز قیامت خدا برای رستگاران قابل رؤیت خواهد بود، و خدا نزد آنان خواهد آمد. لذا ما گمان می کردیم که خدا به شكل انسانی به نام بهاءالله ظهور كرده و بهاء در واقع وجود مادی و جسمی خداست. با سخنان دائی پویا به فكر فرو رفتم اما سعی كردم همچنان در جبهه مخالف باشم تا چیزهای بیشتری دستگیرم شود.


ادامه دارد...



موضوع : گفتگو با بهائیان ,