تبلیغات
بهائیت شناسی - ادیب مسعودی - 2 z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1392/02/16 ساعت 07:29 توسط بابائی
ادیب مسعودی از زندگی خود می گوید.

[http://www.aparat.com/v/pr6Ff]

        بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

     بنده غلامعباس گودرزی معروف به ادیب مسعودی فرزند ملا حسینقلی در سال 1300 متولد گردیدم و کشاورز بودیم وبیشترین پراکندگی امور من از دست فئودال ها و ... چون ما کشاورز بودیم و اربابان زمین دار هرچه ما زحمت می کشیدیم در مدت سال به یغما می بردند و ما دست خالی به خانه برمی گشتیم و اینها اکثرشان هم از مؤممین بودند که این کارها را می کردند و آیه ای هم می خواند آن پسرعموی آیة الله بروجردی که ارباب ما بود آیه ای هم می خواند که می گفت نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیاة الدنیا و بعضی را بر بعضی برتری دادیم لیتفظ بعدهم بعداً سخریاً ما که خدا هستیم معیشت را بین مردم قسمت کردیم وبعضی را بر بعضی برتری دادیم تا آن برترها آن پائین ترها را به بیگاری بکشند این است که با این سخنان پرو این سخنانی که معنی دیگری دارد مردم را از اسلام دور می کرد و به اسلام بدبین می کرد ما غارنشین بودیم از بس به ما ستم می کردند این است که من خودم در غار متولد شدم در دهی به نام فخرآباد که غارهایی در زیر زمین داشت و ما در آن غار سکونت داشتیم در بروجرد در چهار فرسخی شرقی بروجرد و آن ده الان خراب شده و با خاک یکسان گردید.

     بالاخره من وقتی بزرگتر شدم از این سخنان و از این ظلم فئودال ها به جان آمده بودم و پدرم از شدت ایام از فقر و فلاکت خودش را از بام پرتاب کرد پائین و هلاک کرد اسمش ملاحسینقلی بود ملا بود ولی از ملائی خود استفاده نمی کرد و کشاورزی می کرد ولی دسترنج همه را فئودال ها و زمین داران به غارت می بردند یک عده هم ملای درباری بی ایمان با اربابها همدست بودند و اگر زارعین سرکشی می کردند چندتا امنیه می فرستادند و همه را در وسط زمستان از ده بیرون می کردند و در بیابان سرگردان می شدند.

     بالاخره مردم دنبال یک راه نجاتی می گشتند همه حتی از اول بابیت که میرزا علی محمد ادعای بابیت کرد مردم دنبال راه نجات می گشتند به دنبال یک منجی می گشتند که آنها را از ستم سلاطین قاجاریه و ملایان درباری و اربابان زمین خوار نجات بدهد.

دوران برده داری و دوران فئودالی بعد از برده داری آمد ما هم برده بودیم، من در سن چهار سالگی پایم شکست فلج شد و از بی دکتری و بی درمانی ماند و مادرم از غصه من دیوانه شد و فوت کرد برادری هم داشتم دوساله که نامادری او را با لگد زد انداخت در تنور و سوخت و اینها همه برای روح من یک انقلابی بود یک ماجرائی بود. از یک طرف عشایر هم مردم را غارت می کردند بلا از شش جهت به ماها رو آورده بود ت ااینکه و من به مکتبی که در ده دیگر بود به مکتب رفتم و مدتی د رآن مکتب قرآن می خواندیم و مقداری نوشتن یاد گرفتیم تازه آقای بروجردی از نجف آمده بود من مدتی رفتم در بروجرد در محضر ایشان کسب فیض کردم.

    وقتی برگشتم دیگر آن زراعت همه از بین رفته بود ملای آن محل فوت کرده بود میرزا هدایت الله که آمدند و به من گفتند چون تو از ما هستی و درس خواندی و معمم شدی بیا و ملای ما شو ما رفتیم درآن دهات که دوازده تا ده بود و من ملای آن دوازده تا ده بودم  یک روضه خوان ساده و بی سر وصدا و آن مردم هم از بس بیچاره و فقیر بودند چیزی به ملا نمی دادند روضه می خواندیم می گفتند سرخرمن ده من گندم می دهیم و سرخرمن  نداشتند که بدهند ما همیشه با گرسنگی و ذلت زندگی می کردیم و خان ها و فئودالهاا هم مشغول ستم کاری و چوب بستن مردم بودند من به یاری کشاورزان برخاستم و کشاورزان را یاری می کردم چون خودم اول کشاورز بودم و اربابان به دشمنی من برخاستن و یک عده ملای بی دیی را برانگیختند که این مخالف دولت و دین است چون طرفداری از زارعین وکشاورزان می کند آنت وقت ها تاره هم سروصدای کمونیست بلند شده بود مرا هم به نام کمونیست با وجودی که من اصلاً از کمونیست خبر نداشتم از توده خبر نداشتم مرا هم به آن نام بین مردم معروف کردند شب خانه ما را سنگ باران کردند و من از ده با زن و بچه فرار کردیم و آمدیم بروجرد و در یک اتاقکی زندگی می کردیم گرسنگه و بیچاره هیچکس هم به داد ما نمی رسید فقط دستم به دامن مولا بود.    هیچوقت من مولا را فراموش نکردم هرکس صاحب الزمان ولی عصر را ولی امر را فراموش نکردم وهرگز نمازم قضا نشده اگر هم قضا شده قضاشو بجا آوردم در نماز و روزه و در دین وایمان ثابت و محکم بودم وچند تا ردیه هم از بهائیگری من خواندم بطلان این فرقه بر من ظاهر بود مثل کشف الحیل و کتابهای دیگر که در رد اینها نوشته بودند اینها را من خوانده بودم می دانستم که اینها یک فرقه ی ضالّه ی مضلّه ی بی سر و پایی هستند. ولی چه کنم فقر و فاقه و این آخوندها مثل سیّد عباس علوی و ملا عبد الحمید اشراق خاوری و اسد الله فاضل مازندرانی و صدر الصدور اصفهانی....

ادامه دارد



موضوع : فیلم ,  مستبصرین ,