تبلیغات
بهائیت شناسی - تاریخچه بهائیت - 8 z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1397/09/28 ساعت 09:45 توسط بابائی

                                         موعود مجازی!


   ملّا حسین بشروئی حسب الأمر علی محمد باب به سوی اصفهان رهسپار شد و در آن شهر با آقای ملّا صادق مقدّس خراسانی برخورد کرد. جناب ملاصادق می گوید در ملاقات خود بشارات یوم جدید را از ملا حسین شنیدم و چون از اسم و لقب حضرت موعود سؤال کردم، ملّا حسین جواب داد: ذکر اسم و رسم از طرف موعود ممنوع است.

 

    ملا صادق گفت: آیا من هم ممکن است که او را بشناسم؟ ملاحسین گفت: باب رحمت الهی بر روی جمیع اهل عالم ‌مفتوح است. اما اینک برای ابلاغ امر به حاجی کریمخان به کرمان توجّه نمائید و از آن جا به شیراز عزیمت کنید. امید که در مراجعت به لقای محبوب خود در شیراز فائز گردیم.

 

    ملّاحسین از اصفهان به طرف کاشان رهسپار شد. اوّل کسی که در کاشان به امر مبارک مؤمن شد، حاجی میرزا جانی پَرپا است که از تجّار معروف کاشان بود. ملّا حسین سپس از کاشان به جانب قم رهسپار شد و لکن استعدادی در مردم آن شهر نیافت.

 

    وی سپس از قم به جانب تهران عزیمت کرد و در تهران به مدرسه میرزا صالح معروف به مدرسهء پامنار منزل اختیار نمود. وی هر روز صبح زود از منزل خود خارج می شد و یک ساعت از شب گذشته به منزل خویش بر می گشتند.

 

     میرزا موسی‌ کلیم برادر حسینعلی می گوید: ملّامحمّد معلّم نوری برای من تعریف کرد که من از شاگردان حاجی میرزا محمّد خراسانی بودم و در همان مدرسه ای که درس می داد، منزل داشتم و حجره‌ من بحجرهء  مشارالیه وصل بود. یک روز شاهد مباحثه و مناظرهء استادم با جناب ملّا حسین بشرویه ای بودم.


    از بیانات عجیب ملاحسین تصمیم گرفتم تا او را ملاقات کنم. لذا نیمه شب بدون اینکه انتظار مرا داشته باشد، به حجره او رفتم. به من گفت: اسم شما چیست و موطن شما کجاست؟ جواب دادم: اسم من ملّامحمّد لقبم معلّم، موطنم شهر نور در ایالت مازندران است.

 

    ملّا حسین گفت: از فامیل میرزا بزرگ نوری الان کسی هست که معروف باشد، و در شهرت قائم مقام او محسوب شود؟ گفتم آری. پرسید کیست؟ گفتم: پسر بزرگش حسینعلی. گفت: به چه کاری مشغول است؟ گفتم: بیچارگان را پناه است و گرسنگان را نیز اطعام می کند. خط شکستهء نستعلیق را نیز خوب می نویسد. و سنّ وی نیز در حدود ٢٨ سال است.

 

   ملّا حسین گفت: زیاد به ملاقات او نائل می شوی؟ گفتم: بلی. فرمود: آیا می توانی امانتی از من به ایشان برسانی؟ گفتم البتّه با نهایت اطمینان. ملّا حسین لولهء کاغذی که میان قطعه پارچه پیچیده شده بود را به من داد و گفت: فردا صبح زود این را به ایشان بده و هر چه که گفت، برای من نقل کن.

 

    صبح زود من برخاسته به طرف خانهء حسینعلی رفتم. میرزا موسی برادر ایشان را دیدم در آستانه در ایستاده، مطلب را به ایشان گفتم. میرزا موسی وارد منزل شده، خیلی زود مراجعت کرد، و پیام محبّت آمیز جناب میرزا حسینعلی نوری را به من ابلاغ نمود.


    من به حضور مبارک مشرّف شده لوله ی کاغذ را به میرزا موسی دادم تا در مقابل برادرش میرزا حسینعلی گذاشت. حسینعلی به من اجازه جلوس داد و خود لولهء کاغذ را باز کرد و به مندرجات آن نظری افکنده بعضی از جملات آن را با صدای بلند برای ما خواند. من از ملاحت آواز و ظرافت نغمهء حسینعلی مجذوب شدم.

 

     بعد از قرائت چند فقره به برادر خود توجّه نموده گفتند: موسی چه می گوئی؟ آیا هر کس به حقیقت قرآن نائل باشد و این کلمات را از طرف خدا نداند، از راه عدالت و انصاف برکنار نیست؟ دیگر چیزی نفرمود و مرا مرخّص کرد. یک کلّه قند روسی و یک بسته ی چای نیز به من مرحمت کرد تا به ملّا حسین بدهم. من برخاسته نزد ملّاحسین برگشتم و پیغام و هدیه میرزا حسینعلی نوری را به او دادم ملّاحسین با خوشحالی هدیه را از من گرفت و بوسید، گفت همان طور که قلب مرا مسرور کردی، خدا قلب ترا با سرور ابدی مسرور نماید. من از رفتار ملّاحسین خیلی متعجّب شدم.

 

    چند روز بعد ملّا حسین به طرف خراسان رهسپار شد و در حین خدا حافظی به من گفت: آنچه که دیدی و شنیدی مبادا به کسی اظهار کنی؟ آنها را در قلب خود مستور نگاهدار!

 

میرزا موسی نوری برادر میرزا حسینعلی نوری مازندرانی

      

http://s8.picofile.com/file/8345707684/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%85.jpg

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۷۹ تا ۸۷

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ص 131



موضوع : تاریخچه بهائیت ,