تبلیغات
بهائیت شناسی - ادیب مسعودی - 3 z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1392/02/22 ساعت 08:56 توسط بابائی
ادیب مسعودی از بطلان بهائیت می گوید.

[http://www.aparat.com/v/xCgHe]

     این صدرالصدور لقبی بوده که این ها به او دادند، این ها همه از فقر به بهایی گری روی آوردند. هیچ کدام از روی ایمان نبوده، همه از فقر و بیچارگی و درماندگی فریب این ها را خوردند و اکثر آن علمای اوّلیّه ی بهایی هم شیخی و از پیروان شیخ احمد احسائی و سیّد کاظم رشتی بودند.

     بالاخره من یک شب گرسنه و بیچاره در خانه نشسته بودم. این ها در کمین بودند. عدّه ای به بروجرد مهاجرت کرده بودند. محمود مطلق یهودی که خودش را بهایی قلمداد می کرد و نام دیگری هم داشت، مثلاً الیاس بود. پدرش نام چهار پسرش را “محمود” و “احمد” و “ابوالقاسم” و “محمد” گذاشته بود و خودش هم بهائی شده بود برای فریب مردم. یک شب من دیدم نصف شب کسی در می زند. رفتم در را باز کردم دیدم یک نفر نقابدار یک پاکت گذاشت توی دست من و فرار کرد. هر چه گفتم تو کیستی، جواب نداد. آمدم تو و آن را باز کردم دیدم در آن پاکت تقریباً 700  تومان به پول آن روز پول گذاشته اند و نوشته اند:”ما چون دیدیم که مسلمین در حقّ تو ستم کردند، اذیّتت کردند و غارتت کردند، سنگ بارانت کردند، آمدیم و به تو کمک دادیم. ما دست غیبی هستیم.” و ننوشته بود که من که هستیم.

      این رفت و من گفتم این ها عجب مردمان خوبی هستند؟ این ها کیند که من نمی شناسم آنها را ؟ اینها فرشتگان آسمانی هستند. ملکوت سماوات هستند. این گذشت تا بعد از یک ماه باز هم آمد در زد و پولی داد و رفت. من نمی دانستم که این محمود مطلق یهودی زاده است. مرتبه ی سوم دلش می خواست که من بشناسم او را من دست بردم و نقابش را پایین کشیدم. دیدم محمود است و من او را می شناسم، چون تراکتور هم داشت در آنجا و کار می کرد. این ها هر جا می روند یک کاری پیشه می کنند. من گفتم آقا محمود شما هستی؟ گفت: بله من بودم ما بهایی هستیم و به داد درماندگان می رسیم کار ندارم که تو قبول کنی امر ما را یا نکنی، ولی سزاوار بود که ما به تو برسیم بالاخره این ها در بین مردم شایع کردند که من از آنها هستم، در حالی که من ذرّه ای به بهایی گری اعتقاد نداشتم. من پیرو علی و پیرو مولا بودم. بالاخره چنان سر و صدائی بلند کردند. بعد یک روز به من گفت که تو از بروجرد فرار کن، اینجا می کشنت. گفتم:”کی می خواهد مرا بکشد؟” گفت:”آقا نورالدین” که یک سید نابکار لوتی پلیدی بود که الان هم مریض است، و به مرض دیوانگی مبتلا شده، آن را برانگیخته اند و به او پول دادند که مرا اذیت کند. عمامه ی مرا او برداشت و مرا مجبور به فرار کرد.

      من زن و بچه را گذاشتم در بروجرد و به من یک آدرس دادند و گفتند برو کنار آن بیمارستان هزار تخت خوابی آدرسی به من دادند  و احمد مطلق برادر محمود درآنجاست. اینها از آنجا نوشته بودند آن وقت تلفن شهری نبود یا تلگراف کرده بودند یا نوشته بودند که هم چنین کسی می آید و آدم ساده ای است ولی عمامه بر سرش دارد. و به من هم گفتند عمامه ات را بگذار. من آمدم و همین جور ناخودآگاه از روی فقر و فاقه با لباسی کهنه و یک جفت گیوه پاره آمدم تهران و رفتم در خانه ی احمد مطلق و دیدم که انگار آنها منتظر بودند یک مرتبه در باز شد و به اندازه ی ده تا زن و دختر زیبا و مردهای زیبا مرا بغل کردند و می بوسیدند پای مرا و می گفتند ابراهیم خلیل آمده، موسای کلیم آمده، جبرئیل روح الامین آمده. از این حرف ها من می گفتم الهی اینها چیند؟ هیچ کس در آنجا به من اعتنا نمی کردند آنجا ، حتی پیرزن ها از من گریزان بودند. این دخترهای زیبا همه با مینی ژوپ، مرا بغل می کنند و می بوسند، حقیقت که خوشم می آمد، ولی من هرگز و هیچ وقت اهل فسق و فجور نبودم. آخوند های دیگر که می آمدند، کاری می کردند که شیطان شرمش می آمد. زن ها و دخترهای این ها را ولی من هیچ کاری الحمدلله رب العالمین کار خلافی از من سر نزد.

     ما را بردند و شستشو کردند و حمام بردند و با مشک و گلاب شستند و الله ابهی کردند و این تکبیرشان بود. به من خیلی احترام گذاشتند. پای مرا می بوسیدند و می گفتند دست بوسی در مسلک ما حرام است و پای ما را می بوسیدند.  بعد من یک هفته دو دست لباس عالی برای من درست کردند. یک دست لباس آخوندی که در موقع به من بپوشانند با عمامه و فلان و یک دست کت و شلوار. بعد از یک هفته بزرگان بهایی جمع شدند مثل احمد یزدانی، عباس علوی، عبدالحمید اشراق خاوری، و دیگر بزرگان، عبدالکریم ایادی که دکتر شاه بود آمدند و پای مرا می بوسیدند. این عبدالکریم ایادی ملعون که به هیچی هم معتقد نبود گفت پایش را بشورید، پای مرا شستند و هر کدام استکانی از آب پای من خوردند می گفتند این تبرک است و در راه عقل زحمت کشید. بعد قرعه انداختند که من مهمان که باشم. من چهل روز مهمان آنها بودم. بعد آمدند برای من کلاس تشکیل دادند و دختران و زنان کلاس تشکیل می دادند، آن وقت من جوان بودم ولی من هیچ نظری به دختران و زنان آنها نداشتم. همین جور بی ناموس ها با مینی ژوپ جلوی من می نشستند و فلانشان را نشان می دادند. چه بگویم از بی ناموسی اینها.

     ای کسانی که این سخنان را می شنوید. از این طایفه فرار کنید مانندگوسفند از گرگ. اینها دروغگو هستند، اینها شیاد هستند، اینها نابکارند. و دین حق همان دین اسلام و راه علی بن ابی طالب است.

     یک مدّتی کلاس ایقان برای من تشکیل دادند. بعد از مدّتی گفتند حالا دیگه معمم شو و لباس آخوندی خود را بپوش تا ما تو را ببریم و در شهر ها بگردانیم به من می گفتند نائب آقای بروجردی، جانشین آیة الله بروجردی، با وجود اینکه من یک روضه خوان ساده بیچاره ای بودم در ده .

     قبل از آن مرا از محفل ملّی خواستند. سرهنگ شاهقلی ملعون در رأس کار بود. ولی احمد مطلق با من آمد. گفت:”هر چه گفتند بگو بله ، همین جور است.



موضوع : فیلم ,  مستبصرین ,