تبلیغات
بهائیت شناسی - ادیب مسعودی - 4 z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1392/02/26 ساعت 07:32 توسط بابائی
ادیب مسعودی از بهائیت می گوید.

[http://www.aparat.com/v/SZ4JX]

      نگوئید نه، انکار نکنید، که بد بخت می شوی. اینها مرا بردند و سرهنگ شاهقلی دست در گردن من انداخت وگفت: چقدر زحمت کشیدی در این راه! چقدر رنج کشیدی در این راه! گفتم: جناب سرهنگ شاهقلی من زحمت و رنج کشیده ام، ولی نه در این راه. در این راه نبوده گفت: تو مگر تو در آن دهی که بودی نرفتی در مسجد و 25 هزار نفر در پای منبرت بودند، خواب دیدی شب که حضرت عبدالبها به خوابت آمد وگفت بیدار شو که وقت می گذرد با سر پا زد به متکای تو و تو رفتی مسجد و بنا کردی سخن گفتن، در آن مسجد 150 نفر ایمان آوردند؟!

     من گفتم: جناب سرهنگ شاهقلی شما شاید مرا به جای دیگری گرفتید یا دیگری را به جای من گرفتید. کی من همچین کاری کردم؟ آن ده شاید همه اش صد نفر هم جمعیت نداشت. اصلاً مسجد هم نداشت. مسجد خرابه ای داشت که متروک شده بود. کی کسی پای منبر من بود؟ کی من چنین جرأتی داشتم که بروم آنجا؟ گفت: چرا آن محمود زد با چماق پای تو را شکست.

     گفتم: جناب سرهنگ پای من در 4  سالگی شکسته، کی محمود را من می شناختم؟ احمد زد به پهلوی من و گفت: بدبخت بگو بله، اگر از اینجا هم رانده شوی کجا می روی؟ گفتم بله جناب سرهنگ همه ی این ها صحیح است. گفت: دوملیون مال تو را به غارت برده است. هزار گوسفند داشتی به غارت بردند. حالا من یک بز ریقو هم نداشتم. خواستم بگویم نه، احمد گفت بگو بله گفتم: بله بله به غارت بردند.  هرچه دروغ بود به ناف ما بستند. گفتند تو می خواستی بعد از آقای بروجردی مرجع شیعیان جهان شوی.

      گفتم من یک روضه خوان بیچاره بودم که از روی کتاب جوهری و اینها روضه می خواندم. گفت نه این حرف ها چیه؟ تو در محضر درست دویست نفر طلبه درس می خواندند. حالا هم چین چیزی نبود، من محضر درسی نداشتم. هر چه من انکار می کردم آنها همه را از ترس من اقرارکردم. چون شنیده بودم که فاضل مازندرانی را سم داده بودند می خواسته برگرده. میرزا ابوالفضل گلپایگانی را در مصر سم دادند، آن هم پشیمان شده بود. میرزا نعیم اصفهانی را مسموم کردند که می خواسته برگرده. اینها ترورچی بودند. می کشتند هرکسی که نام و نشانی داشت و می خواست برگرده. من بارها از اشراق خاوری شنیدم که می گفت: یا لیت امّی لم تلدنی یعنی اظهار پشیمانی از تولد خودش می کرد. می گفت من همان را گویم که حضرت سجاد گفته یا لیت امّی لم تلدنی ای کاش مادر مرا نمی زاد و به این ورطه نمی افتادم. این سخنان را که گفت بعد از یک هفته هم مرد. اینها دیدند که اشراق خاوری داره کم کم آدم می شود و پشیمان می شود.

     بالاخره ما را بردند حرکت دادند به سمت مازندران و دهی در آنجاست به نام عربخیل، 700  نفر از این فرقه ی ضالّه ی مضلّه درآنجا بودند. من از بردن نامشان خجالت می کشم، هی می گم فرقه ی ضالّه ی مضلّه یا اغنام. مرا بردند آنجا و جمع شدند بین من. عمامه ای به سرم بسته بودند که خرواری بود. عبا و قبا و بساطی که من هرگز در خواب ندیده بودم، در این مدّت ریش من هم بلند شده بود و قبضه ای شده بود. 

 معنعن ریش او از بس طویل است زسیچقان ئیل تاتنگوز ئیل است

     بالاخره مرا سوار قاطر کردند و گفتند : تو فقط گردنت را شق نگه دار و یک کلمه سخن نگو، هیچی نگو. ما درباره ی تو سخن می گوییم.  من پیش خودم گفتم عجب دجّالی از من درست کردند. می دانستم که اینها همه باطل است ها، نه اینکه من  ، ولی گرفتار بودم ناخداگاه آقا گرداندند و تمام آنجاهایی که از این فرقه ی ضالّه بود ما را معرّفی کردند که این نائب آقای بروجردی است. ما دیدیم در نامه باز شد از خارج. ایرانی هایی رفته بودند خارج، نامه ی خورشید درخشان، آفتاب تابان، دانشمند روی زمین، هی به من نامه می نوشتندکه شاید این نامه ها همه باشد الان در پیش رفقا. ستاره ی درخشان، آفتاب آسمان حقیقت، تالی تلو عبدالبهاء، از این چیز ها در باره ی من بسیار نوشتند.



موضوع : فیلم ,  مستبصرین ,