z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1397/04/12 ساعت 08:12 توسط بابائی
نام کتاب: راه راست

خاطرات مسیح الله رحمانی

نوشته: مسیح رحمانی
 
 

برای دریافت کتاب روی دریافت کلیک کنید.


download 

موضوع : کتب ردیه بهائیت , 
ارسال شده در 1397/04/8 ساعت 08:31 توسط بابائی

                                    دزدی انگشتر


  افرادى هم به نام مبلّغ مى آمدند كه از هیچ امرى خوددارى نمى كردند. مثلاً یکی از مبلّفین به نام آقا میرزا محمد پرتوى، وارد زرك، آبادى ما شد و من به حكم انسانیت، مردم را براى استقبال نامبرده فرستادم و خودم مشغول آماده كردن مقدمات ورود مبلّغ و آماده كردن اطاق پذیرائى و دستور ناهار دادن بودم كه ناگهان سر و كله مبلّغ پیدا شد و با تكبر مخصوص به خودش كه خیال مى كرد ما همه نوكران عمه او هستیم، احوال پرسى سردى كرده و به اطاق پذیرائى رفتیم. پس از پرسش احوال نامبرده، معلوم شد محغل او را فرستاده است كه نوزده روز در محل ما بماند. ما هم خودمان را براى یك پذیرائى طولانى آماده كردیم. ظهر و شب برنج و كباب آقا فراهم بود.


   من انگشترى داشتم كه طبق دستور على محمد باب[1] فراهم كرده بودم. خود انگشتر را با 370 ریال خریده و مبلغ 250 ریال براى نقش کردن جمله (قل الله حق و ان مادون الله خلق و كل له عابدون) بر نگین انگشتر داده بودم. هنگامى كه سر سفره مى نشستیم، جناب پرتوى مبلّغ به دقت به اگشتر من خیره مى شد، ضمناً شب ها از انگشتم در مى آوردم و لب طاقچه مى گذاشتم؛ دو سه روز به حركت مبلغ، انگشتر مفقود شد. هركجا گشتیم پیدا نشد. هرگز فكر نمی كردم كه از مبلّغ چنین خیانتى سر بزند. مخصوماً با توجه به اینكه 16 روز نان و نمک مرا خورده است. به علاوه اینكه مقام تبلیغى او اجازه چنین خطاثى را نخواهد داد. ولى به مصداق آب در كوزه و ما تشنه لبان مى گردیم، انگشتر در جیب مبلّغ و ما دور جهان مى گشتیم.


  خلاصه روزى كه مبلّغ می خواست تشریف ببرد، عده زیادى هم براى بدرقه حاضر بودند، سوغاتى ها و كادوها را در خورجین گذاشتند كه روى اسب بگذارند، چمدان آقا سرش بسته و حاضر بود، همین که چمدان را یكى از اهالى محل بند کرد و روى اسب گذاشت، ناگهان سر چمدان باز شد، تمام اثاث پائین ریخت، از جمله سر و كله انگشتر قیمتى هم از داخل اسباب هاى جناب مبلّغ نمایان كردید؛ اما من كه آن همه تشریفات بى مورد را در باره مبلّغ نمك نشناس در پیش عوام كرده بودم، دیگر نمى توانستم بگویم انگشترم را دزدیده است. در حالى كه گوئى دلم را همراه انگشتر را وارد چمدان جناب مبلّغ مى كردند، خودم دستور به جمع آوری اثاث دادم. تمام سوغاتی ها را با انگشتر مسروقه، جناب مبلّغ از ده با خود برد. من هم با حسرت زیاد در حالى كه پشت گردنم را از غصّه خاراندم به خانه برگشتم.


    این بود مختصرى از شرح حال خود با بعضى از مبلّغین و نحوه رفتار آنها در ده خراب شده ما. خواننده محترم! شما چه فكر مى كنید آیا با این برخوردها و مطالعات و رفتار مبلّفان، باز هم مهرسكوت بر لب مى زدم؟ باز هم براى راهنمائى گمراهان به راه راست، «راه راست» را نمى نوشتم؟ و ...


 امیدوارم تا لحظه اى كه أجل به من فرصت مى دهد از قلم در دست گرفتن و از نوشتن مضایقه نكنم تا بتوانم به یارى پروردگار، حقائقى را كه از نیرنگ ها و حقه بازى هاى این حزب تباهكار و فریب خورده و به تعبیر رساتر پدیده دست استعمار مى دانم برملا نمایم. شاید از این راه به افرادى كه گول شیطنت مبلّفان بهانى را خورده اند خدمتى كرده باشم و شاید جبران گمراهى و فعالیت های گمراه كننده گذشته ام را نموده باشم. بدیهى است كه براى هیح كس بدون توجهات حق متعال و یارى حضرت احدیت، توانائى و قدرتى نیست. از خدا مى خواهم كه تمام افرادى را كه قلم به دست گرفته و روشنگر راه گمراهان مى باشند یارى فرماید.


در خاتمه ضمن تقدیم سلام به پیشگاه امام زمان علیه السلام لوح صادره از عبدالبهاء و شوقى را به منظور پى بردن خواننده به عظمت مقامم در بهائیت ذیلأ به اطلاع مى رساند: (در کتاب ردیه ای شماره 64 کتاب راه راست متن نامه آمده است). درود بر کسانی که از هدایت پیروی نمایند و درود بر متحریان حقیقت واقعی.



[1] - بیان فارسی، صفحه 215



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/04/5 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                     مسجد الحرام


    در مرام مادی گرایان و دنیا پرستان آنچه که اهمیت دارد، لذت و بهره برداری از این جهان ماده بوده و برای سروری و ریاست بر عموم مردم راهی جز نفاق و نگهداری مردم در جهل و خرافات از نظر آنان وجود ندارد.

 

   حسینعلی نوری مؤسس و رهبر فرقه ضاله بهائیت که توسط اجانب بیگانه همچون روسیه تزاری پرورش یافته و در افتراق و اختلاف مسلمین تلاش وافری داشته و کمک های مادی آنها به پیشوای بهائیان در جهت نیل به اهدافشان بر کسی پوشیده نیست، با اینکه طبق نص صریح علی محمد شیرازی در کتاب بیان که گفته بود من یظهره الله از مسجدالحرام در مکه ظهور می کند، اما شاهد آن هستیم که بهائیان جاهل و ناآگاه با این تصریح کتاب بیان فریب سخنان حسینعلی نوری را خورده و او را موعود بیان دانسته و می دانند.

 

   علی محمد شیرازی در باب اول از واحد خامس در باره مسجد در کتاب بیان صفحه 151 سطر 1 می نویسد: «فی بیان المسجد. ملخص این باب آنکه اول ارضی که محل ظهور جسد من یظهره الله در او ظاهر گردد مسجدالحرام بوده و هست». یعنی اول مکان و محلی که هیکل من یظهره الله برای مردم ظاهر می گردد، مسجد الحرام در مکه است و خواهد بود. اما همانطور که می دانید میرزا حسینعلی نوری در باغ نجیب پاشا ادعای خویش را ظاهر ساخت و خود را من یظهره الله کتاب بیان معرفی نمود!


برای دیدن کتاب بیان روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : نقد ادعاهای بهاء , 
ارسال شده در 1397/04/1 ساعت 08:41 توسط بابائی

                                       رهبران گمراه


    سر شب وقتی کشیک من تمام شد، همراه ارباب روانه خانه او شدیم. شب مرا به مجلسی که افراد زیادی زن و مرد در آنجا شرکت داشتند برد. یک نفر پیرمرد برخاست به عنوان گوینده و مقدار زیادی مطالب را که بعدها فهمیدم مطالب مربوط به بهائیت بوده، برای آنان بیان نمود. خلاصه پس از چند جلسه مرا فریب داده تسجیل[1] کردند و به مسلک بهائیت وارد نمودند. آهسته آهسته راه تبلیغ مطالب امری به من می آموختند تا ورزیده شدم. به طوری که بعضی از شب ها که مبلغ دیرتر می آمد، من خودم بهائیان را تبلیغ می کردم. خلاصه پس از یازده ماه، آقای بمان الله یزدانی، دوشیزه خود را به نام روح انگیز به ازدواج من درآورد و عقد بهائی بسته شد.


    طولی نکشید که با حمایت جناب بمان الله، جزء مبلیغین امری قرار گرفتم. فرمان تبلیغی مرا صادر کردند. مدت 23 سال است مشغول تبلیغم. سفرهائی به اردکان، تفت، یزد، شیراز، اصفهان، نجف آباد، نیشابور، کاشمر، تربت حیدریه، فردوس و زرگ بشرویه کرده ام و در این حال بود پرسیدمکه جناب آقا میرزا یحیی آیا در قسمت تبلیغات واقعاً از روی اعتقاد و صمیمیت تبلیغ می کنید، یا برای حفظ مقام و اداره امر معاش است؟


     میرزا یحیی قاه قاه خندید، گفت: برادر، آقای رحمانی! خیلی عجیب است از جنابعالی! بنده که اول شرح زندگیم را برای شما گفتم که گاهی قهوه چی، گاهی هم جیب بر و کلاه بردار، گاهی هم قپانچی و گاهی هم سر عمله معدن بودم، دیگر این سؤال چه معنی دارد؟ گفتم جناب آقا میرزا یحیی! از جواب خودداری نکنید. گفت: آقای رحمانی! بنده این تبلیغ را هم مثل همان قپانچی گری یا کلاه برداری بیشتر حساب نمی کنم. البته این تبلیغ آسان تر است و زحمتی هم ندارد. ضمناً به هر شهر و دیاری هم وارد شدم، احترام زیادی دارم. شام  و ناهارم هم مرتب و بهترین غذا مال من است.


     حتی در آن ایام که مردم خوراکشان نان جو و ارزن و ذرت بود، برای من بهترین غذاها و طعام ها را تهیه می کردند. با این حساب اعتقاد به مرام بابیت و بهائیت یعنی چه؟ همسرم هم فهمیده که من به بهائیت عقیده ندارم و عباس افندی را یک آدم معمولی بیشتر حساب نمی کنم و لکن چون خیلی مرا خیلی دوست دارد، افشا نمی کند. گاهی هم چند فحش به عباس افندی نثار می کنم. اما پدر عیالم آقای بمان الله خبر ندارد که من عقیده ندارم. ضمناً وافور زیاد می کشیدم، یک وقت به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 5 بعد از 12 شب است، و این ساعت درست مطابق بود با اذان صبح مسلمان ها در فصل زمستان. گفتم: عزیزم! خسته شدم، بخوابیم. چراغ را خاموش کرده خوابیدیم. عجب خواب خوش با کیف و نشاطی، هوا سرد اما اطاق گرم بود. از سر شب تا به حال سه منقل آتش عوض کرده ایم. دود وافور در فضای اطاق جابجا به حال خود باقی است. و این کیفیت بیشتر به خواب خوش ما کمک می کرد.


     مدتی نگذشت، دیدم کسی بازوی مرا فشار می دهد و صدائی به گوشم می رسد: آقای رحمانی! من هم که در آن ساعت مست خواب بودم، در عالم نشئه و خواب حرکتی کرده، گفتم: بلی. و از این شانه به آن شانه غلطی زده احساس كردم دانه هاى باران می ریزد سر از زیر پتو خارج كردم، دیدم آقا میرزا یحیی است كه اشك مى ریزد وكریه  مى کند.گفتم: آقا میرزا یحیى! چه خبر است؟ با شتاب بلند شدم. چون این منظره خواب را به كلى از چشم من ربود.گغتم: چه شده؟گفت: آقاى رحمانى! خوابیدم، در عالم خواب دیدم در یك صحراى وسیعى واقع شده ام، مردم زیادى در آن صحرا جمع شده اند و به قدرى به هم فشرده اندكه راه نفس بر من تنگ شده است،


    زمین آنچنان داغ بود كه ازكوره حداد داغ تر، التهاب و تشنگی سختى هم مرا فرا گرفنه که زبانم از دهانم خارج شده بود، و به قدرى هوا تاریك بود كه در دنیا آن تاربكى را نمى توان وصف كرد، به هر جانب مى خواهم فراركنم و خود را خلاص نمایم و به جاى سردى برسانم، یا آبى تهیه كنم امكان ندارد، و راه فراز چهار طرف بر رویم بسته شده بود، یواش یواش بر شدت عطش و التهابم افزوده مى شد، سایه اى نظرم را جلب كرد، عرق ریزان، نفس زنان با زحمت زیادى خود را به سوى آن سایه رسانیدم، دیدم سایه ای است ازدود سیاه كه حرارتى سوزنده از او خارج مى شود، نعره هاى خلق بلند است، همه مى گویند: وانفسا! وانفسا! به آتشى رسیدم، سیاه مردانى را دیدم، گفتم: واى برحال من! این چه عالم است، این چه جائى است؟ گفتند: صحراى محشر. گغتم: واى بر حال من! آیا پناهى هست كه به آنجا پناهنده شوم؟ آیا كسى هست كه بتواند مرا نجات دهد؟ آیا امكان دارد شربتى از آب بنوشم؟ گفتند: پیشوای تو كیست؟ گفتم: در راه بهاءالله و سیدباب تبلیفاتى داشتم، اما به آنها عقیده ای ندارم. به من گغتند: مردم را گمراه مى كنى و به آنها عقیده ندارى، برو پیش آن دو نفر كه تو را نجات دهند.


  ناگاه دیدم از دامنه محشر، عده اى را به زنجیرهاى آتش مقیدكرده، ملانكه غلاظ و شداد بر آنها موکلند و عمودهائى از آنش بر فرق آنها مى زنند و به سوى دوزخ می كشانند: پرسیدم كه این افراد كیستند؟ جواب دادندكه آنها سید باب، مبرزا حسینعلى، یحیى صبح ازل. عباس افندى و شوقى، و گلپایگانی را پشت سر عباس افندى نگاه داشته اند. تا چشمم برآنها افتاد شروع كردم به دشنام دادن و لعنت کردن بر آنها، عجب این است كه آنها هم به من دشنام دادند!


  من گفتم: سر و كار مرا به این روز انداختید. آنها گفتند: شما مبلفان اگر نمى بودید براى ما تبلیغ كنید و مردم را گمراه نمائیدكه اطراف ما را بگیرند، ما دست از ادعاهاى خویش برمى داشتیم! اما شماها ما را نگذاشتید. بارى آنها شعله هاى آتش را به سمت من پرتاب کردند وگذشتند. ناگاه دیدم مردم به سمتى هجوم مى آورند و مى شتابند، گفتم: كجا مى روند؟ گغتند: مى روند نزد ساقى كوثر، حلال مشكلات حضرت على بن ابیطالب علیه السلام و اولاد طاهرینش كه آنها را ازآب كوثر سیراب كند. گفتم: من هم مى روم، منادى ندا کرد: خیر، تو منكر وجود فرزندش مهدى هستی و فریادى مهیب بلند شد كه از وحشت آن فریاد از خواب پریدم. دیدم بدنم مرتعش و قلبم مضطرب است.


  آقاى رحمانى! حقیقت بر من مكشوف شد، برادر عزیز! خدا مرا هدایت کرده، دانستم كه بهاءالله و سید باب نمى توانند كسى را از عذاب خدا نجات دهند. گرچه این دو نغركه به قیامت علاقه و عقیده هم ندارند، پس از آن شب جناب مبلغ دیگر حاضر به تشكیل جلسه در ده ما نشد. یكى دو روز دیگر هم توقف كرد و سپس با خاطره اندوهناكى ده ما را ترك گغت. و دیكر نفهمیدم تكلیف آقا میرزا یحیى چه شد.


  خواننده عزیز! لابد تعجب مى كنید كه چرا من با دیدن تمام این افراد، و داشتن این همه اشكالات، چرا زودتر از بهانیت برنگشتم و شاید تصورش را نكنیدكه دست برداشتن از مرام هرچند باطل، چقدر مشكل است. مخصوصاً براى كسى كه داراى لوح صادره از عبدالبهاء و شوقى باشد. الان هیح یك از بهائیان لوح فدایت شوم از شوقی و عبدالبهاء ندارند. ولی من دارم. اینها را که نقل کردم افراد خوب از مبلغین بودند.

ادامه دارد...



[1] - تسجیل عبارت است از اینکه هر کسی بهائی شود، سجل شخصی بهائی را گرفته، در دفتر آمار خود ثبت می کند و نام این کار تسجیل می گویند!



موضوع : گفتگو با بهائیان ,