بهائیت شناسی " بسم الله الرّحمن الرّحیم " اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند. وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی. « بابائی » tag:http://baha9.mihanblog.com 2018-01-21T11:29:30+01:00 mihanblog.com کانال تلگرامی 2018-01-21T05:13:26+01:00 2018-01-21T05:13:26+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/663 بابائی بهائیت شناسی را در کانال سروش و تلگرام نیز دنبال کنید. بهائیت شناسی را در کانال سروش و تلگرام نیز دنبال کنید.

http://s8.picofile.com/file/8316200418/12.pnghttp://s9.picofile.com/file/8302269784/6.png ]]>
گفتگو با دانشجوی بهائی - 3 2018-01-19T05:14:54+01:00 2018-01-19T05:14:54+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/662 بابائی                                         تماس با بزرگان     سخن که به اینجا رسید، فرهاد سخت عصبانی به نظر می رسید؛ به عکس من که بی نهایت خوشحال بودم. زیرا مساله ای را که مدّت ها ذهنم بدان مشغول بود، این چنین به سهولت حل شده می دیدم. ضمن اینکه از تسلّط جلال هم بدان مطالب شگفت زده شده بودم
                                        تماس با بزرگان

    سخن که به اینجا رسید، فرهاد سخت عصبانی به نظر می رسید؛ به عکس من که بی نهایت خوشحال بودم. زیرا مساله ای را که مدّت ها ذهنم بدان مشغول بود، این چنین به سهولت حل شده می دیدم. ضمن اینکه از تسلّط جلال هم بدان مطالب شگفت زده شده بودم. در عین حال، پس از پاسی اندیشیدن، به زحمت به زبان آمد و گفت: دوست عزیز، اجازه بده که بی پرده بگویم: سخت تنها به قاضی رفته ای و اگر آشنائی بیشتری با متون بهائی داشته باشی، هیچ گاه این چنین یک طرفه قضاوت نخواهی کرد؛ زیرا رهبران خردمند ما با بینش الهی خویش، چنان طرح های عالمانه ای برای عملی شدن این موضوع داده اند که در حدّ خود بی نظیر است؛ مثلاً حضرت عبدالبهاء در جلد سوم کتاب مکاتیب خود، در این باره رهنمود داده اند...

 

     در این موقع، جلال همان جلد مکاتیب را (که در کیف داشت) بیرون آورد و به دست فرهاد داد. وی که شاید انتظار چنین صحنه ای را نداشت و به نظر می رسید تا کنون این کتاب را ندیده است، به هر زحمتی بود، پس از دقایقی چند... و ورق زدن نسبتاً طولانی و پس و پیش رفتن مکرّر... قسمتی از آن را چنین خواند: بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه یار نوازش فرمائید. دشمن را دوست ببینید و اهرمن را ملائکه شمارید. جفا کار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خون خوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطّر به مشام رسانید.[1]


     حال دیگر نوبت من است که به تو بگویم: آقا جلال! چرا شما و دوستانتان (که این مطالب را به شما می آموزند) آثار ما را به طور جمعی مطالعه نمی کنید و این چنین غیر منصفانه و براساس غرضں و تعصّب، سخن می گوید؟! در این موقع که صدای فرهاد اوج می گرفت، جلال دوباره به میدان سخن آمد و گفت: فرهاد عزیز! بد نیست که قسمتی از صفحات دیگر همین کتاب را هم من برای تو بخوانم تا بهتر معلوم شود که چه کسی تنها به قاضی می رود و از روی تعصّب سخن می گوید و نادانسته بلندگوی القائات دیگران می شود. در این جا آمده است: با شخص ظالم و یا خائن و یا سارق نمی شود مهربانی نمود؛ زیرا مهربانی سبب طغیان او می گردد نه انتباه او. کاذب را آنچه ملاطفت نمائی بر دروغ می افزاید. مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی، این ظلم به گوسفند است.[2]

 

    از این حضور ذهن جلال بسیار متعجب بودم که چقدر به جا و با تسلّط نسبت به مدارک و کتب بهائیان، سخن می گوید و در دل، این همه آمادگی او را تحسین کردم. بد نیست که یادآور شوم: من چندان حافظه ای ندارم که این مطالب را عیناً با خصوصیّات دقیق بتوانم ثبت و ضبط کنم آن روز فقط به نوشتن کلّیات و شماره ی صفحات کتب مورد استفاده و استناد، قناعت کردم و وقتی تصمیم گرفتم جریان این گفتگو را برای شنا بنویسم، مجبور شدم بار دیگر به جلال مراجعه و نوشته هایم را با نظر او و تطبیق مدارک نقلی با کتب اصلی تنظیم کنم و برای این کار ساعت ها وقت او را گرفتم. او هم الحق و الانصاف هیج مضایقه ای نکرد و هر کاری را که در این باره می توانست و لازم می دید، برای باروری هرچه بیشتر این گزارش انجام داد...

 

    بگذریم. جلال متن فوق را یک بار دیگر هم خواند و از فرهاد پرسید: خلاصه، تکلیف کار را روشن کن که کدامیک از این دو طرح، قابلیّت اجرا دارد و باید عملی شود؟ فکر نمی کنی که در میان این دو عبارت کاملاً متناقض، آدم سرگردان و حیران باقی می ماند و نمی داند که سرانجام کدامیک را باید انتخاب کند؟ به من جواب بده: این به کدام مطلب درست است که انسان، ظالم و عادل را به یک دید بنگرد؟ آیا نظامی که خادم و خائن را در رتبه ی هم قرار می دهد. قابلیّت اداره ی انسان ها را دارد. با این خوش بینی های واهی جز تخطئه ی همه ی ارزش های مالی انسانی، ثمره ای به دنبال دارد؟! آیا نباید واقع بین بود و یار و اغیار و اهرمن و ملائکه را (درست آن طور که هستند) و مطالعه کرد؟! باید قبول کنیم که اساساً الگوهای نابخردانه ی «صلح کل»[3] جز پای مال کردن ارزش ها و ایجاد بدبختی برای جامعه بهره ای به بار نمی آورد.

 

     فرهاد جان، بالاخره امروز باید برای من روشن کنی که آیا در هر دوری، امر به الفت بود و حکم به محبت؛ ولی محصور در دایره ی یاران موافق بود نه با دشمنان مخالف؛ اما الحمدلله که در این دور بدیع اوامر الهیّه محدود به حدّی نه و محصور در طایفه ای نیست و جمیع یاران را به الفت و محبّت و رعایت و عنایت و مهربانی به جمیع امم امر می فرماید. حال احبّای الهی به موجب این تعالیم ربانی قیام کنند.[4]

 

     یا (چنانکه پیش از این اشاره شد) این نگاه واقع گرایانه ی همه ی ادیان به موضوع انسان و انسانیّت بوده است؟ جالب این است که هر دو نظر کاملاً متناقض در آثار شما به چشم می خورد؛ به طوری که انسان دچار حیرانی و سرگردانی می شود که کدامیک صحیح است! خلاصه فرهاد عزیز، انسان باید بکوشد که به لحاظ فکری، روی پای خویش بایستد و همواره در صدد تبلیغ تفکّراتی برآید که ابعاد گوناگون آن را به خوبی شناخته است و الاً اگر بلندگوی افکار ناشناخته ی دیگران شود و القائات بی دلیل دسته ای را بپذیرد، این چنین گرفتاری ها را نیز به دنبال خواهد داشت.

 

     باور کنید هیچ وقت این قدر خوشحال نبودم از این که اتّفاق ساده ای موجب شده است در صحنه ای که موافق و مخالف، هر دو به گفتگو نشسته اند شرکت کنم و از ثمرات مطالعات و تحقیقات آنها بهره گیرم؛ به خصوص که می دیدم مدارک و مآخذی از جامعه ی بهائیت در برابر من است که معتبر به نظر می رسد و مسلّماً به این سادگی در جای دیگری به دستم نمی افتد. به هر صورت، شادمان بودم و به قول معروف، در پوست خود نمی گنجیدم. در انتظار دنباله ی گفتگو لحظه شماری می کردم که فرهاد مجدّداً شروع به سخن کرد و گفت: جلال، فکر نکن که مطلب آن چنان است که تو تصوّر کرده ای. این مطالب همه پاسخ دارد و من به زودی ضمن تماس با بزرگانمان، جواب این سخنان را (که خیال کرده ای بنیان های عقیدتی مرا سست می کند) برایت خواهم آورد. گمان نکنی من بیدی هستم که با این مختصر بادها به لرزه در می آیم! همین فردا جوابش را خواهم آورد و تو خواهی دانست که این ها همه القائات دشمنان ما و آنهائی است که با این کارها، می خواهند در راه گسترش امر بهائی در مهد امرالله سنگ اندازی و مانع تراشی کنند و متأسّفم که با صراحت بگویم: تو هم در همین راه گام گذاشته ای.

ادامه دارد...



[1] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۱۶۰

[2] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۲۱۱ - ۲۱۲

[3] - به معنای منفی آن، یعنی همه کس و همه باورها را (اگرچه در جنگ هم و متضاد با هم) درست و حق دانستن؛ بی هیچ دافعه ای. وگرنه خیرخواه همه بودن و برای دیگران هدایت خواستن مفهوم مثبت و درستی است.

[4] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۱، ۳۰۵

]]>
گفتگو با دانشجوی بهائی - 2 2018-01-16T04:45:31+01:00 2018-01-16T04:45:31+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/660 بابائی                                        سر میز ناهار      فردا صبح، راهی دانشگاه شدم تا پروژه ای را که آماده کرده بودم به استاد تحویل دهم. بعد از انجام این کار (که مدّتی هم به طول انجامید) به طرف غذاخوری دانشگاه راه افتادم تا بلکه با یکی از دوستانم (که در ترم گذشته، این درس را داشته است)

                                       سر میز ناهار


     فردا صبح، راهی دانشگاه شدم تا پروژه ای را که آماده کرده بودم به استاد تحویل دهم. بعد از انجام این کار (که مدّتی هم به طول انجامید) به طرف غذاخوری دانشگاه راه افتادم تا بلکه با یکی از دوستانم (که در ترم گذشته، این درس را داشته است) دیداری تازه کنم و کمی هم در مورد چگونگی امتحان... از او بپرسم؛ ضمن آن که با نزدیک شدن ظهر، غذائی هم بخورم.


    وارد سِلف شدم و به جستجوی چهره ای آشنا پرداختم. در گوشه ای از سالن، جلال و فرهاد را دیدم. احساسی کردم انگار در عالمی دیگر هستند و اصلاً به هیاهوی اطراف خود توجهی ندارند. جلوی جلال، چند کتاب روی هم ریخته بود که قیافه ی کتاب درسی نداشت و همین طور مشغول حرف زدن بود. گاه گاهی یکی از آنها را بر می داشت و مطالبی از آن را می خواند و بعد کنار می گذاشت.

 

     این منظره، بگونه ای جلب نظرم را کرد که اساساً از یاد بردم که چرا به این جا آمده ام قرار بود سراغ یکی از دوستانم بروم و در مورد پروژه و امتحان از او سؤال کنم و بعد هم ناهار بخورم؛ اما همه ی این ها را از یاد بردم و به طرف میزی که جلال و فرهاد نشسته بودند، راه افتادم. خیلی عجیب بود! می دانید چرا؟ چون اولین قسمت از سخنان آن دو را که شنیدم، در آن، "وحدت عالم انسانی" به گوشم خورد! ناگهان به یاد ماجرای مترو افتادم. حالا یادم آمد که عبارت "وحدت عالم انسانی" را اوّلین بار کجا دیده بودم، دیروز هنگامی که برای تحقیقات پروژه به سایت کامپیوتر دانشکده رفته بودم، جلال و فرهاد را در آنجا یافتم. فرهاد سایتی را به جلال نشان داده بود و هر دو مشغول صحبت در باره ی آن بودند، هنگامی گه از کنارشان می گذشتم، چشمم به مونیتور و عبارت "وحدت عالم انسانی" افتاده بود.

 

     به هرحال، با سابقه ای که از روحیّات جلال داشتم و این که او را پسر مطّلع و خوب و در عین حال دین داری می شناختم، با قدم های سریع، جلوتر رفتم. ضمن سلام و معذرت خواهی، گفتم: دوستان عزیز با این که فصل امتحانات است و همه به فراخور خود درگیری هائی داریم، راستش دیروز تا حالا، حوصله ام سرآمده؛ زیرا جمله ای را شنیده و دیده ام که از مفهوم واقعی آن چندان آگاهی ندارم منظورم همین "وحدت عالم انسانی" است. آن طور که از دور شنیدم موضوع سخن شما هم هست. مایل ام من هم پیش شما بمانم و در بحثتان شرکت کنم؛ شاید چیزی دستگیرم شود.

 

     جلال خیلی زود مرا پذیرفت ولی فرهاد کاملاً نشان می داد که چندان تمایلی به حضور من ندارد. گفتی که با نگاه یا به زبان بی زبانی فریاد می زد: تو دیگر کجا بودی که این جا پیدا شدی؛ البته اصلاً به رو نیاورد. به اعتبار تعارف و دعوت صمیمانه ی جلال، نشستم و به زودی همراه با آن دو، محیط و اطرافیانمان را به فراموشی سپردیم. تا آنجا که یادم است، فرهاد می گفت: دوست عزیز، آخر تو چه می گوئی؟ کیست که این تعالیم را ببیند و سر تعظیم فرود نیاورد؟ آیا غافلی که وحدت عالم انسانی چه جهشی در میان اجتماعات پراکنده ی بشری، با این همه آرای متشتّت، به وجود آورده است؟! تمام روشنفکران جهان (که امروز در پرتو دیانت بهائی زندگی می کنند) با دیدن این سر فصل و صدها نظائرش (که در آثار امری فراوان است) کُرنش کرده و ایمان آورده اند و امروز، به عنوان مشعل داران برادری و برابری انسان ها (همان انسان هائی که به تعبیر یکی از رهبران ما، همه بار یک دارند و برگ یک شاخسار) به گوشه و کنار جهان مهاجرت می کنند و توده های دردمند جهان را به سوی این تعالیم حیات بخش فرا می خوانند و...

 

     تازه فهمیدم که "وحدت عالم انسانی" مربوط به بهائیان است و به قول فرهاد، بزرگانی که بهائی شدند تنها در پرتو این تعالیم و از جمله وحدت عالم انسانی، چنین سعادتی را یافته اند!! خوشحال شدم که معمّا کم کم در حال حل شدن است. فرهاد مجدّداً شروع به صحبت کرد و این طور ادامه داد: جلال عزیز، تعصّب به خرج نده! بیا تا با هم در تأیید آن چه قبلاً گفتم، قطعه ای از عبارات یکی از بزرگان امر مقدس بهائی را در این زمینه بخوانیم تا یقین کنی که من سخنی به گزاف نگفته ام.

 

     فرهاد دست برد و از داخل کیفش یک جزوه ی کوچک کپی شده بیرون آورد. چند بار صفحات آن را ورق زد و جلو و عقب رفت و سرانجام، از قسمتی از آن، چنین خواند: جمیع می گفتند: تعالیم حضرت بهاءالله فی الحقیقة مثل ندارد. روح این عصر است و نور این قرن، نهایت اعتراض این بود. اگر نفسی می گفت: در انجیل هم شبیه این تعالیم هست، می گفتیم: از جمله ی این تعالیم وحدت عالم انسانی است. این در کدام کتاب است؟ نشان بدهید.[1] این تعالیم پیش از ظهور بهاءالله کلمه ای از آن در ایران مسموع نشده بود. این را تحقیق فرمائید تا بر شما ظاهر و آشکار شود.[2]


     فرهاد می خواست باز هم ادامه دهد که جلال با اشاره ای، او را به سکوت فراخواند و کتابی را از میان چند جلد کتاب که روی میز داشت، بیرون آورد و گفت: فرهاد جان، اجازه بده. این همان کتابی است که تو مطلب خود را به نقل از آن از روی آن جزوه ای کپی شده خواندی. چقدر خوب بود که دوستان بهائی (عوض اینکه نوشته های دست سوم و چهارم را بخوانند) به کتاب های دست اوّل و آثار اصلی رهبران خویش مراجعه می کردند و به اصطلاح، آب را از سر چشمه و قبل از کدر شدن آن بر می داشتند. آن وقت حقائقی بسیار برایشان معلوم می شد.


     مطلبی که تو خواندی از صفحه ی ۷۸ این کتاب بود. براساس آن، نویسنده اظهار داشته بود که وحدت عالم انسانی تنها و تنها از تعالیم مخصوصه ی بهائیت است؛ ولی بیا تا با هم چند جمله ای از مجلّد دیگر همین کتاب خطابات را که تحت عنوان «خطابات حضرت عبدالبهاء جزء اول» چاپ شده در صفحه ی ۲۱۰ بخوانیم که همین آقای نویسنده اظهار می دارد: جمیع مظاهر مقدّسه خدمت به حقیقت فرمودند و تعالیم کل (آنها) توحید عالم انسانی و الفت و محبّت و یگانگی (بود)

 

     ملاحظه می کنی که درست بر خلاف آنچه شما نقل کردید، در این جا ذکر شدہ آست. ولی آیا به همبین تنھا باید قناعت کرد؟ مسلماً خیر. ببین، باز در صفحه های ۲۱۳ - ۲۱۴ این کتاب هم چنین می خوانیم: جمیع انبیای الهی مظاهر حقیقت اند. حقیقت وحدت عالم انسانی است. انبیای الهی جمیعاً منادی حقیقت بودند.

 

     قیافه ی فرهاد پس از شنیدن این جملات، خیلی دیدنی بود. او که تا چند لحظه ی پیش با کمال اطمینان، وحدت عالم انسانی را از تعالیم مختصّ بهائیان خوانده بود. اینک به سادگی می دید پیشواى او برخلاف این ادّعا سخن گفته است، امًا جلال مهلت تفكر بیشتری به فرهاد نداد! بار دیگر همان کتاب قبلی را باز کرد و چنین ادامه داد: فرهاد جان، خوب است بار دیگر صفحاتی از این کتاب را با هم مرور کنیم، این مطلب را از صفحات ۱۸ - ۱۹ آن برایت می خوانم: جمیع انبیای الهی در وحدت عالم انسانی کوشیدند و خدمت به عالم انسانی کردند؛ زیرا اساس تعالیم الهی وحدت عالم ائسائی است، حضرت موسیٰ خدمت به وحدت انسائی نمود، حضرت مسیح وحدت عالم انسانی تأسیس کرد. حضرت محمّد اعلان وحدت انسانی نمود. انجیل و تورات و قرآن اساس وحدت انسانی تأسیس نمودند، حضرت بهاءالله تجدید تعالیم انبیا فرمود.

 

     با همه ی این حرف ها و درست در مقابل این سخنان، از قول پیشوای دوم شما بهائیان می خوانیم: این تعالیم پیش از ظهور بهاءالله کلمه ای از آن در ایران مسموع نشده بود، این را تحقیق فرمائید تا بر شما ظاهر و آشکار شود.[3]

 

     ضمناً باید متوجه باشی که پدر نویسنده ی همین کتاب یعنی به قول شما بهاءالله در یکی ار آثارش (كه متأسّفانه الآن همراهم نیست) اظهار می دارد: تناقض را در ساحت أقدس مظاهر مقدّسه ی الهیّه راه نبوده و نخواهد بود.[4] یعنی مردان الهی دو گونه سخن نمی گویند. هرچند این هم سخن تازه ای نیست و قرآن، سالیانی پیش تر، به عنوان یک محک ارزنده برای شناخت هرچه بهتر انبیا از آنان که به دروغ مدّعی چنین مقاماتی می شوند، فرموده بود: « آفلا یتدبّرون القرآن؟ و لو کان من عند غیر الله، لوجدوا فیه أختلافاً كثیراً!».[5] آیا در قرآن اندیشه نمی کنند؟! اگر از جانب غیر خدا بود، در آن تناقض فراوان یافت می شد!.


     و بدینسان معیاری ارزشمند در تشخیص حق و باطل به دست داده بود. به هر صورت، داوری را به عهده ی عقل و وجدان تو می گذارم تا ببینی شخصی که زمام تنظیم افکارش را، حتّی برای تنظیم چند صفحه و ایراد چند جمله خطابه و سخنرانی در دست ندارد، آیا می تواند به پیشوائی دینی برگزیده شود؟

ادامه دارد...



 [1]- عباس عبدالبهاء، خطابات؛ ۷۸

[2] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳؛ ۱۱۴

[3] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۱۱۴ 

[4] - بهاءالله، کتاب بدیع، 126

[5] - سوره مبارکه نساء، آیه شریفه 83

]]>
گفتگو با دانشجوی بهائی - 1 2018-01-13T04:55:55+01:00 2018-01-13T04:55:55+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/659 بابائی                                            آغاز داستان     آن روز هم مترو مثل همیشه شلوغ بود. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که قطار در حال رسیدن است و از مسافران خواست که پشت خط قرمز قرار گیرند؛ اما کسی گوشش بدهکار نبود. همه در فکر آن بودند که هرچه زودتر وارد قطار شوند تا جائی برای نشستن بیابند. بالاخره
                                           آغاز داستان

    آن روز هم مترو مثل همیشه شلوغ بود. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که قطار در حال رسیدن است و از مسافران خواست که پشت خط قرمز قرار گیرند؛ اما کسی گوشش بدهکار نبود. همه در فکر آن بودند که هرچه زودتر وارد قطار شوند تا جائی برای نشستن بیابند. بالاخره قطار وارد ایستگاه شد و آرام آرام توقف کرد. من نیز همراه با خیل جمعیت، وارد واگن شدم.


     آن قدر فکرم مشغول بود که به هُل دادن پشت سری ها و لگد مال شدن کفش هایم توجهی نداشتم، آخر، ایام امتحانات بود و اوج تلاش و تکاپوی دانشجویان برای کسب یکی دو نمره بیشتر و پاس کردن درس. من هم برای همین یکی دو نمره، صبح در دانشگاه بودم تا برای امتحانی که پیش رو دارم، از منافع موجود در اینترنت، پروژه ای تحقیقاتی آماده کنم. از صبح تا عصر کلی سایت و مطلب را از پیش چشمانم گذراندم و آنهائی را که مناسب دیدم، بر روی حافظه ی فلش ذخیره کردم تا در خانه، جمع بندی کنم و فردا صبح یا بعدالظهر، به استاد تحویل دهم.


    خوشبختانه جائی برای نشستنم پیدا شد! در این افکار غرق بودم و چندان توجهی به افراد و اطراف نداشتم که ناگاه صدای عجیب زنگ موبایل کنار دستی ام برخاست. بی اختیار توجهم به او جلب شد. تلفن همراهش را از جیب در آورد و یک جمله ی عربی شبیه این جمله "الله ابهی" بر زبان راند. بعد افزود: من الآن در مترو هستم و نمی توانم با تو صحبت کنم؛ بعداً زنگ می زنم. این را گفت و مشغول خواندن کتابی شد که در دست داشت.


     من که از شنیدن آن جمله ی عربی، حسّ کنجکاوی ام تحریک شده بود، زیر چشمی نگاهی به کتاب انداختم. ابتدا پنداشتم از همان کتابهای متروست؛ امّا کمی که دقّت کردم دانستم حدسم درست نبوده است. چون شکل و شمایل کتاب و حروف آن با کتاب های معمولی فرق داشت. داشتم پنهانی کتاب را می دیدم، امّا احساس کردم مسافر کنار دستی  خیلی هم بدش نمی آید من از محتوای آن آگاه شوم؛ چون طوری که طبیعی جلوه کند، کمی جابجا شد و کتاب را بیشتر گشود تا من هم بتوانم بخوانم. من هم از خدا خواسته، شروع به خواندن سطور ابتدای صفحه کردم: در بین اصول و مبادی بهیّه ی قیّمه (که در الواح مقدّسه ی مذکوره مسطور است) اعظم و اتمّ و اقدم و اقوم آنها، اصل وحدت و یگانگی عالم انسانی است...


     هرچند ادبیات این نوشته برایم کاملاً نامأنوس بود، از آن میان، وحدت و یگانگی عالم انسانی به نظرم آشنا آمد؛ گوئی قبلاً این عبارت را در جائی دیده بودم؛ گرچه مفهوم روشنی از آن در ذهن نداشتم. در همین حین، شنیدم که بلندگوی واگن اعلام می کند که به ایستگاه مقصد رسیده ایم و باید پیاده شد... که چنین کردم.


    شب که به خانه رسیدم، سرگرم جمع بندی کارهای پروژه ام شدم و به هر زحمتی بود، تا دیر وقت، مجموعه ای را آماده ی ارائه کردم. عبارت یاد شده همچنان فکرم را مشغول کرده بود. با خود می گفتم: "وحدت عالم انسانی" یعنی چه؟ وقتی در واژه های این عبارت اندیشه می کردم، از خویش پرسیدم: آیا مدینه ی فاضله ی حکمای یونان بنا شده یا نظر جمعی از فلاسفه معاصر، دائر به از میان برداشتن مرزها، عملی شده است یا شهر اورویل[1]  شکل گرفته است؟ این ها را جسته و گریخته، شنیده بودم. خلاصه با این افکار خوابیدم و خوشبختانه دیگر در خواب گرفتار این مسأله نشدم.

ادامه دارد...



[1] - ظاهراً مدّتی است که این شهر با الهام از یکی از فلاسفه ی معاصر به نام شری اوروبیندو (1872 – 1950 م) در جنوب مَدرس در هندوستان با نام اورویل بنا شده است و از قرار اعلام شده، سازمان علمی و فرهنگی ملل متّحد (یونسکو) از این پروژه حمایت می کند. گویا در آن شهر، قوانینی حاکم است که به نوعی با این واژه ی مورد بحث نزدیک است. از جمله ی آثار این فیلسوف کتابی به نام کمال مطلوب در وحدت انسانی است که در فاصله ی سال های 1915 تا 1918 م نگاشته و در زبان فارسب، به صورت مقالات در ماه نا مه ی آریا منتشر شده و سپس به صورت کتابی مستقل به چاپ رسیده است.

]]>
کانال تلگرامی 2018-01-12T05:06:23+01:00 2018-01-12T05:06:23+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/661 بابائی بهائیت شناسی را در تلگرام و پیام رسان سروش دنبال کنید. بهائیت شناسی را در تلگرام و پیام رسان سروش دنبال کنید.

http://s8.picofile.com/file/8316200192/11.pnghttp://s8.picofile.com/file/8316200700/21.jpg ]]>
تحصیلات باب - 9 2018-01-10T04:56:12+01:00 2018-01-10T04:56:12+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/658 بابائی                                              نوشتن نامه      وقتی علی محمد شیرازی مؤسس و رهبر فرقه ضالّه بابیه در پائیز 1225 شمسی در اصفهان مختفی بود و معتمدالدوله حاکم اصفهان او را در امارت خورشید پنهان داشت و از او پذیرائی می نمود. مردم اصفهان گمان می کردند که منوچهرخان گرجی باب

                                             نوشتن نامه


     وقتی علی محمد شیرازی مؤسس و رهبر فرقه ضالّه بابیه در پائیز 1225 شمسی در اصفهان مختفی بود و معتمدالدوله حاکم اصفهان او را در امارت خورشید پنهان داشت و از او پذیرائی می نمود. مردم اصفهان گمان می کردند که منوچهرخان گرجی باب را به تهران فرستاده است.


    طبق تاریخ فرقه ضاله بهائیت، تعدادی از پیروان علی محمد شیرازی که در اصفهان بودند و در مدرسه نیم آورد اقامت داشتند، از حقیقت ماجرا بی خبر‌ بودند. تا اینکه منوچهرخان گرجی از باب می خواهد اجازه دهد خبر سلامت او را به پیروانش ابلاغ کرده و برای رفع نگرانی آنها را به صورت پنهانی که دیگران متوجه نشوند نزد باب بیاورد.


   
عبدالحمید اشراق خاوری در کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی صفحه 181 سطر 6 می نویسد: «حضرت باب چند سطری به ملّا عبدالکریم قزوینی که در مدرسه ی نیم آورد ساکن بود مرقوم فرمودند و به معتمد الدّوله دادند تا با شخص امینی نامه را بفرستند».


     این تکه از تاریخ بهائیت با صراحت بیان می کند که علی محمد باب با دست خط خویش نامه ای به یکی از پیروانش نوشت و با واسطه ای به دست او رساند. اگر علی محمد شیرازی أمی و بی سواد بود، چطور توانست نامه ای برای ملا عبدالکریم قزوینی بنویسد؟


برای دیدن کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
تناقضات رهبران بهائی - 53 2018-01-07T04:55:55+01:00 2018-01-07T04:55:55+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/657 بابائی                                            نادانی بهاء     با اینکه فرقه ضاله بهائیت مدعی است که ظهور میرزا حسینعلی نوری همان ظهور موعودی است که جمیع انبیای الهی مژده آمدنش را داده اند که با آمدن او صلح و عدالت اجرا گردیده و آئین او عالم گیر می شود؛ اما خود میرزا حسینعلی چنین اعتقادی نداشته وقتی

                                           نادانی بهاء


    با اینکه فرقه ضاله بهائیت مدعی است که ظهور میرزا حسینعلی نوری همان ظهور موعودی است که جمیع انبیای الهی مژده آمدنش را داده اند که با آمدن او صلح و عدالت اجرا گردیده و آئین او عالم گیر می شود؛ اما خود میرزا حسینعلی چنین اعتقادی نداشته وقتی هم از خودش سوال می کنند، به آینده ای مبهم وعده می دهد.


    عزیزالله سلیمانی از بهائیان در کتاب مصابیح هدایت جلد 1 صقحه 263 سطر 2 می گوید: «ورقا (علی محمد یزدی از مبلغین شهیر بهائیه که با فرزندش روح الله در ایام ترور نافرجام ناصرالدین شاه در تهران کشته شدند) از جمال مبارک (حسینعلی بهاء) سؤال کرد که امرالله به چه وسیله عالمگیر خواهد شد؟ در جواب فرمودند: که در عالم در ازدیاد آلات ناریه می کوشند تا حدی که مانند ثعبان می شوند و بهم می تازند و خون های زیادی ریخته می شود. عقلای ملل جمع شده علت را تحقیق می نمایند و متوجه می گردند که علت خونریزی تعصّبات است که اشدّ از همه تعصب دینی است. سعی می کنند که تا دین را از میان بردارند بعد ملتفت می شوند که بشر بدون دین نمی تواند زندگی کند لهذا تعالیم ادیان موجوده را جمع و مطالبه می کنند تا ببینند کدامیک از ادیان منطبق با مقتضیات زمان است آنگاه امرالله عالمگیر می شود».


    این سخن حسینعلی بهاء از سه جهت ضعیف و سست است: 1- قرن هائیست که تعصبات دینی از میان بشر برداشته شده و اختلاف و نزاع و خونریزی در جائی واقع می شود روی حکومت و ریاست وجاه طلبی وپیشرفتهای اقتصادی ومسائل سیاسی است.


    گذشته از این تعصب دینی (البته نسبت به دین حق) واجب و ضروری و بحکم عقل و شرع لازم است و نبودن تعصب در پبروان دین حق کاشف از بی دینی و هوی پرستی آنان می باشد. اگر چه این معنی منظور و مقصود جناب حسینعلی بهاء است.


    2- دین حق و شریعت الهی می باید با فطرت و آفرینش طبیعی وفق بدهد تا جهان تشریع و تکوین موافق همدیگر بوده و نظم صوری و معنوی جهان برقرار گردد و معلوم است که نظم و ترتیب تکوین و اصول و اساس خلقت در همه زمانها و دوره های زندگی بشریکسان و برابر است.


    3- دین عبارت از آئین و مقرراتی است که دقائق معارف و اصول حقائق بنحو کامل در موارد آن منظور شده است و معلوم است که حقائق در تمام مراحل و موارد ثابت و برقرار بوده و کمترین اختلاف و تغییر و تبدیلی در آن راه نیابد.


    اگر برای جهان خدائی باشد و اگر پروردگار جهان واحد باشد و اگر حشر و نشر و قیامتی باشد و اگر دوزخ و بهشتی باشد واگرگفته های پیامبران الهی و مرسلین راست باشد واگروعده های پروردگارمتعال درست باشد و اگر دروغ و تهمت و ظلم و حیله و تزویر نامطلوب و قبیح باشد و اگرخبث و نجاست اشیائی ثابت باشد و اگر اعمال وافعالی از نظر عقل سالم و فکر دقیق و مطابق علم و حقیقت پسندیده یا ناپسند باشند البته در همه جا و در هر زمان و مکان و سائر مقتضیات مختلف نخواهد شد.


    آری عادات و رسوم و تمایلات نفسانی و شهوات مردم به اختلاف زمان و مکان مختلف می شود و مسلکی که با هوی پرستی و شهوترانی و تظاهرات قرن نوزدهم سازگار باشد انصافاً همین مسلک است و از این لحاظ جا دارد که جهان گیر و توسعه یابد.  


برای دیدن کتاب مصابیح هدایت روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
نقد ادعاهای بهاء - 7 2018-01-04T05:03:31+01:00 2018-01-04T05:03:31+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/655 بابائی                                 خاتمیت پیامبر اسلام      در اسنادی که ارائه کردیم، میرزا حسینعلی نوری مازندرانی هم خودش و هم فرزندش عبدالبهاء و نیز مبلغین بهائی، حسینعلی مازندرانی را در ردیف پیامبران الهی قرار داده و او را هم جزء انبیای اولوالعزم معرفی نموده اند. اما با مراجعه به قرآن کریم و احادیث اهلبیت عصمت علیهم السلام می بینیم که ادعای پیامبری هر کسی مثل

                                خاتمیت پیامبر اسلام

 

   در اسنادی که ارائه کردیم، میرزا حسینعلی نوری مازندرانی هم خودش و هم فرزندش عبدالبهاء و نیز مبلغین بهائی، حسینعلی مازندرانی را در ردیف پیامبران الهی قرار داده و او را هم جزء انبیای اولوالعزم معرفی نموده اند. اما با مراجعه به قرآن کریم و احادیث اهلبیت عصمت علیهم السلام می بینیم که ادعای پیامبری هر کسی مثل حسینعلی نوری دروغی بیش نبوده که هم قرآن کریم و هم احادیث اهلبیت علیهم السلام آن را رد می کند.


    در قرآن کریم تصریح شده که حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم خاتم النبیین است وبعد ازاو پیامبری نخواهد بود. همانطوری که در سوره احزاب آیه 40 می فرماید: « مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أبَا أحَدٍ مِن رِجَالِکُم وَ لَکِن رَسُولَ الله وَ خَاتَمَ النَّبِییِن وَ کَانَ اللهُ بِکُلِّ شِیءٍ عَلِیمَاً ». یعنی حضرت محمد (ص) پدر هیچ یک از رجال شما نیست ولی فرستاده خدا و باز پسین و آخرین پیامبران است و خدا به هر چیزی داناست.


    در روایات پیامبر اعظم و اهلبیت هم زیاد وارد شده که حضرت رسول فرمود: أنا آخر الأنبیا، من آخرین پیامبر هستم. یا أنا خاتم النبیّین لا نبیّ بعدی، من باز پسین پیامبرانم پیامبری پس از من نیست. و آمثال این آثار که در کتب شیعه و سنی با اسناد فراوان گزارش شده است.


    مسلمانان به حکم قرآن مجید پیامبر اسلام را خاتم پیامبران می دانند و شریعتی که وی آورده، نسخ ناپذیر می شمرند و واضح است که این موضوع مانعی برای شریعت سازی میرزا حسینعلی نوری و امثال وی در میان مسلمانان پیش می آورد. و شبهاتی که از طرف اغنام متوجه این آیه شریفه است، در موضوع خاتمیت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به آن پاسخ داده ایم.


http://s8.picofile.com/file/8315309634/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D8%AD%D8%B2%D8%A7%D8%A8.jpg

]]>
کانال تلگرامی 2018-01-03T04:54:54+01:00 2018-01-03T04:54:54+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/656 بابائی از کانال بهائیت شناسی غافل نشوید.Baha9_ir@ از کانال بهائیت شناسی غافل نشوید.

http://s9.picofile.com/file/8302269892/9.pnghttp://s9.picofile.com/file/8302269892/9.png

Baha9_ir@
]]>
جهل سران بهائی - 5 2018-01-01T05:07:29+01:00 2018-01-01T05:07:29+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/654 بابائی                                       عبد فانی!     حسینعلی نوری بعنوان که مؤسس و پیامبر خود خوانده بهائیان شناخته می شود، نه تنها غیر از نوشته جات کتاب هایش معجزه ای نداشته بلکه محتویات همان کتاب ها نیز خالی از اشکال و ایراد نمی باشد. وی در هر کجا که امکان بروز خودنمائی داشته، از این کار دریغ نداشته و هر جا

                                      عبد فانی!


    حسینعلی نوری بعنوان که مؤسس و پیامبر خود خوانده بهائیان شناخته می شود، نه تنها غیر از نوشته جات کتاب هایش معجزه ای نداشته بلکه محتویات همان کتاب ها نیز خالی از اشکال و ایراد نمی باشد. وی در هر کجا که امکان بروز خودنمائی داشته، از این کار دریغ نداشته و هر جائی که احتمال خطر می داد، خود را فانی ناچیز شمرده که هیچ ادعائی ندارد!


    حسینعلی نوری در کتاب ایقان صفحه 125 سطر 5 می نویسد: «و این بی علم فانی هم که دعوی اینگونه علوم ننموده و بلکه کون این علوم و فقدان آن را علت علم و جهل نمی دانم


    معلوم نیست که چرا میرزا حسینعلی نوری مازندرانی با آن ادّعای نبوت و رسالت و رجعت حسینی و ادعای ظهوراللهی، وقتی که زمینه را مساعد نمی بیند، از تمام ادعاهای خود دست برداشته و خود را یک انسان جاهل و فانی قلمداد می کند؟ آیا فرقه ضاله بهائیت نسبت به این نفاق پیامبرشان و دورئی وی جوابی دارند یا نه؟


برای دیدن کتاب ایقان روی ادامه مطلب کلیک کنید.

]]>
خاتمیت پیامبر اعظم (ص) - 5 2017-12-29T05:03:45+01:00 2017-12-29T05:03:45+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/651 بابائی                                          مَا وُضِع لَه خَاتم     با مراجعه به فرهنگ لغت می ببنیم کلمه"خَاتَم" و"خَاتِم" را جمع خواتم و ختوم دانسته اند، یعنی در لغت بین این دو کلمه فرقی نگذاشتند و معنای آن را پایان بخش گرفته اند، نه اینکه خاتِم به معنای پایان بخش و خاتَم به معنای زینت باشد، همانطور که فرقه                                          مَا وُضِع لَه خَاتم

    با مراجعه به فرهنگ لغت می ببنیم کلمه"خَاتَم" و"خَاتِم" را جمع خواتم و ختوم دانسته اند، یعنی در لغت بین این دو کلمه فرقی نگذاشتند و معنای آن را پایان بخش گرفته اند، نه اینکه خاتِم به معنای پایان بخش و خاتَم به معنای زینت باشد، همانطور که فرقه ضاله بهائیت می گویند. بلکه هر دو کلمه به معنای پایان بخش است.

 

    ثانیاً، اگر در عبارتی کلمه ای بکار برده شود، قاعده اولیه این است که معنای "مَا وُضِع لَه" و معنای اصلی آن کلمه مراد است نه مصادیق استعمالی آن و اگر معنای کلمه ای روشن نباشد، در آن صورت سراغ مصادیق استعمالی آن می روند.

 

     نتیجه اینکه در آیه قرآن "و لکن رسول الله و خاتم النبیین" چه کلمه خاتم را به فتح تاء بخوانیم یا به کسر آن در معنا هیچ تفاوتی نمی کند و هر دو پایان بخش معنا می شوند و زینت بخش معنای ثانوی است که در روایات اهلبیت علیهم السلام نیزاین معنا بکار برده نشده است.

 

     بنابراین آیه شریفه قرآن، در نفی ابوت پیامبر نسبت به مردان جامعه است. نه نفی فرزندی جناب قاسم و ابراهیم که در دوران کودکی از دنیا رفتند یا نفی بنوت امام حسن و امام حسین علیهما السلام از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم. چون آنها از نظر سنی رجال نبودند بلکه رجال کامل آن زمان را نفی می کند که امثال جناب زید بن حارثه است.

 

     موضوع آیه شریفه قرآن نیز در باره ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با همسر زید است و خاتَم با خاتِم نیز هیچ فرقی ندارد و سلسله نبوت طبق آیه شریفه که شامل رسالت نیز می شود، به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ختم شده است. و این نصی از طرف پیامبر صلوات الله علیه و آله و سلم نیز در این مسئله می باشد.

]]>
تاریخچه بهائیت - 5 2017-12-26T04:54:19+01:00 2017-12-26T04:54:19+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/649 بابائی                                            ادعای بابیت!     آن سید جوان گفت: اینک بدان و آگاه باش که در این ساعت و دقیقه باب مدینه علم الهی مفتوح گردیده و من باب این مدینه الهیه می باشم و از این به بعد هرکس هر چه بخواهد و مسئلتی دارد، باید از اینجا بطلبد و منم نقطه علم و عرفان و شناسائی الهی

                                           ادعای بابیت!


    آن سید جوان گفت: اینک بدان و آگاه باش که در این ساعت و دقیقه باب مدینه علم الهی مفتوح گردیده و من باب این مدینه الهیه می باشم و از این به بعد هرکس هر چه بخواهد و مسئلتی دارد، باید از اینجا بطلبد و منم نقطه علم و عرفان و شناسائی الهی هرکس مرا شناخت به معرفت الله واصل شده است.


    سپس قلم به دست گرفته شروع به نزول آیات در تفسیر و تشریح سوره یوسف که به احسن القصص معروف است فرمودند. بعد فرمودند: اینک وقت نازل شدن تفسیر سوره یوسف (ع) است. پس قلم را برداشته و با سرعت خارج از تصوّر سورة الملک را که اوّلین سوره آن تفسیر مبارک است نازل فرمودند. من همانطور نشسته بودم گوش میدادم صوت جان افزا و قوّت بیانش مرا اسیر خود کرده بود. بالاخره برخاستم و با حیرت و تردیدی که به من دست داده بود، عرض کردم: اجازه بفرمائید مرخّص شوم. با تبسّم گفت: بنشینید اگرحالا از اینجا بیرون بروید هر کس شما را ببیند خواهد گفت که این جوان دیوانه شده است.


    آن وقت دو ساعت و یازده دقیقه از شب شصت و پنجم نوروز مطابق با شب سوم خرداد از سال نهنگ و پنجم جمادی الاولی سال ۱۲۶۰ قمری مطابق با ۲۳ ماه می ۱۸۴۴ م گذشته بود. بعد گفت: بعد از این در آینده این شب و این ساعت از بزرگترین اعیاد محسوب خواهد شد. خدا را شکر کن که به آرزوی خودت رسیدی و از رحیق مختوم آشامیدی. خوشا به حال آن اشخاصی که به این موهبت فائز شوند. سه ساعت از شب گذشته بود که امر کرد تا شام حاضر کنند. غلام حبشی امر مبارک را اجرا کرد طعامی لذید آورد که جسم و روح مرا تغذیه نمود. تصور می کردم از خوراک های بهشتی مرزوقم. آن غلام حبشی از تأثیر تربیت آن جوان نصیب وافری داشت و در نظر من نیز دارای مقام بلندی بود.


    محبّت و لطف رفتار میزبان بزرگوار مخصوص خودش بود از کس دیگری ممکن نبود آن گونه عواطف و فضائل‌ آشکار و ظاهر گردد. همین مطلب به تنهائی برای عظمت و جلالت آن بزرگوار برهانی کافی و شاهدی صادق بود واحتیاجی به سایر شئون هم نداشت. من که گرفتار سحر بیانش شده بودم، نمی دانستم چه وقت وچه هنگام است؛ ازدنیا بی خبر وهمه چیز را فراموش کرده بودم. ناگهان صدای اذان صبح بگوشم رسید. آن شب در محضر او جمیع نعم الهیّه را که در قرآن برای اهل بهشت مقرّر فرموده محسوس دیدم.


    آن شب خواب بچشم من نیامد. به نغمات صوت روح افزا و آواز جانفزایش در هنگام نزول آیات قیّوم الاسماء یعنی تفسیر سوره یوسف گوش فرا داده و از ترنّماتش لذّت می بردم در حین مناجات با لحنی دلربا بعد از هر چند جمله این آیات قرآن کریم را تلاوت می کرد‌: "سُبحَانَ رَبِّکَ رَبِّ العِزّةِ عَمّا یَصِفُون وَ سَلَامٌ عَلَی المُرسَلِینَ و َالحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العَالَمِینَ". بعد فرمود: شما اوّل کسی هستید که بمن مؤمن شده‌اید من باب اللّه هستم و شما باب الباب. باید ١٨ نفر به من مؤمن شوند باین معنی که ایمان آنها نتیجه تفحّص و نیز جستجوی خود آنها باشد بدون اینکه کسی آنها را از اسم و رسم من آگاه کند! باید مرا بشناسند! و بمن مؤمن شوند. آنوقت یکی از آنها را انتخاب می کنم که با من درسفر مکّه همراهی کند.


    در مکّه امر الهی را به شریف مکّه ابلاغ خواهم کرد، از آنجا به کوفه خواهم رفت. در مسجد کوفه پیام الهی را آشکار خواهم ساخت. شما باید آنچه امشب جریان یافت از همراهان خود و دیگران مکتوم دارید و به هیچ کس چیزی نگوئید. در مسجد ایلخانی توقّف کن و بتدریس مشغول باش. رفتار شما نسبت بمن باید طوری باشد که رمز مستور را افشاء نکند. مرا به هیچ کس معرّفی نکنید تا وقتی که به مکّه توجّه نمایم. برای هر یک از مؤمنین اوّلیّه تکلیفی معیّن خواهم کرد و راه تبلیغ کلمة اللّه را به آنها نشان خواهم داد بعد از این فرمایشات مرا مرخّص فرمودند و تا دم در به همراه من تشریف آوردند.


http://s8.picofile.com/file/8314887100/%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg


منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۴۹ - ۵۲

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۱۸ - ۱۲۲

]]>
کانال تلگرامی 2017-12-25T04:58:53+01:00 2017-12-25T04:58:53+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/650 بابائی سایت بهائیت شناسی را در کانال بهائیت شناسی دنبال کنید. سایت بهائیت شناسی را در کانال بهائیت شناسی دنبال کنید.

http://s9.picofile.com/file/8292688776/2.jpg

]]>
فیلم 2017-12-23T05:05:45+01:00 2017-12-23T05:05:45+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/640 بابائی نجاست فرقه ضالّه بهائیت[https://www.aparat.com/v/TUyqm] نجاست فرقه ضالّه بهائیت

[https://www.aparat.com/v/TUyqm]
]]>
مقالات بهائیت - 58 2017-12-20T04:56:04+01:00 2017-12-20T04:56:04+01:00 tag:http://baha9.mihanblog.com/post/648 بابائی                                   پا جای پای اشرف پهلوی!      همکار سابق نشریات اصلاح‌ طلب معتقد است برخی رفتارهای هنجار شکن فائزه هاشمی، شبیه کج‌ رفتاری های اشرف پهلوی است.     داریوش سجادی می‌نویسد: ظاهرا صبیه ارشد هاشمی رفسنجانی مبتلا به موود ( (Mooخود خاص‌ بینی شده‌اند. دختری که دوست دار

                                  پا جای پای اشرف پهلوی!


      همکار سابق نشریات اصلاح‌ طلب معتقد است برخی رفتارهای هنجار شکن فائزه هاشمی، شبیه کج‌ رفتاری های اشرف پهلوی است.

    داریوش سجادی می‌نویسد: ظاهرا صبیه ارشد هاشمی رفسنجانی مبتلا به موود ( (Mooخود خاص‌ بینی شده‌اند. دختری که دوست دارد و لو به قیمت دهان‌ کجی به نُرم‌ های جامعه خودش را متفاوت و سنت‌ شکن و آوانگارد نشان دهد بدون آنکه از لوازم خاص بودن برخوردار باشد!. کسی که بدش نمی‌آید ادای «امیلی برونته» را در آورد اما به دلیل فقر بضاعت‌ اندیشگی ماجرا به همان ادا در آوردن محدود می‌ماند. اداهائی که به دل نمی‌نشیند و عمق پیدا نمی‌کند و در حد همان ادا باقی می‌ماند. اشرف دو قلوی شاه هم به نوعی مبتلا به این سندروم بود اما با استعدادتر و تحمل‌ پذیرتر از فائزه رفتار می‌کرد.

   

    سجادی می‌افزاید: اداهای فائزه از آن جهت تصنعی و ناخوشایند است که در بطن خود حامل کنتراست و واجد ناروائی است. قدر مسلّم آنکه نمی‌توان به بهانه مجالست با بهائیان از سنگر دفاع از حقوق‌ بشر برای خود پوزیشن نوعدوستی و اخلاق‌گرائی جعل کرد و از سوی دیگر ابوی را همزاد و هم‌سان و هم‌ تراز امیرکبیر به خورد خلق‌الله داد!

   

     قدر مسلّم آنکه امیری که تا زنده بود در کانون خصم و عداوت بهائیان بود و تاکنون در نقطه تنفر ایشان قرار دارد و امیری که فخر خود را در آوردن چشم فتنه بابیه و اعدام گسترده بهائیان می‌دانست! برای صبیه کبیره رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام چنان امیری و انتساب چنان امیری به ابوی منطقا نمی‌تواند پوزیشن نوع دوستی و بهائی‌ نوازی مشارالیها را مسموع و مفهوم و مقبول کند!

فائزه هاشمی سرپل ارتباط حامیان بهائیت با هاشمی


      یک سایت خبری نزدیک به اصلاح‌ طلبان با ادعای اینکه فائزه هاشمی آدم مهمی نیست خواستار نادیده گرفتن رسوائی اخیر وی در دیدار با یکی از سران بازداشتی شبکه صهیونیستی بهائیت شد.

 

     خبر آنلاین می‌نویسد: هیچ آدمی ملاقات چند روز پیش فائزه هاشمی با عضو گروهک صهیونیستی بهائیت و انتشار عکس آن را نمی‌پسندد. قاطبه مردم متدین هم که این فرقه گروهکی کافر را دشمن دین و وطن‌شان می‌دانند از این ملاقات ناراحتند. خانم فائزه هاشمی یک دوره نماینده مجلس بوده. مدتی هم یک روزنامه داشته. روزگاری برای دوچرخه‌ سواری بانوان هم فعالیت داشته. چند صباحی هم به دلیل نشر اکاذیب و توهین و... زندان رفته. دیگر چه؟ جامعه پر است از این افرادی که روزی کاره‌ای بوده‌اند و الان کنج‌ دنجی نشسته‌اند و کسی هم یادشان نمی‌کند. خانم فائزه هاشمی اصلا در سپهر سیاسی و اجتماعی این مملکت چه نقشی داشته و دارد؟ در کجای معادلات سیاسی کشور به حساب می‌آید؟ از چه درجه فرهیختگی برخوردار است؟ و خلاصه اینکه کیلویی چند است؟


    خبر آنلاین می‌افزاید: عکس فائزه و آن جماعت بهائی را چه کسی پخش کرده؟ به این موضوع فکر کرده‌اید؟ آن را خود بهائی‌ها منتشر کرده‌اند. که چه بشود؟ معلوم است. دنبال‌ این‌ هستند که بگویند ما هستیم. برای اثبات اینکه بگویند ما هستیم انتشار یک عکس، حتی با فائزه هاشمی برایشان کافی است. اگر ما رسانه‌ها آن عکس را منتشر نمی‌کردیم و اصلا بهش محل نمی‌گذاشتیم، الان مجبور نبودیم پای این همه سخنران و صاحب‌ نظر و شخصیت خرد و کلان را وسط بکشیم تا رفتار یک چهره دست صدم سیاسی را محکوم کنیم. عجب رودستی خوردیم ما رسانه‌چی‌ها و عجب پاس گلی دادیم به بهائیانی که اتفاقا آنها هم در سپهر سیاسی و اجتماعی ما عددی نیستند.

 

     خبر آنلاین البته تجاهل‌ العارف کرده وگرنه فائزه هاشمی از یک سو عضو مرکزیت حزبی است که شریک اصلی دولت محسوب می‌شود و از سوی دیگر دختر آقای هاشمی‌ رفسنجانی است که واسطه می‌شود تا گروهک انجمن دفاع از مطبوعات به سرکردگی عیسی سحرخیز را به ملاقات هاشمی ببرد و با هم عکس یادگاری بگیرند و منتشر کنند، سحرخیزی هم تصریح کرد: «اغلب اصلاح‌طلبان برخلاف اول انقلاب هیچ علاقه‌ای به آقای خمینی ندارند» و هم با حمایت صریح از بهائیت مدعی شد آنها باید بتوانند حتی نامزد انتخابات بشوند.


     از قبل همین کانال‌ کشی و سرپل‌ها بود که انگلیسی‌ ها ماه‌ها و سالها مهدی و فائزه هاشمی را به بهانه تحصیل و رسیدگی به شعبه آکسفورد دانشگاه آزاد و... تر و خشک کردند و مهره پلیدی مانند عبدالحسین هراتی (توهین‌ کننده به امام خمینی«ره») سر از حلقه مشاوران خاص هاشمی درآورد.
بله فائزه هاشمی شخصا آدم بی‌ ارزش و یک تفاله سیاسی تمام عیار است اما باید توجه داشت که میوه گندیده داخل یک سبد می‌تواند تمام آن سبد را به عفونت بکشاند چنان که در باره برخی اعضای خانواده آقای هاشمی شاهدیم.


فائزه هاشمی رفسنجانی در کنار فریبا کمال آبادی بهائی

   
http://s9.picofile.com/file/8314886268/%D9%81%D8%A7%D8%A6%D8%B2%D9%87_%D8%B1%D9%81%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg

]]>