z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1396/10/29 ساعت 08:44 توسط بابائی

                                        تماس با بزرگان

    سخن که به اینجا رسید، فرهاد سخت عصبانی به نظر می رسید؛ به عکس من که بی نهایت خوشحال بودم. زیرا مساله ای را که مدّت ها ذهنم بدان مشغول بود، این چنین به سهولت حل شده می دیدم. ضمن اینکه از تسلّط جلال هم بدان مطالب شگفت زده شده بودم. در عین حال، پس از پاسی اندیشیدن، به زحمت به زبان آمد و گفت: دوست عزیز، اجازه بده که بی پرده بگویم: سخت تنها به قاضی رفته ای و اگر آشنائی بیشتری با متون بهائی داشته باشی، هیچ گاه این چنین یک طرفه قضاوت نخواهی کرد؛ زیرا رهبران خردمند ما با بینش الهی خویش، چنان طرح های عالمانه ای برای عملی شدن این موضوع داده اند که در حدّ خود بی نظیر است؛ مثلاً حضرت عبدالبهاء در جلد سوم کتاب مکاتیب خود، در این باره رهنمود داده اند...

 

     در این موقع، جلال همان جلد مکاتیب را (که در کیف داشت) بیرون آورد و به دست فرهاد داد. وی که شاید انتظار چنین صحنه ای را نداشت و به نظر می رسید تا کنون این کتاب را ندیده است، به هر زحمتی بود، پس از دقایقی چند... و ورق زدن نسبتاً طولانی و پس و پیش رفتن مکرّر... قسمتی از آن را چنین خواند: بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه یار نوازش فرمائید. دشمن را دوست ببینید و اهرمن را ملائکه شمارید. جفا کار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خون خوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطّر به مشام رسانید.[1]


     حال دیگر نوبت من است که به تو بگویم: آقا جلال! چرا شما و دوستانتان (که این مطالب را به شما می آموزند) آثار ما را به طور جمعی مطالعه نمی کنید و این چنین غیر منصفانه و براساس غرضں و تعصّب، سخن می گوید؟! در این موقع که صدای فرهاد اوج می گرفت، جلال دوباره به میدان سخن آمد و گفت: فرهاد عزیز! بد نیست که قسمتی از صفحات دیگر همین کتاب را هم من برای تو بخوانم تا بهتر معلوم شود که چه کسی تنها به قاضی می رود و از روی تعصّب سخن می گوید و نادانسته بلندگوی القائات دیگران می شود. در این جا آمده است: با شخص ظالم و یا خائن و یا سارق نمی شود مهربانی نمود؛ زیرا مهربانی سبب طغیان او می گردد نه انتباه او. کاذب را آنچه ملاطفت نمائی بر دروغ می افزاید. مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی، این ظلم به گوسفند است.[2]

 

    از این حضور ذهن جلال بسیار متعجب بودم که چقدر به جا و با تسلّط نسبت به مدارک و کتب بهائیان، سخن می گوید و در دل، این همه آمادگی او را تحسین کردم. بد نیست که یادآور شوم: من چندان حافظه ای ندارم که این مطالب را عیناً با خصوصیّات دقیق بتوانم ثبت و ضبط کنم آن روز فقط به نوشتن کلّیات و شماره ی صفحات کتب مورد استفاده و استناد، قناعت کردم و وقتی تصمیم گرفتم جریان این گفتگو را برای شنا بنویسم، مجبور شدم بار دیگر به جلال مراجعه و نوشته هایم را با نظر او و تطبیق مدارک نقلی با کتب اصلی تنظیم کنم و برای این کار ساعت ها وقت او را گرفتم. او هم الحق و الانصاف هیج مضایقه ای نکرد و هر کاری را که در این باره می توانست و لازم می دید، برای باروری هرچه بیشتر این گزارش انجام داد...

 

    بگذریم. جلال متن فوق را یک بار دیگر هم خواند و از فرهاد پرسید: خلاصه، تکلیف کار را روشن کن که کدامیک از این دو طرح، قابلیّت اجرا دارد و باید عملی شود؟ فکر نمی کنی که در میان این دو عبارت کاملاً متناقض، آدم سرگردان و حیران باقی می ماند و نمی داند که سرانجام کدامیک را باید انتخاب کند؟ به من جواب بده: این به کدام مطلب درست است که انسان، ظالم و عادل را به یک دید بنگرد؟ آیا نظامی که خادم و خائن را در رتبه ی هم قرار می دهد. قابلیّت اداره ی انسان ها را دارد. با این خوش بینی های واهی جز تخطئه ی همه ی ارزش های مالی انسانی، ثمره ای به دنبال دارد؟! آیا نباید واقع بین بود و یار و اغیار و اهرمن و ملائکه را (درست آن طور که هستند) و مطالعه کرد؟! باید قبول کنیم که اساساً الگوهای نابخردانه ی «صلح کل»[3] جز پای مال کردن ارزش ها و ایجاد بدبختی برای جامعه بهره ای به بار نمی آورد.

 

     فرهاد جان، بالاخره امروز باید برای من روشن کنی که آیا در هر دوری، امر به الفت بود و حکم به محبت؛ ولی محصور در دایره ی یاران موافق بود نه با دشمنان مخالف؛ اما الحمدلله که در این دور بدیع اوامر الهیّه محدود به حدّی نه و محصور در طایفه ای نیست و جمیع یاران را به الفت و محبّت و رعایت و عنایت و مهربانی به جمیع امم امر می فرماید. حال احبّای الهی به موجب این تعالیم ربانی قیام کنند.[4]

 

     یا (چنانکه پیش از این اشاره شد) این نگاه واقع گرایانه ی همه ی ادیان به موضوع انسان و انسانیّت بوده است؟ جالب این است که هر دو نظر کاملاً متناقض در آثار شما به چشم می خورد؛ به طوری که انسان دچار حیرانی و سرگردانی می شود که کدامیک صحیح است! خلاصه فرهاد عزیز، انسان باید بکوشد که به لحاظ فکری، روی پای خویش بایستد و همواره در صدد تبلیغ تفکّراتی برآید که ابعاد گوناگون آن را به خوبی شناخته است و الاً اگر بلندگوی افکار ناشناخته ی دیگران شود و القائات بی دلیل دسته ای را بپذیرد، این چنین گرفتاری ها را نیز به دنبال خواهد داشت.

 

     باور کنید هیچ وقت این قدر خوشحال نبودم از این که اتّفاق ساده ای موجب شده است در صحنه ای که موافق و مخالف، هر دو به گفتگو نشسته اند شرکت کنم و از ثمرات مطالعات و تحقیقات آنها بهره گیرم؛ به خصوص که می دیدم مدارک و مآخذی از جامعه ی بهائیت در برابر من است که معتبر به نظر می رسد و مسلّماً به این سادگی در جای دیگری به دستم نمی افتد. به هر صورت، شادمان بودم و به قول معروف، در پوست خود نمی گنجیدم. در انتظار دنباله ی گفتگو لحظه شماری می کردم که فرهاد مجدّداً شروع به سخن کرد و گفت: جلال، فکر نکن که مطلب آن چنان است که تو تصوّر کرده ای. این مطالب همه پاسخ دارد و من به زودی ضمن تماس با بزرگانمان، جواب این سخنان را (که خیال کرده ای بنیان های عقیدتی مرا سست می کند) برایت خواهم آورد. گمان نکنی من بیدی هستم که با این مختصر بادها به لرزه در می آیم! همین فردا جوابش را خواهم آورد و تو خواهی دانست که این ها همه القائات دشمنان ما و آنهائی است که با این کارها، می خواهند در راه گسترش امر بهائی در مهد امرالله سنگ اندازی و مانع تراشی کنند و متأسّفم که با صراحت بگویم: تو هم در همین راه گام گذاشته ای.

ادامه دارد...



[1] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۱۶۰

[2] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۲۱۱ - ۲۱۲

[3] - به معنای منفی آن، یعنی همه کس و همه باورها را (اگرچه در جنگ هم و متضاد با هم) درست و حق دانستن؛ بی هیچ دافعه ای. وگرنه خیرخواه همه بودن و برای دیگران هدایت خواستن مفهوم مثبت و درستی است.

[4] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۱، ۳۰۵



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/10/26 ساعت 08:15 توسط بابائی

                                       سر میز ناهار


     فردا صبح، راهی دانشگاه شدم تا پروژه ای را که آماده کرده بودم به استاد تحویل دهم. بعد از انجام این کار (که مدّتی هم به طول انجامید) به طرف غذاخوری دانشگاه راه افتادم تا بلکه با یکی از دوستانم (که در ترم گذشته، این درس را داشته است) دیداری تازه کنم و کمی هم در مورد چگونگی امتحان... از او بپرسم؛ ضمن آن که با نزدیک شدن ظهر، غذائی هم بخورم.


    وارد سِلف شدم و به جستجوی چهره ای آشنا پرداختم. در گوشه ای از سالن، جلال و فرهاد را دیدم. احساسی کردم انگار در عالمی دیگر هستند و اصلاً به هیاهوی اطراف خود توجهی ندارند. جلوی جلال، چند کتاب روی هم ریخته بود که قیافه ی کتاب درسی نداشت و همین طور مشغول حرف زدن بود. گاه گاهی یکی از آنها را بر می داشت و مطالبی از آن را می خواند و بعد کنار می گذاشت.

 

     این منظره، بگونه ای جلب نظرم را کرد که اساساً از یاد بردم که چرا به این جا آمده ام قرار بود سراغ یکی از دوستانم بروم و در مورد پروژه و امتحان از او سؤال کنم و بعد هم ناهار بخورم؛ اما همه ی این ها را از یاد بردم و به طرف میزی که جلال و فرهاد نشسته بودند، راه افتادم. خیلی عجیب بود! می دانید چرا؟ چون اولین قسمت از سخنان آن دو را که شنیدم، در آن، "وحدت عالم انسانی" به گوشم خورد! ناگهان به یاد ماجرای مترو افتادم. حالا یادم آمد که عبارت "وحدت عالم انسانی" را اوّلین بار کجا دیده بودم، دیروز هنگامی که برای تحقیقات پروژه به سایت کامپیوتر دانشکده رفته بودم، جلال و فرهاد را در آنجا یافتم. فرهاد سایتی را به جلال نشان داده بود و هر دو مشغول صحبت در باره ی آن بودند، هنگامی گه از کنارشان می گذشتم، چشمم به مونیتور و عبارت "وحدت عالم انسانی" افتاده بود.

 

     به هرحال، با سابقه ای که از روحیّات جلال داشتم و این که او را پسر مطّلع و خوب و در عین حال دین داری می شناختم، با قدم های سریع، جلوتر رفتم. ضمن سلام و معذرت خواهی، گفتم: دوستان عزیز با این که فصل امتحانات است و همه به فراخور خود درگیری هائی داریم، راستش دیروز تا حالا، حوصله ام سرآمده؛ زیرا جمله ای را شنیده و دیده ام که از مفهوم واقعی آن چندان آگاهی ندارم منظورم همین "وحدت عالم انسانی" است. آن طور که از دور شنیدم موضوع سخن شما هم هست. مایل ام من هم پیش شما بمانم و در بحثتان شرکت کنم؛ شاید چیزی دستگیرم شود.

 

     جلال خیلی زود مرا پذیرفت ولی فرهاد کاملاً نشان می داد که چندان تمایلی به حضور من ندارد. گفتی که با نگاه یا به زبان بی زبانی فریاد می زد: تو دیگر کجا بودی که این جا پیدا شدی؛ البته اصلاً به رو نیاورد. به اعتبار تعارف و دعوت صمیمانه ی جلال، نشستم و به زودی همراه با آن دو، محیط و اطرافیانمان را به فراموشی سپردیم. تا آنجا که یادم است، فرهاد می گفت: دوست عزیز، آخر تو چه می گوئی؟ کیست که این تعالیم را ببیند و سر تعظیم فرود نیاورد؟ آیا غافلی که وحدت عالم انسانی چه جهشی در میان اجتماعات پراکنده ی بشری، با این همه آرای متشتّت، به وجود آورده است؟! تمام روشنفکران جهان (که امروز در پرتو دیانت بهائی زندگی می کنند) با دیدن این سر فصل و صدها نظائرش (که در آثار امری فراوان است) کُرنش کرده و ایمان آورده اند و امروز، به عنوان مشعل داران برادری و برابری انسان ها (همان انسان هائی که به تعبیر یکی از رهبران ما، همه بار یک دارند و برگ یک شاخسار) به گوشه و کنار جهان مهاجرت می کنند و توده های دردمند جهان را به سوی این تعالیم حیات بخش فرا می خوانند و...

 

     تازه فهمیدم که "وحدت عالم انسانی" مربوط به بهائیان است و به قول فرهاد، بزرگانی که بهائی شدند تنها در پرتو این تعالیم و از جمله وحدت عالم انسانی، چنین سعادتی را یافته اند!! خوشحال شدم که معمّا کم کم در حال حل شدن است. فرهاد مجدّداً شروع به صحبت کرد و این طور ادامه داد: جلال عزیز، تعصّب به خرج نده! بیا تا با هم در تأیید آن چه قبلاً گفتم، قطعه ای از عبارات یکی از بزرگان امر مقدس بهائی را در این زمینه بخوانیم تا یقین کنی که من سخنی به گزاف نگفته ام.

 

     فرهاد دست برد و از داخل کیفش یک جزوه ی کوچک کپی شده بیرون آورد. چند بار صفحات آن را ورق زد و جلو و عقب رفت و سرانجام، از قسمتی از آن، چنین خواند: جمیع می گفتند: تعالیم حضرت بهاءالله فی الحقیقة مثل ندارد. روح این عصر است و نور این قرن، نهایت اعتراض این بود. اگر نفسی می گفت: در انجیل هم شبیه این تعالیم هست، می گفتیم: از جمله ی این تعالیم وحدت عالم انسانی است. این در کدام کتاب است؟ نشان بدهید.[1] این تعالیم پیش از ظهور بهاءالله کلمه ای از آن در ایران مسموع نشده بود. این را تحقیق فرمائید تا بر شما ظاهر و آشکار شود.[2]


     فرهاد می خواست باز هم ادامه دهد که جلال با اشاره ای، او را به سکوت فراخواند و کتابی را از میان چند جلد کتاب که روی میز داشت، بیرون آورد و گفت: فرهاد جان، اجازه بده. این همان کتابی است که تو مطلب خود را به نقل از آن از روی آن جزوه ای کپی شده خواندی. چقدر خوب بود که دوستان بهائی (عوض اینکه نوشته های دست سوم و چهارم را بخوانند) به کتاب های دست اوّل و آثار اصلی رهبران خویش مراجعه می کردند و به اصطلاح، آب را از سر چشمه و قبل از کدر شدن آن بر می داشتند. آن وقت حقائقی بسیار برایشان معلوم می شد.


     مطلبی که تو خواندی از صفحه ی ۷۸ این کتاب بود. براساس آن، نویسنده اظهار داشته بود که وحدت عالم انسانی تنها و تنها از تعالیم مخصوصه ی بهائیت است؛ ولی بیا تا با هم چند جمله ای از مجلّد دیگر همین کتاب خطابات را که تحت عنوان «خطابات حضرت عبدالبهاء جزء اول» چاپ شده در صفحه ی ۲۱۰ بخوانیم که همین آقای نویسنده اظهار می دارد: جمیع مظاهر مقدّسه خدمت به حقیقت فرمودند و تعالیم کل (آنها) توحید عالم انسانی و الفت و محبّت و یگانگی (بود)

 

     ملاحظه می کنی که درست بر خلاف آنچه شما نقل کردید، در این جا ذکر شدہ آست. ولی آیا به همبین تنھا باید قناعت کرد؟ مسلماً خیر. ببین، باز در صفحه های ۲۱۳ - ۲۱۴ این کتاب هم چنین می خوانیم: جمیع انبیای الهی مظاهر حقیقت اند. حقیقت وحدت عالم انسانی است. انبیای الهی جمیعاً منادی حقیقت بودند.

 

     قیافه ی فرهاد پس از شنیدن این جملات، خیلی دیدنی بود. او که تا چند لحظه ی پیش با کمال اطمینان، وحدت عالم انسانی را از تعالیم مختصّ بهائیان خوانده بود. اینک به سادگی می دید پیشواى او برخلاف این ادّعا سخن گفته است، امًا جلال مهلت تفكر بیشتری به فرهاد نداد! بار دیگر همان کتاب قبلی را باز کرد و چنین ادامه داد: فرهاد جان، خوب است بار دیگر صفحاتی از این کتاب را با هم مرور کنیم، این مطلب را از صفحات ۱۸ - ۱۹ آن برایت می خوانم: جمیع انبیای الهی در وحدت عالم انسانی کوشیدند و خدمت به عالم انسانی کردند؛ زیرا اساس تعالیم الهی وحدت عالم ائسائی است، حضرت موسیٰ خدمت به وحدت انسائی نمود، حضرت مسیح وحدت عالم انسانی تأسیس کرد. حضرت محمّد اعلان وحدت انسانی نمود. انجیل و تورات و قرآن اساس وحدت انسانی تأسیس نمودند، حضرت بهاءالله تجدید تعالیم انبیا فرمود.

 

     با همه ی این حرف ها و درست در مقابل این سخنان، از قول پیشوای دوم شما بهائیان می خوانیم: این تعالیم پیش از ظهور بهاءالله کلمه ای از آن در ایران مسموع نشده بود، این را تحقیق فرمائید تا بر شما ظاهر و آشکار شود.[3]

 

     ضمناً باید متوجه باشی که پدر نویسنده ی همین کتاب یعنی به قول شما بهاءالله در یکی ار آثارش (كه متأسّفانه الآن همراهم نیست) اظهار می دارد: تناقض را در ساحت أقدس مظاهر مقدّسه ی الهیّه راه نبوده و نخواهد بود.[4] یعنی مردان الهی دو گونه سخن نمی گویند. هرچند این هم سخن تازه ای نیست و قرآن، سالیانی پیش تر، به عنوان یک محک ارزنده برای شناخت هرچه بهتر انبیا از آنان که به دروغ مدّعی چنین مقاماتی می شوند، فرموده بود: « آفلا یتدبّرون القرآن؟ و لو کان من عند غیر الله، لوجدوا فیه أختلافاً كثیراً!».[5] آیا در قرآن اندیشه نمی کنند؟! اگر از جانب غیر خدا بود، در آن تناقض فراوان یافت می شد!.


     و بدینسان معیاری ارزشمند در تشخیص حق و باطل به دست داده بود. به هر صورت، داوری را به عهده ی عقل و وجدان تو می گذارم تا ببینی شخصی که زمام تنظیم افکارش را، حتّی برای تنظیم چند صفحه و ایراد چند جمله خطابه و سخنرانی در دست ندارد، آیا می تواند به پیشوائی دینی برگزیده شود؟

ادامه دارد...



 [1]- عباس عبدالبهاء، خطابات؛ ۷۸

[2] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳؛ ۱۱۴

[3] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۱۱۴ 

[4] - بهاءالله، کتاب بدیع، 126

[5] - سوره مبارکه نساء، آیه شریفه 83



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/10/23 ساعت 08:25 توسط بابائی

                                           آغاز داستان

    آن روز هم مترو مثل همیشه شلوغ بود. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که قطار در حال رسیدن است و از مسافران خواست که پشت خط قرمز قرار گیرند؛ اما کسی گوشش بدهکار نبود. همه در فکر آن بودند که هرچه زودتر وارد قطار شوند تا جائی برای نشستن بیابند. بالاخره قطار وارد ایستگاه شد و آرام آرام توقف کرد. من نیز همراه با خیل جمعیت، وارد واگن شدم.


     آن قدر فکرم مشغول بود که به هُل دادن پشت سری ها و لگد مال شدن کفش هایم توجهی نداشتم، آخر، ایام امتحانات بود و اوج تلاش و تکاپوی دانشجویان برای کسب یکی دو نمره بیشتر و پاس کردن درس. من هم برای همین یکی دو نمره، صبح در دانشگاه بودم تا برای امتحانی که پیش رو دارم، از منافع موجود در اینترنت، پروژه ای تحقیقاتی آماده کنم. از صبح تا عصر کلی سایت و مطلب را از پیش چشمانم گذراندم و آنهائی را که مناسب دیدم، بر روی حافظه ی فلش ذخیره کردم تا در خانه، جمع بندی کنم و فردا صبح یا بعدالظهر، به استاد تحویل دهم.


    خوشبختانه جائی برای نشستنم پیدا شد! در این افکار غرق بودم و چندان توجهی به افراد و اطراف نداشتم که ناگاه صدای عجیب زنگ موبایل کنار دستی ام برخاست. بی اختیار توجهم به او جلب شد. تلفن همراهش را از جیب در آورد و یک جمله ی عربی شبیه این جمله "الله ابهی" بر زبان راند. بعد افزود: من الآن در مترو هستم و نمی توانم با تو صحبت کنم؛ بعداً زنگ می زنم. این را گفت و مشغول خواندن کتابی شد که در دست داشت.


     من که از شنیدن آن جمله ی عربی، حسّ کنجکاوی ام تحریک شده بود، زیر چشمی نگاهی به کتاب انداختم. ابتدا پنداشتم از همان کتابهای متروست؛ امّا کمی که دقّت کردم دانستم حدسم درست نبوده است. چون شکل و شمایل کتاب و حروف آن با کتاب های معمولی فرق داشت. داشتم پنهانی کتاب را می دیدم، امّا احساس کردم مسافر کنار دستی  خیلی هم بدش نمی آید من از محتوای آن آگاه شوم؛ چون طوری که طبیعی جلوه کند، کمی جابجا شد و کتاب را بیشتر گشود تا من هم بتوانم بخوانم. من هم از خدا خواسته، شروع به خواندن سطور ابتدای صفحه کردم: در بین اصول و مبادی بهیّه ی قیّمه (که در الواح مقدّسه ی مذکوره مسطور است) اعظم و اتمّ و اقدم و اقوم آنها، اصل وحدت و یگانگی عالم انسانی است...


     هرچند ادبیات این نوشته برایم کاملاً نامأنوس بود، از آن میان، وحدت و یگانگی عالم انسانی به نظرم آشنا آمد؛ گوئی قبلاً این عبارت را در جائی دیده بودم؛ گرچه مفهوم روشنی از آن در ذهن نداشتم. در همین حین، شنیدم که بلندگوی واگن اعلام می کند که به ایستگاه مقصد رسیده ایم و باید پیاده شد... که چنین کردم.


    شب که به خانه رسیدم، سرگرم جمع بندی کارهای پروژه ام شدم و به هر زحمتی بود، تا دیر وقت، مجموعه ای را آماده ی ارائه کردم. عبارت یاد شده همچنان فکرم را مشغول کرده بود. با خود می گفتم: "وحدت عالم انسانی" یعنی چه؟ وقتی در واژه های این عبارت اندیشه می کردم، از خویش پرسیدم: آیا مدینه ی فاضله ی حکمای یونان بنا شده یا نظر جمعی از فلاسفه معاصر، دائر به از میان برداشتن مرزها، عملی شده است یا شهر اورویل[1]  شکل گرفته است؟ این ها را جسته و گریخته، شنیده بودم. خلاصه با این افکار خوابیدم و خوشبختانه دیگر در خواب گرفتار این مسأله نشدم.

ادامه دارد...



[1] - ظاهراً مدّتی است که این شهر با الهام از یکی از فلاسفه ی معاصر به نام شری اوروبیندو (1872 – 1950 م) در جنوب مَدرس در هندوستان با نام اورویل بنا شده است و از قرار اعلام شده، سازمان علمی و فرهنگی ملل متّحد (یونسکو) از این پروژه حمایت می کند. گویا در آن شهر، قوانینی حاکم است که به نوعی با این واژه ی مورد بحث نزدیک است. از جمله ی آثار این فیلسوف کتابی به نام کمال مطلوب در وحدت انسانی است که در فاصله ی سال های 1915 تا 1918 م نگاشته و در زبان فارسب، به صورت مقالات در ماه نا مه ی آریا منتشر شده و سپس به صورت کتابی مستقل به چاپ رسیده است.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/30 ساعت 07:19 توسط بابائی

                         

                                           تردید و دودلی

  

      از ماشین پیاده شدم در حالی كه گیج و مبهوت بودم آقای منصوری با مهربانی از من خداحافظی كرد و رفت، بهت زده به خانه رفتم كمی كه فكر می كردم كاملاً به او حق می دادم. مسائلی كه او عنوان می كرد بارها به ذهن خودم رسیده بود اما به افكارم انسجام نداده بودم و نمی توانستم همه چیز را در كنار هم قرار دهم و ذهنم را متمركز كنم احتیاج به مطالعه بیشتری داشتم، حس می كردم حقایقی در پشت پرده هست كه من از آنها غافلم.


     هیچ دست آویزی جز درگاه خدا نداشتم ( اگرچه هنوز خدایم بهاء بود اما در ضمیر ناخودآگاهم حقیقتاً خدای فطرتم را می خواندم كه هادی است)  مطمئن بودم یاری جستن از او حقایق را بر من روشن می سازد و مرا از این همه شك و تردید رهائی می بخشد باز به او پناه بردم و التماسش كردم كه مرا از این همه دو دلی و تردید رهائی داده و به حقیقت برساند.


     به خانه كه رسیدم به پدر و مادرم گفتم آقای منصوری مرا رسانده، به اندازه ای ناراحت شدند كه گوئی بزرگترین خطا از من سر زده است و از من قول گرفتند كه دیگر هیچوقت با او حرف نزنم و قرار شد این مسئله بین خودمان بماند و به كسی هم نگویم. به پدر و مادرم گفتم:  مگر آقای منصوری چه كار كرده كه طرد روحانی شده؟ گفتند: او دشمن خداست.


     یك روز در بین جمع پشت تریبون حضیره القدس رفت و با صدای بلند حرفهای خیلی خیلی نابجائی زد. از حضرت بهاء الله تا حضرت ولی امر الله را به باد ناسزا گرفت و همه چیز را تكذیب نمود به همین دلیل از طرف بیت العدل حكم طردش اعلام شد. حالا هم او خیلی خطرناك است هرگز به او نزدیك نشو...

ادامه دارد

 



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/28 ساعت 07:36 توسط بابائی

                                       تلنگر


      ابوالفضل گلپایگانی یك سری دلایل برای حقانیت بهاء آورده كه پر از دروغ است. او حتی آیات قرآن را تغییر داده تا بنفع خودش بهره برداری كند اگر متوجه شوی كه او آیات خدا را تحریف كرده و تغییر داده تا به مقصودش برسد باور می كنی كه این فرقه یك فرقه دست ساز و از بیخ و بن دروغ است؟ مثلاً دركجای قرآن آمده كه در قیامت خدا رؤیت می شود كه بها گفته من همان خدا هستم كه اكنون قابل رؤیت شده؟ من كمی فكر كردم و گفتم: امكان ندارد چنین كاری كرده باشد. ما می دانیم كه قرآن تحریف نشده و حقیقت قرآن همان است كه امروز در دست مردم است. گفت: اما او بعضی از آیات را تغییر داده تا به نفع خودش بتواند از آن استفاده كند. یك بار با پویا به خانه ما بیا تا به تو ثابت كنم.


    دیگر داشتیم به خانه می رسیدیم او باز هم مرا به تفكر توصیه كرد و گفت: سعی كن انسان آزاد و رهائی باشی مثل اسمت، حیف از تو و خانواده تو كه اسیر این تشكیلات هستید در ضمن به كسی نگو كه با من حرف زدی می دانی كه من طرد روحانی شده ام، دیگر نمی گذارند كه با من ارتباط بگیری. ناگهان مثل برق زده ها خشكم زد، من با كسی كه طرد روحانی شده حرف می زدم. به دستور بهاء و عبد البهاء با كسی كه طرد روحانی شده حق یك كلمه صحبت كردن نداشتیم حتی جواب سلامش را نباید می دادیم چون در این صورت خود ما هم طرد روحانی می شدیم،


     یادم آمد وقتی آقای منصوری برای عرض تسلیت و ادای احترام به منزل یكی از بهائیان می رود تا در تشییع جنازه یكی از افراد بهائی شركت كند هیچ كس پاسخ سلام او را نمی دهد و آنقدر به او بی محلی می كنند تا بر می خیزد و از آنجا خارج می شود این حركت از قومی است كه خود را منادی صلح و دوستی می دانند و ادعای انسانیتشان به آسمان سر می زند،


    قومی كه یكی از احكام دوازده گانه شان این است كه دین باید سبب الفت و محبت باشد، حال چگونه همین دین انسانها را به خاطر عقایدشان به جان هم می اندازد و فرزند را از پدر و مادر و خانواده اش می گیرد و همسران را با سنگدلی تمام از یكدیگر جدا می كند؟ درحالی كه یكی دیگر از احكام دوازده گانه شان كه در درس اخلاق آموزش می دهند این است كه دین باید مطابق علم و عقل باشد اگر كسی عقل و منطقش بر مبنای این مكتب نبود باید با او حرف نزنند و او را از خانه و كاشانه اش بیرون كنند!

ادامه دارد



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/25 ساعت 07:17 توسط بابائی

                                 واقعیتی تلخ از درون بهائیت


    مثلاً از باب نمونه بگویم: یکی از احکام حسینعلی بهاء تعدد زوجات است، خودش چهار تا زن داشته و گرفتن چهار زن را نیز جائز دانسته است. اما عبدالبهاء كه خود همانند پدر چهار زن داشته اما به بهائیان فقط گرفتن یك زن اجازه داده و حكم پدرش را لغو كرده است. آنچه برای خودش حلال بوده برای پیروانش حرام كرد. بعد از عبدالبهاء نوه دختری اش شوقی نیز هر حكمی را كه دوست داشت و  دلش خواست، تغییر داده و بسیاری از احکام را نیز لغو كرده است و حالا هم اعضای بیت العدل كه نه نفر هستند، برای بهائیان حكم صادر می كنند.


    فرق یک بهائی با مسلمان این است كه یک فرد مسلمان به جز خدا و پیامبر و امامان كسی را مصون از خطا نمی داند، اما بهائیان اعضای نه نفره تشکیلات را مصون از خطا می دانند و حكم آنها را حكم خدا تلقی می کنند در حالی كه آنها خودشان فاسدند، اما هر روز تعالیم جدیدی صادر می كنند. آیا تا بحال هیچ فكر كرده ای دلیل این همه تلاش تشكیلات برای سرگرم كردن جوانان بهائی چیست؟ این همه هراس آنان از ارتباط جوانان بهائی با مسلمانان برای چیست؟ برای اینكه نمی خواهند كسی به حقیقت پی ببرد.


    پیام جدیدی كه از طرف بیت العدل رسیده حتماً شنیده ای، در این پیام یادگیری موسیقی و پرداختن به آن مورد تأكید قرار گرفته است. احكام خدائی را ببین که به جای اینكه تعالیم انسان سازی را صادر کند تا جامعه چند میلیاردی را اصلاح کند، آنها را به رقص و آواز فرا می خواند! چون این موسیقی وسیله ای است كه به تنهائی می تواند شما را از حقایق دور نگه دارد. بهترین سرگرمی ممكن كه می تواند جوانان را به خود جذب كند و آنان را سرگرم خویش سازد تا به جای خدمت به عالم بشریت چشم و گوش بسته همانند گوسفندانی بی فکر مطیع محض تشکیلات شوند تا به حقایق درون تشكیلات پی نبرند پرداختن به موسیقی و یادگیری آن است.


    صحبت های دائی پویا که مانند رگباری اعتقادات و باورهای مرا نشانه می گرفت، واقعیتی بود که من جوابی برای آن نداشتم، اما من که یک بهائی سرسختی بودم و نمی خواستم در برابر او کم آورده باشم، گفتم: خوب موسیقی روح انسانها را نشاط می آره، اما آقای منصوری سوالی پرسید که دیگر نه من و نه هیچ فرد بهائی جوابی برای آن نداشتیم. وی ادامه داد، شما كدام دین را پیدا می کنی که مراسم و خدمات مذهبی اش اجباری باشد؟ این همه اجبار برای ارائه خدمت و عهده دار شدن مسئولیت های گوناگون هر فرد بهائی برای چیست؟ تا بحال هیچ در این زمینه فکر کرده ای؟


    برای این است كه نمی خواهند كسی فرصتی برای فكر كردن داشته باشند. خانم رها توصیه می كنم به تاریخ بیشتر مراجعه كنی، نه تاریخ دروغینی كه اینها به خوردتان می دهند. تاریخ حقیقی پیدایش این آئین و مكتب را بخوان تا ببینی اینها ریشه در كجا دارند و اصلاً چگونه بوجود آمده اند. هرگز كوركورانه یك مكتبی را قبول نکن و نپذیر. فرق تو با یك بت پرست چیست؟ امروزه دیگر بت پرستی از بین رفته، اما مذهب شما از بت پرستی بدتر است. سعی کن كتاب های صبحی به نام خاطرات صبحی و كتاب كشف الحیل آقای آواره را بخوانی، تا بیشتر متوجه حرف های من شوی. همه مبادی و احكام بهائیت با هم در تناقض است.


ادامه دارد... 



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/20 ساعت 07:37 توسط بابائی

                                            حقیقت بهائیت


     خانم رستگار شما می توانی افرادی را در این فرقه پیدا کنی که واقعاً در عمل پایبند به آداب و احکام این آئین باشند؟ البته به استثناء خانواده خودتان كه خون سادات در رگهایتان جاریست و از اغفال شدگان هستید. خیلی سریع گفتم: خوب در بین مسلمانان نیز مسلمان واقعی نادر است. و تازه مسلمانها نیز اكثراً کارهای خلاف انجام می دهند.

 

    آقای منصوری گفت: اولاً مسلمانان تعدادشان خیلی زیاد است و یک اقلیت محدود بحساب نمی آیند، ثانیاً بهائیان با اینکه تعدادشان بسیار اندک است، در بین آنان بیشتر تخلفات حلال شمرده شده و اکثریت آنان نیز اهل کارهای خلاف می باشند. اما در بین مسلمانان افراد مؤمن، متدین، دیندار، علما و بزرگانی هستند که آنها پاک و مبری از آلودگی و گناه اند. هرچند تعدادی از مردم مسلمان خصوصاً جوانانشان که اهل مطالعه نیستند یا معلومات دینی آنان کم است، توسط شیاطین جنی و انسی از جمله همین فرقه منحرف که در جامعه ایرانی وجود دارد، پیرو هواهای نفسانی شده، بیشتر دچار انحراف می گردند.

 

    قطعاً شما تصدیق می کنی در بین بهائیان، هر چه افراد بهائی مطالعه مذهبیشان بیشتر شود، انحراف اخلاقیشان نیز بیشتر می شود. و در بین بهائیان، سران بهائی و تشكیلات بیش از افراد دیگر مرتكب گناه و آلودگی می شوند. به خاطر اینكه مكتبشان الهی نیست. انسان ساز نیست. چون یك عده افراد مفت خور دنیاپرست و جاه طلب آن بالا نشسته و برای من و شما تصمیم گیری می کنند.
پولی كه آنها به جیب می زنند، هیچ كمپانی و هیچ سازمانی قادر به چنین در آمدی نیست. چون برایشان سود آور است كه چنین تشكیلاتی را براه انداخته، و در صدد بهائی کردن جوانان این مرز و بوم هستند، تا آمار بهائیان بالا رود.

 

    تشکیلات بهائیان را اجبار می كنند، با قلب و روح و فطرت ذاتی آنان بازی می كنند، تا چشم و گوش بسته تابع سازمان باشند. در حالی که انسان ذاتاً به دنبال معنویت و خدا جوئی است. اما آنها برای این بندگان ساده لوح خدا ساخته اند، بت ساخته اند و آنها را به استعمار و استثمار كشیده اند. اما شما سعی كن كمی با هوش باشی. اگر كمی دقت كنی می بینی مانند آئین و مكتب شما، هزاران مكاتب دیگر در كشورهائی مانند چین، ژاپن، تبت، هندوستان و همچنین در کشورهای آفریقائی وجود دارد که پیروانشان عاشقانه از آن پیروی می کنند. اما بدبختانه شما بهائیان اسیر تاری هستید كه تشكیلات به دورتان تنیده که نمی توانید از آن خارج شوید. بخاطر اینكه شما حتی اجازه مطالعه کتابی غیر از كتاب های دیكته شده از جانب تشكیلات را هم ندارید. اگر كمی مطالعه داشتید، از خودتان می پرسیدید كه این دینی كه ادعا می كنند از طرف خدا آمده چه برتری نسبت به دین اسلام دارد؟ كدامیك از احكام و تعالیمش بهتر از احكام اسلام است؟ اصلاً اسلام چه چیزی كم داشت كه باید دین دیگری می آمد؟


    من خودم یكی از مبلغین به نام همین شهر بودم. هیچكدام از افرادی که جزء اعضای محفل محلی بوده و هستند، به اندازه من سواد و معلومات امری نداشتند. فعالیتی كه من در زمان بهائیگری داشتم، هیچكدام از آنان نداشته و ندارند. اما با مطالعه کتب اسلامی و آثار مطرودین این فرقه و حقائقی که آنان از پشت پرده تشکیلات بیان کرده اند، فهمیدم سخت در اشتباهم. تشکیلات كسی را به نام بهاء پیامبر خدا و خدای ما قرار داد که ما چشم و گوش بسته باید از وی اطاعت کنیم. شما می دانید که الان تمام احكام بهائیان از اسرائیل می آید. پیامبری كه در طول یك قرن تمام احكام و تعالیمش توسط پسر و نوه و نتیجه اش كاملاً تغییر كرده و در مرتبه آخر هم مركزی به نام بیت العدل دستور دهنده و صادر كننده احكامی شود که حسینعلی بهاء نگفته باشد، چنین شخصی پیامبر نیست.


ادامه دارد...



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/14 ساعت 08:30 توسط بابائی

                               

چرا ظهور و نبوت باب فقط 9 سال طول كشید؟                       

   

    با صحبت هائی که آقای منصوری دائی پویا می کرد، دیگر مجالی برای جواب دادن من باقی نمانده بود. چون از این جوابها زیاد شنیده بود؛ قبل از اینكه من مترصد پاسخی باشم، خودش به پاسخ بهائیان اشاره می كرد و آن پاسخ را با پاسخ دندان شكن دیگری رد می كرد. حس كردم در یك فرصت كوتاه قصد دارد هر آنچه می داند به من بفهماند. گویا برای گفتن حرفهایش وقت زیادی نداشت؛ همه چیز را با عجله می گفت. مدتی كه صحبت كرد، گفتم: آقای منصوری مسئله اصلی كه شما را از بهائیت متنفر كرد چه بود؟


    منتظر بودم تا بگوید از رفتارهای ناشایست بهائیان دلخور شده ام، همان چیزی كه مدتی بود مرا نیز آزار می داد و باعث تردید من شده بود. می خواستم به او بگویم: رفتار بهائیان را نباید به پای دین بنویسد. اما او اساسی تر از این چیز ها صحبت می کرد و انتقاد او نسبت به بهائیان ریشه ای بود. صدای تأثیر گذار و پر جاذبه ای داشت؛ و از چهره اش هیچگونه كینه و عقده شخصی حس نمی كردم. بیک باره سکوت را شکست و گفت: شما تا بحال از خودت پرسیده ای چرا ظهور و نبوت باب فقط نه سال طول كشید و اینچنین به سرعت از بین رفت؟ مگر خود بهائیان نمی گویند: هر ظهوری كه دروغ باشد دوام ندارد؟ گفتم: او مبشر ظهور حضرت بهاءالله بود و دلیلی نداشت كه نبوتش زیاد طول بكشد. گفت: اگر این طور است، پس چرا در كتاب خودش این همه احكام و تعالیم جدید صادر كرد؟ آیا فقط برای نه سال آن همه دستورات و احكام صادر می شود؟


    اشكال شما بهائیان این است كه كتاب بیان عربی و حتی بیان فارسی علی محمد شیرازی و سایر كتابهای ایشان را مطالعه نكرده اید. یعنی سران تشكیلات به شما اجازه مطالعه آنها را نمی دهند، چون در این صورت متوجه خواهید شد كه اصلاً باب مبشر حسینعلی بهاء نبوده بلكه خودش ادعای مهدویت و پیامبری كرد وگفت: دو هزار سال بعد من یظهره الله ظهور خواهد کرد. و حسینعلی بهاء وقتی دید اگر پیروان باب این مسئله را بدانند به او شك خواهند کرد، تمام كتابها و نوشته جات علی محمد باب را به دریا ریخت وگفت: هنوز مردم قادر به درك این كتابها و دستورات الهی نیستند. اما نوشته های علی محمد باب در دست مردم هنوز باقی است، اگر می خواهی حقیقت را درك كنی، بیان فارسی و عربی و سایر كتابهای باب را پیدا كن و مطالعه کن؛ مطمئن باش که از بهائیت خارج می شوی. گذشته از اینكه متوجه بطلان بهائیت نیز خواهی شد. بلكه متوجه می شوی خود باب هم دست نشانده ای بود كه فریب استعمار را خورد. او به حدی هذیان گو بود كه اگر آثار او به دست هر شخص بهائی برسد، خواهد گفت: اگر بشارت دهنده بهاء این فرد است، پس خود بهاء هم قطعاً باید كذب محض باشد. بعد گفت: شما هیچ فكر کردی چرا در بین بهائیان، كسانی كه گفته ها و عملكردشان یكی باشد نادرند؟


ادامه دارد...



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1392/02/10 ساعت 08:07 توسط بابائی

                                                 دیداری در خیابان

 

    آنچه که در زیر می خوانید، حاصل ملاقات غیر منتظره خانم رستگار با آقای منصوری در یک خیابان است. هر دو از بهائیانی بودند که در شهر سنندج زندگی می کردند، آقای منصوری که با تحقیق و تفحص در آئین بهائیت، پی به بطالت این آئین جدید برده بود، حقیقت مطلب را دریافت و به آغوش اسلام بازگشت و بدین خاطر مورد طرد بهائیان واقع شد، اما خانم رستگار هنوز یک فرد بهائی محسوب می شد و در جلسات و محافل محلی بهائیان نیز حضوری فعال داشت. این بخش اول داستان است که خدمت شما ارائه می شود.

 

    چند دقیقه ای بود که كنار خیابان منتظر تاكسی بودم، هر تاکسی که رد می شد پر بود از مسافرین. دیگه داشت حوصله ام سر می رفت که ناگهان دیدم پیكان سفید رنگی از مقابلم رد شد و چند متر جلوتر ترمز كرده ایستاد، به عقب برگشت و  از من تقاضا کرد تا سوار شوم. راننده پیکان مردی در حدود چهل و پنج ساله با كت و شلوار كرم رنگ که به ظاهر مرتب و متشخص به نظر می رسید، با اصرار از من خواست تا سوار شوم. مسیرم را به او متذکر شدم. گفت: خانم رستگاری چرا سوار نمی شی گویا مرا نشناختی؟ مگر شما خانم رها نیستی؟ گفتم بله و با حال تعجب سوار ماشین شدم. راننده لبخند محبت آمیزی گوشه لبش بود؛ ابتدا حال پدر و مادرم را پرسید، بعد هم به من گفت: از درس اخلاق بر می گردی؟ گفتم: شما از احباء هستید؟ گفت: من منصوری هستم، دائی پویا. نشناختی؟ چرا این همه به خودت زحمت می دهی و در این کلاس ها شرکت می کنی؟ واقعا این زخمات برای چیست؟ گفتم: در راه عشق به حضرت بهاءالله. گفت: تو بهاءالله را می شناسی، می دانی او كیست؟ یا فقط به خاطر تعریف های دروغینی كه در باره او گفتند و تو شنیدی، همه زندگیت را وقف او كردی؟ گفتم: من او را نمی شناسم و فکر هم نمی کنم كسی بتواند بحقیقت معرفت او نائل شود؛ چرا که او فراتر از ذهن كوچك ماست. گفت: تو او را با خدا اشتباه گرفتی، زیرا این حرف ها در باره خدا سزاوار است. گفتم: او با خدا فرقی نمی كند. گفت: اگر فرق نمی كند، شما برایم بفرمائید: حسینعلی بهاء چه خصوصیتی دارد كه فكر می كنی او با خدا فرقی نمی كند؟


    با این سخنان یك باره به خود آمدم، دیدم حرف هایش منطقی و درست است. زیرا واقعاً من بهاء را نمی شناختم، خانواده و معلمین ما او را به حدی از ذهن ما دور نگه داشته بودند كه ما حق نداشتیم در باره او سوالی بپرسیم. لحظه ای احساس كردم من بتی بنام حسینعلی بهاء را می پرستم، زیرا من عكس او را هم ندیده بودم، زیرا كسی از بهائیان اجازه نداشت عكس او را ببیند و تماشا کند، در حقیقت من او را می پرستیدم بدون اینكه بدانم چرا باید چشم و گوش بسته از او اطاعت کنم.


    من شنیده بودم كه در قرآن مسلمانان آیه ای هست که روز قیامت خدا برای رستگاران قابل رؤیت خواهد بود، و خدا نزد آنان خواهد آمد. لذا ما گمان می کردیم که خدا به شكل انسانی به نام بهاءالله ظهور كرده و بهاء در واقع وجود مادی و جسمی خداست. با سخنان دائی پویا به فكر فرو رفتم اما سعی كردم همچنان در جبهه مخالف باشم تا چیزهای بیشتری دستگیرم شود.


ادامه دارد...



موضوع : گفتگو با بهائیان ,