z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1398/06/30 ساعت 08:42 توسط بابائی

                                        زیادی در اذان

 

    در قسمت هفتم یادآور شدیم که علی محمد شیرازی پیش از مسافرت به مریدانش گفت: من به مکه می روم و بعد از آن به عتبات خواهم رفت، شما نیز در عتبات به من ملحق شوید. بدین جهت عده ای از مریدان وی به عتبات رفته و منتظرش ماندند، اما علی محمد به عتبات نرفت. در تاریخ فرقه ضاله علتی برای این کارش بیان نشده است. این خلف وعده را هم می توان یکی از شگفتی های این مدعی بابیت دانست!

 

    علی محمد شیرازی پس از مسافرت به مکه و مدینه به جدّه مراجعت کرد و از آنجا با کشتی به بوشهر بازگشت. سفر وی به مکّه تا مراجعت به بوشهر نه ماه به طول انجامید و اواخر ماه ربیع الثانی ۱۲۹۱ قمری (خرداد 1253 شمسی) با همراهان از همان طریق و با همان کشتی به بندر بوشهر مراجعت کرد. پس از ورود به بوشهر در همان کاروان سرائی که سابقاً تشریف داشت، ورود فرمود. جمعی از آشنایان و دوستانش در آنجا به دیدن وی آمدند و به او خوش آمد گفتند.

 

    وی آنگاه مکتوبی شامل خبر مراجعت خود به قدّوس داده و گفت: این نامه را به خال أعظم در شیراز برسان. قدّوس به جانب شیراز توجّه نمود و به منزل حاج میرزا سیّد علی خال (دائی علی محمد شیرازی) ورود کرد و آن توقیع مبارک را تسلیم خال نمود. جناب خال از قدّوس سلامتی علی محمد را جویا شد، قدّوس شرح احوال را بیان کرده و امر مبارک را به او ابلاغ نمود. جناب خال پس از استماع به امر مبارک مؤمن شدند.

 

    دوّمین شخصی که قدّوس در شیراز ملاقات کرد، ملّاصادق خراسانی بود،  قدّوس رساله ی "خصائل سبعه" را به ملاصادق مقدس خراسانی داد و گفت:  امر مبارک این است که اوامر مسطوره در این رساله را به موقع اجراء گذاری. از جمله اوامر علی محمد باب در آن رساله این بود که بر اهل ایمان واجب است در اذان نماز جمعه "أشهد أن علیا قبل نبیل باب بقیة اللّه" را اضافه کنند.

 

    (نبیل در حروف ابجد مساوی با محمّد است و علی قبل نبیل هم یعنی علی محمّد. وی می خواست بگوید من باب امام زمان عج هستم) ملاصادق چون بر این امر مبارک اطّلاع یافت، بی‌تردید به اجرای آن اقدام کرد و در مسجد نو که امام جماعت بود، اذان نماز را با آن فقره مزبوره انجام داد‌. مردم جمیعاً مندهش شده قیل و قال بلند شد. علمائی که در صف اوّل جماعت بودند و به تقوی و ورع معروف بودند، به فریاد آمدند.

 

    آنها با آه و ناله می گفتند ای وای، ما زنده باشیم و ببینیم که این مرد در مقابل چشم ما رایت کفر را بر افراشته، پس این کافر را بگیرید که دشمن دین و دشمن خداست، در دین الهی بدعت می گذارد، بگیرید این مرد را که این گونه اساس اسلام را خراب می کند؛ بابیّت مقام کمی نیست که هر کسی بتواند آن را ادّعا کند.

 

    باری فریاد و فغان علما بلند شد، تمام شهر موّاج و مضطرب گشت، حسینخان ایروانی حاکم فارس، آجودان باشی (استوار دوم) از حصول این هیجان ناگهانی متعجّب شد و سبب پرسید، گفتند: سیّد باب اخیراً از حجّ کعبه و زیارت مدینه مراجعت کرده و به بوشهر وارد شد و یکی از شاگردان خویش را به شیراز فرستاد تا احکام او را منتشر سازد.

 

    این شخص مدّعی است که سیّد باب مؤسّس شرع جدیدی است که وحی بر او نازل شده، اینک ملاصادق خراسانی پیروی این امر جدید را اختیار کرده و بدون هیچ ترسی پیروی او را از واجبات اولیه می شمارد. حاکم فارس چون بر این قضیّه وقوف یافت، به دستگیر کردن قدّوس و مقدّس فرمان داد و امر کرد تا آنها را به دار الحکومه شیراز بیاورند.

 

     حسب الأمر حاکم هر دو را نزد وی برده و کتاب قیّوم الأسماء را که از آثار حضرت باب است، نیز به وی دادند. حسینخان ملا صادق را مخاطب ساخته گفت: آیا اوّل این کتاب را خوانده‌ای که چگونه علی محمد به ملوک و سلاطین و شاهزادگان خطاب می کند که دست از سلطنت خود بردارند و به اطاعت او بشتابند.

 

    اگر این حرف درست باشد، محمّد شاه باید دست از تاج و تخت بردارد و به درگاه سیّد باب بشتابد و من نیز که حاکم فارسم باید دست از حکومت بردارم. ملّا صادق گفت: اگر صدق ادعای وی با دلائل متقنه ثابت گردد، در این صورت هر چه می گوید درست است و همه باید اطاعت کنند. خواه محمّد شاه باشد، یا وزیر محمّد شاه همه باید اطاعت کنند.

 

    حسینخان که از این جواب خشمگین شد به فرّاشان امر کرد تا آنان را تازیانه بزنند پس از آن هر دو را از شیراز بیرون کرده و به آنها گفتند: اگر برگردید به عذاب شدید مبتلا شده و به دار آویخته خواهید شد. حسین خان سپس مأمورینی چند از شیراز فرستاد و امر کرد که هر کجا سیّد باب را بیابند، دستگیر کرده تحت الحفظ به دار الحکومه وارد نمایند.

میرزا حسین خان آجودانباشی، حاکم فارس

http://s2.picofile.com/file/8372844426/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AE%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C.jpg


موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1398/04/25 ساعت 08:38 توسط بابائی

                                      مدعی بابیت در مکه

 

    در آخرین روزهای ایّام حجّ حضرت باب پهلوی حجرالاسود با میرزا محیط کرمانی روبرو شد، دست او را گرفت و فرمود: ای محیط تو خودت را از رجال معروف شیخیّه وعالم به حقایق تعالیم شیخ مرحوم (شیخ احمد احسائی) می‌پنداری و باطناً مدعی هستی که وارث آن دو کوکب تابان و جانشین نورین نیّرین (شیخ احمد و سید کاظم) هستی، اینک نگاه کن من و تو در محترم ‌ترین نقاط حاضریم.

 

    در چنین مکان مقدّسی انسان می تواند بین حقّ و باطل را تمیز دهد و هدایت را از ظلالت ممتاز سازد. اکنون من به تو می گویم هیچکس بجز من در شرق و غرب عالم نیست که خود را باب معرفت اللّه معرّفی کند، برهان من همان برهان جدّم رسول الله است. هر چه می خواهی ازمن بپرس تا من جواب تو را در ضمن آیات مبارکه که مثبت صحّت ادعایم است بدهم.

 

    اینک تو را مخیّر قرار می دهم که یا امر مرا از دل و جان پذیرا شوی و یا علناً اعراض کنی و ردّ ادعایم نمائی، شق ثالثی ندارد. اگر شق ثانی را اختیار می کنی، علناً اعراض خود را ازحقّ اعلان نما تا حصول سعادت و شقاوت متّکی ببرهان باشد و راه راست و حقّ برای همه آشکار شود.

 

    میرزا محیط چون این بیان را شنید و اتمام حجت را کامل دید، دست و پای خود را گم کرد خود را در مقابل آن جوان مانند گنجشکی ضعیف در چنگال شاهبازی قوی اسیر و زبون یافت و با آنکه شخصی پیر و دانشمند و توانا بود، خود را در نهایت درجهء ضعف مشاهده کرد و گفت: " آقای من اولین روزی که در کربلا شما را زیارت کردم احساس نمودم که مطلوب اصلی و محبوب واقعی من شما هستید، ولی خواهشی دارم که مرا عفو کنید و به ناتوانی من مرحمت فرمائید.

 

    حضرت باب به او فرمودند: "ای محیط هر چه می خواهی بپرس، من به فضل الهی جواب تو را می دهم، لسان من به عنایت خداوند حلّال مشکلات است، بپرس تا بعظمت مقام من واقف شوی و بدانی که هیچ کس را نمیسزد که مانند من مشکلات را حلّ کند و لب به حکمت گشاید. میرزا محیط ناچار چند سؤالی به محضر مبارک عرض کرد و گفت: من مجبورم به مدینه ی منوّره بروم. آنگاه از حضور مبارک مرخّص شد و با نهایت ترس و وحشت دور شد.

 

    حضرت باب وقتی مناسک حجّ را تمام کردند توقیعی برای شریف مکّه به ضمیمه ی بعضی از آیات و آثار دیگر بواسطه ی جناب قدّوس ارسال داشتند. توقیع مزبور شامل معرّفی مقام عظیم خودشان و دعوت شریف به ایمان و قیام به خدمت بود. به قدّوس فرمودند: می روی و به دست خود این توقیع را به شریف می دهی. شریف مکّه در آن ایّام به امور دنیوی سرگرم بود و بمقاصد مادّی توجّه داشت از این جهت گوش به ندای الهی نداد.

 

    حاجی نیاز بغدادی گفت: من در سال هزار و دویست شصت و هفت هجری بمکّه معظّمه رفتم و با شریف مکه ملاقات کردم. دراثنای مذاکرات بمن گفت: یادم می آید درسال شصت جوانی در اثنای حجّ نزد من آمد و نامه‌ای سر به مهر مختوم به من داد. من کتاب را گرفتم ولی از شدّت گرفتاری و کثرت کار فرصت نکردم آن را بخوانم.

 

     بعد از چند روز همان جوان آمد و جواب خواست. من چون زیاد کار داشتم و در آن وقت فرصت نداشتم که آن کتاب را بخوانم جوابی ننوشتم تا وقتی که ایّام حجّ گذشت. یک روز ‌من اوراق خود را جستجو می کردم غفلةً چشمم به آن کتاب افتاد، چون خواندم دیدم در مقدّمه ی آن کتاب به نهج آیات قرآن پند و اندرز موثر و جالبی نوشته شده بود.

 

    من از قرائت آن کتاب این طور فهمیدم که جوانی از اولاد حضرت فاطمه و از بنی هاشم به دعوت تازه‌ای از ایران قیام نموده و جمیع اقوام جهان را به ظهور موعود بشارت داده؛ دیگر نفهمیدم که نگارنده ی آن کتاب کیست و کار آن دعوت به کجا رسیده است.


اشکالات این داستان

 

    از آنجائی که در تمام روایات معصومین علیهم السلام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در مکه ظهور می کند و اعلام می فرمایند:" ألا یا أهل العالم أنا القائم المنتظر المهدی. أنا بقیّة الله و بقیة الله خیر لکم ان کتنم مؤمنین". بدین جهت فرقه ضاله نیز تلاش نموده تا بگویند که علی محمد شیرازی نیز به مکه رفته و در آنجا ادعای نیابت امام زمان علیه السلام را مطرح کرده است.

 

    در حالی که ما در هیچ منبع حدیثی، روایتی نداریم که امام زمان علیه السلام در شهر دیگری ظهور می کند و بعد به مکه می روند. و همچنین در هیچ روایتی نداریم که امام زمان عج در مکه ادعای نیابت می کند. زیرا نوّاب خاص حضرت در زمان غیبت صغری چهار نفر بودند که به پایان رسید؛ اگر بنا باشد کسی نائب خاص حضرت شود، لازم نیست که به مکه برود و برگردد. علاوه بر اینکه در روایتی هم نداریم یک "نائب خاص" از مکه خواهد آمد!

 

    سابقاً گفتیم که علی محمد شیرازی تا چهار سال تنها ادعای بابیت داشت نه مهدویت اما بعد از چهار سال، در مجلس محاکمه اش در تبریر، ادعای مهدویت و قائمیت نمود. با تمام این احوال رفتن علی محمد شیرازی به مکه محل بحث و گفتگوی زیاد است.

 

    اگر قبول کنیم که وی به مکه رفته باشد، فقط به میرزا محیط گفته: من باب معرفت الله هستم و اسم "مهدی" (عج) را هم بر زبان نیاورده، در حالیکه حضرت مهدی سلام الله علیه در حضور عالم و آدم ادعایش را مطرح می کند و صدای "انا المهدی" سر می دهد که همه خلق آن را می شنوند؛ علاوه بر نشانه های ظهور که واقع می شود. اما در مورد علی محمد شیرازی هیچ واقعه و خبری اتفاق نیفتاد!

 

    "میرزا محیط" نامش میرزا محمد حسین کرمانی است وی از شاگردان معروف سید کاظم رشتی بود که تربیت دو فرزند سید کاظم یعنی سید حسین و سید احمد را بر عهده داشت و بعد از وفات سید کاظم او نیز همانند علی محمد شیرازی از مدعیان نیابت و جانشینی سید کاظم رشتی بود.

 

     اینکه می گویند: "او نامه ای به شریف مکه نوشت". در هیچ منبعی روائی ما نیست که امام زمان عجل الله تعالی فرجه نامه ای به حاکم مکه یا شخص دیگر ی بنویسد، چون با آمدن حضرت حجت بر همگان تمام می شود و هیچ عذر و بهانه ای برای کسی باقی نمی ماند.

 

    حاکم مکه گفت "آن جوان به ظهور موعود بشارت داد. دیگر نفهمیدم آیا آنکه بشارتش را داده بود، بالاخره آمد یا نیامد"؟ حضرت موسی به آمدن حضرت عیسی بشارت داد. و عیسی بن مریم به آمدن پیامبر اسلام ص بشارت داد. پیامبر أعظم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم نیز به آمدن امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بشارت دادند که او خواهد آمد.

 

    به عقیده فرقه ضاله بهائیت علی محمد شیرازی همان مهدی موعود است که ظهور کرد و بعد هم کشته شد! آیا ما اعتقاد به چنین امام زمانی داریم؟


شریف مکه در زمان علی محمد شیرازی

http://s8.picofile.com/file/8366810984/%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D9%85%DA%A9%D9%87.jpg



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1397/12/10 ساعت 08:23 توسط بابائی

                                          سفر باب به مکه

 

    پس از وصول عریضه ملّا حسین از خراسان به حضور مبارک، هیکل اطهر عازم حج بیت اللّه گردیدند. وی با قافله حجاج شیراز روانه حج بیت شدند. از اصحاب تنها محمد علی قدّوس و غلام حبشی ملازم هیکل مبارک بودند. حضرت اعلی مستقیماً بجانب بوشهر روان شدند. پس از ورود به بوشهر کارهای خود را مرتب فرموده و برای آن سفر دور و دراز آماده شدند.

 

    از بوشهر به کشتی نشسته و مدّت دو ماه سفر دریا طول کشید. کشتی با کمال بطوء و کندی سیر می کرد و گاه گاه دستخوش امواجی شدید و طوفان سخت می شد تا در ساحل ارض مقدس لنگر انداخت.

 

    مشکلات این سفر و شدّت طوفان و امواج و عدم وسائل استراحت، هیچ یک نتوانست هیکل مبارک را از نماز و دعا و مناجات و تضرّع ممانعت نماید بدون آنکه توجهی به طوفان شدید و امواج سهمگین آن و بیماری حجّاج داشته باشند، الواح مبارکه از لسان مقدس نازل می شد و جناب قدوس می نوشتند.

 

    حتّی در وقتی که کشتی دچار اضطراب شدید و طوفان سخت بود و همه مسافرین را ترس و پریشانی احاطه کرده بود، اما هیکل مبارک با کمال اطمینان و متانت به کار خود مشغول بودند و آثار متانت و سرور وجه مبارک به واسطه وقوع طوفان هائل و هیاهوی حجاج ابداً تغییر نمی کرد.

 

    (فرقه ضالّه بهائیت مدعی است علی محمد شیرازی همان مهدی موعود شیعیان جهان بود که ظهور کرد، و کشته شد. اگر او امام زمان علیه السلام بود، امام (ع) نسبت به مردم خیلی دلسوز  و مهربان هست؛ چطور علی محمد شیرازی همان "مهدی موعود" بود که ترس و بیماری مسافران کشتی ابداً نتوانست در روحیه او تغییری ایجاد کند و با متانت به کار خود مشغول بود؟ در حالی که امام رضا علیه السلام خصوصیات امام معصوم را چنین بیان می فرمایند.

 

    امام هشتم سلام الله علیه می فرمایند: "الامام، الانیس الرفیق" امام معصوم برای مردم مانند یک رفیق است. "والوالد الشفیق و الاخ الشقیق" امام معصوم برای مردم مانند یک پدری مهربان و برادری همانند و دوقلو می باشد. "و الام البره بالوالد الصغیر" امام معصوم به امت خویش مهر می ورزد، همانند مادری که به فرزند خردسال خود مهربان و نیکوکار است. "و مفزع العباد فی الداهیه الناد" امام پناهگاه بندگان خداوند در مصیبت ها و دشواری های عظیم است. و علی محمد شیرازی عجب پناهگاهی برای مسافران کشتی بود!)

 

    چون حضرت باب به جدّه رسیدند احرام پوشیدند و بر شتر سوار شده به جانب مکه توجه فرمودند. جناب قدّوس پیاده راه می پیمود و ملازم هیکل مبارک بود. (کسانی که مکه مشرف شده اند می دانند که محل احرام برای حجاجی که اول مدینه هستند، مسجد شجره در نزدیکی مدینه منوره است و برای حجاجی که اول به مکّه می روند، میقات آنان {جائی که باید لباس احرام بپوشند} مسجد جُحفِه در 80 کیلومتری مکه است. چطور شد که علی محمد باب در بندر جدّه مُحرِم شدند؟ آیا نمی توانستند به جحفه بروند؟ یا برای این مدعی حُقه چنین کاری زحمت داشت؟ )

 

    حضرت اعلی در روز عرفه در مکان خلوتی به نماز و دعا مشغول شدند. نُه روز بعد که عید قربان بود پس از نماز عید به مِنی تشریف بردند و نوزده گوسفند از بهترین گوسفندان خریداری کرده، نُه گوسفند را به اسم خود و هفت رأس آن را به اسم جناب قدوس و سه رأس به نام غلام حبشی قربانی کردند و گوشت آنها را نیز بین فقرا و مستمندان آن نواحی تقسیم فرمودند. (وی چقدر ثروت داشت که ۱۹ گوسفند خریداری کرد؟)

 
   
ماه ذی الحجه که موقع ادای مراسم حج است در آن سال مطابق با اول زمستان بود، معذلک گرما خیلی شدید بود و حجاج نمی توانستند با لباس معمولی خود بگذرانند  و طواف کنند؛ ناچاراً با لباس احرام مراسم حج خود را بجا آوردند و لکن حضرت باب در آن شدّت گرما با عمامه و عبا به اجرای مراسم حج پرداختند. زیرا به احترام و تعظیم شعائر اللّه نزدیک تر بود و با لباس معمولی خود طواف کعبه را به پایان رسانیدند.

 

    از این مطالب خلاف واقع معلوم می شود که علی محمد باب یک فرد دروغگوئی است که اصلاً به مکه نرفته است. زیرا درموسم حج، تمامی حُجّاج باید لباس معمولی خویش را از تن در آورده و با لباس احرام که شامل دو تکه حوله می باشد، اعمال حج را بجا آورند. اما مورخین بهائی می گویند: هوا گرم بود مردم نمی توانستند با لباس معمولی باشند! مگر مردم لباس معمولی خودشان را بتن داشتند؟ تمامی حجاج از روز هشتم ذی الحجه محرم می شوند و به سرزمین عرفات می روند با حالت احرام هستند و بعد هم غروب شب نهم شد، راهی مشعرالحرام می شوند و صبح روز دهم که آفتاب طلوع کرد، راهی منا می شوند و در تمام این سه شبانه روز با لباس احرام هستند.

 

    بعد گفتند: حضرت باب در آن شدت گرما با عمامه و عبا به اجرای مراسم حج پرداختند! مگر می شود کسی چنین کاری بکند؟ تمام حجاج در مراسم حج با لباس احرام هستند و هیچ لباس دوخته ای به تن ندارند. چطور علی محمد که خود را امام زمان شیعیان دانسته، لباس احرام را به کناری گذاشت و با عبا و عمامه مراسم حج انجام داد؟

 

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۱۰۹- ۱۲۰

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۳۲ - ۱۴۶



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1397/09/28 ساعت 08:45 توسط بابائی

                                         موعود مجازی!


   ملّا حسین بشروئی حسب الأمر علی محمد باب به سوی اصفهان رهسپار شد و در آن شهر با آقای ملّا صادق مقدّس خراسانی برخورد کرد. جناب ملاصادق می گوید در ملاقات خود بشارات یوم جدید را از ملا حسین شنیدم و چون از اسم و لقب حضرت موعود سؤال کردم، ملّا حسین جواب داد: ذکر اسم و رسم از طرف موعود ممنوع است.

 

    ملا صادق گفت: آیا من هم ممکن است که او را بشناسم؟ ملاحسین گفت: باب رحمت الهی بر روی جمیع اهل عالم ‌مفتوح است. اما اینک برای ابلاغ امر به حاجی کریمخان به کرمان توجّه نمائید و از آن جا به شیراز عزیمت کنید. امید که در مراجعت به لقای محبوب خود در شیراز فائز گردیم.

 

    ملّاحسین از اصفهان به طرف کاشان رهسپار شد. اوّل کسی که در کاشان به امر مبارک مؤمن شد، حاجی میرزا جانی پَرپا است که از تجّار معروف کاشان بود. ملّا حسین سپس از کاشان به جانب قم رهسپار شد و لکن استعدادی در مردم آن شهر نیافت.

 

    وی سپس از قم به جانب تهران عزیمت کرد و در تهران به مدرسه میرزا صالح معروف به مدرسهء پامنار منزل اختیار نمود. وی هر روز صبح زود از منزل خود خارج می شد و یک ساعت از شب گذشته به منزل خویش بر می گشتند.

 

     میرزا موسی‌ کلیم برادر حسینعلی می گوید: ملّامحمّد معلّم نوری برای من تعریف کرد که من از شاگردان حاجی میرزا محمّد خراسانی بودم و در همان مدرسه ای که درس می داد، منزل داشتم و حجره‌ من بحجرهء  مشارالیه وصل بود. یک روز شاهد مباحثه و مناظرهء استادم با جناب ملّا حسین بشرویه ای بودم.


    از بیانات عجیب ملاحسین تصمیم گرفتم تا او را ملاقات کنم. لذا نیمه شب بدون اینکه انتظار مرا داشته باشد، به حجره او رفتم. به من گفت: اسم شما چیست و موطن شما کجاست؟ جواب دادم: اسم من ملّامحمّد لقبم معلّم، موطنم شهر نور در ایالت مازندران است.

 

    ملّا حسین گفت: از فامیل میرزا بزرگ نوری الان کسی هست که معروف باشد، و در شهرت قائم مقام او محسوب شود؟ گفتم آری. پرسید کیست؟ گفتم: پسر بزرگش حسینعلی. گفت: به چه کاری مشغول است؟ گفتم: بیچارگان را پناه است و گرسنگان را نیز اطعام می کند. خط شکستهء نستعلیق را نیز خوب می نویسد. و سنّ وی نیز در حدود ٢٨ سال است.

 

   ملّا حسین گفت: زیاد به ملاقات او نائل می شوی؟ گفتم: بلی. فرمود: آیا می توانی امانتی از من به ایشان برسانی؟ گفتم البتّه با نهایت اطمینان. ملّا حسین لولهء کاغذی که میان قطعه پارچه پیچیده شده بود را به من داد و گفت: فردا صبح زود این را به ایشان بده و هر چه که گفت، برای من نقل کن.

 

    صبح زود من برخاسته به طرف خانهء حسینعلی رفتم. میرزا موسی برادر ایشان را دیدم در آستانه در ایستاده، مطلب را به ایشان گفتم. میرزا موسی وارد منزل شده، خیلی زود مراجعت کرد، و پیام محبّت آمیز جناب میرزا حسینعلی نوری را به من ابلاغ نمود.


    من به حضور مبارک مشرّف شده لوله ی کاغذ را به میرزا موسی دادم تا در مقابل برادرش میرزا حسینعلی گذاشت. حسینعلی به من اجازه جلوس داد و خود لولهء کاغذ را باز کرد و به مندرجات آن نظری افکنده بعضی از جملات آن را با صدای بلند برای ما خواند. من از ملاحت آواز و ظرافت نغمهء حسینعلی مجذوب شدم.

 

     بعد از قرائت چند فقره به برادر خود توجّه نموده گفتند: موسی چه می گوئی؟ آیا هر کس به حقیقت قرآن نائل باشد و این کلمات را از طرف خدا نداند، از راه عدالت و انصاف برکنار نیست؟ دیگر چیزی نفرمود و مرا مرخّص کرد. یک کلّه قند روسی و یک بسته ی چای نیز به من مرحمت کرد تا به ملّا حسین بدهم. من برخاسته نزد ملّاحسین برگشتم و پیغام و هدیه میرزا حسینعلی نوری را به او دادم ملّاحسین با خوشحالی هدیه را از من گرفت و بوسید، گفت همان طور که قلب مرا مسرور کردی، خدا قلب ترا با سرور ابدی مسرور نماید. من از رفتار ملّاحسین خیلی متعجّب شدم.

 

    چند روز بعد ملّا حسین به طرف خراسان رهسپار شد و در حین خدا حافظی به من گفت: آنچه که دیدی و شنیدی مبادا به کسی اظهار کنی؟ آنها را در قلب خود مستور نگاهدار!

 

میرزا موسی نوری برادر میرزا حسینعلی نوری مازندرانی

      

http://s8.picofile.com/file/8345707684/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%85.jpg

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۷۹ تا ۸۷

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ص 131



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1397/07/10 ساعت 08:19 توسط بابائی

                                    ظهور باب موعود!


   چون تعداد حروف حی کامل گردید، علی محمد باب هر یک از آنان را برای اعلان امر وابلاغ بشارت ظهور روانه شهر و دیاری کرد. ملّا حسین بشرویه ای که خیال می کرد همراه علی محمد برای حجّ بیت الله تشریف ببرند، لکن علی محمد باب وقتی که می خواستند از شیراز عزیمت کنند ملّا حسین را احضار کرده به او گفت: شما باید دامن همّت بر کمر زنید و به تبلیغ امراللّه قیام کنید، خدا شما را محافظت خواهد کرد و قرین نصرت و موفّقیت خواهد ساخت. آنگاه ملّا علی بسطامی را احضار کرده به او فرمودند: شما باید برای اجرای امر فوراً به جانب نجف و کربلا عزیمت نمائید و شیخ محمد حسن صاحب جواهر را برای امر عظیم دعوت نمائید.


    پس از رفتن ملّا علی سایر حروف حی را احضار کرده هر یک را به طرفی مأموریّت داد و در حین وداع وخدا حافظی به آنها فرمود: " ای یاران عزیز من شما در این ایّام حامل پیام الهی هستید. خدا شما را برای مخزن اسرار خویش انتخاب فرموده تا امر الهی را ابلاغ نمائید. شما حروف اوّلیّه ای هستید که از "نقطه اولی" منشعب شده اید! شما چشمه‌ های آب حیاتید که از منبع ظهور الهی جاری گشتید از خدا بخواهید که شما را حفظ نماید تا آمال دنیوی و شئون جهان، طهارت و انقطاع شما را تیره و آلوده نکند و حلاوت شما را به مرارت تبدیل ننماید. من شما را برای روز خدا که می آید تربیت و آماده ساخته‌ام و می خواهم که اعمال شما در مقعد صدق عند ملیک مقتدر قبول افتد. بنابراین بنام خداوند قیام کنید، به خدا توکّل نمائید و به او توجّه کنید و یقین داشته باشید که بالاخره پیروزی با شما خواهد بود.


    پس از اینکه باب بواسطه این بیانات روح تازه ای در اصحاب خویش دمید و مهمترین وظیفه آنان را به آنها گوشزد فرمودند هر یک را مأمور اقلیمی مخصوص و محلّی بخصوص نمودند تا به تبلیغ امر اللّه پردازند. به آنها دستور دادند که در هیچ جا و نزد هیچکس اسم و رسم هیکل مبارک را اظهار نکنند و معرّفی ننمایند و در حین تبلیغ فقط بگویند که ‌باب موعود ظاهر شده دلیلش قاطع است و برهانش متین و کامل. هر که به او مؤمن شود به جمیع انبیاء و رسل مؤمن است و هر که او را انکار نماید به انکار جمیع پرداخته است.


    (چرا علی محمد شیرازی به پیروانش گفت: اسم مرا نزد کسی نبرید؟ جوابش این است که مردم منطقه فارس کاملاً او را می شناختند که وی همان جوانی است که چند سال در بوشهر کار می کرد و در آن هوای گرم وسط روز ساعتها پشت بام مغازه می رفت و با خورشید حرف می زد؛ در اثر این کار، تعادل روحی و روانی او مختل شده از این جهت مردم او را آدم روان پریشی می دانستند که تعادل روحی خود را از دست داده و می گفتند این فرد دیوانه است و به حرف های او اعتباری نیست. لذا به پیروانش گفت: اسم مرا نزد هیچکس نبرید).


    آنگاه با همه خداحافظی کرد و اجازه سفر داد به جز ملّاحسین اوّل من آمن و جناب قدّوس آخر من آمن از حروف حی، بقیّه که چهارده نفر بودند، در هنگام طلوع فجر به طرف محل مأموریّت خود حرکت کردند. وقتی ملاحسین می خواست مرخّص شود، حضرت باب او را مخاطب ساخته فرمودند: از اینکه در سفر حجاز و حجّ بیت با من همراه نیستی محزون مباش. عنقریب تو را به شهری می فرستم که حجاز و شیراز در شرافت با او برابری نتوانند. زیرا رمز عظیم و سرّ مقدّسی در آن نقطه موجود است. اینک باید از اینجا به اصفهان و از آنجا به کاشان و تهران و خراسان عزیمت کنی. از خراسان هم به طرف عراق مسافرت کن. در عراق منتظر فرمان پروردگار خود باش تا بهر کجا که اراده فرماید تو را بفرستد. من هم با قدّوس به قصد حجّ بیت عزیمت می کنم. غلام حبشی خود را نیز همراه می برم. عنقریب قافله حجاز از شیراز حرکت می کند من هم با آنها می روم تا آنچه را بدان مأمورم انجام دهم. انشاءاللّه از آنجا به عراق و کوفه سفر می کنم؛ شاید تو را در آنجا ملاقات نمایم.


    اگر هم امر الهی بر خلاف آنچه گفتم صادر شود، تو را مطّلع خواهم ساخت تا تو در شیراز به حضور مشرّف شوی مطمئنّ باش که جنود ملکوت تو را نصرت می نمایند. هر که ترا دوست دارد خدا را دوست داشته و هر کس تو را دشمن بدارد، دشمن خدا است هر که تو را انکار کند، خدا را انکار نموده و هر کس به تو محبّت داشته باشد به خدا محبّت دارد".


تلخیص تاریخ نبیل زرندی صفحه 76 سطر 10

    
http://s8.picofile.com/file/8338441726/%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C%D8%B5_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%84_%D8%B5_76.jpg

خانه پدری علی محمد باب در شیراز

      
http://s8.picofile.com/file/8338441750/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2.jpg

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۶۸ تا ۷۸

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۳۰ تا ۱۳۲



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/21 ساعت 08:28 توسط بابائی

                                 جستجوی موعود در شیراز!


    موقع خروج از بیت، سید جوان به ملاحسین گفت: به مسجد ایلخانی نزد همراهانت برگرد و راجع به امشب کسی را آگاه نکن و در آنجا بمان و به تدریس مشغول شو. جناب ملاحسین نیز طبق دستور آن حضرت به مسجد ایلخانی نزد رفقا و همراهان خود رفت و در آنجا جمعی از پیروان شیخ و سید چون از ورود ایشان مطلع شدند، گردش جمع شده و برای استفاضه از محضرش حاضر گشتند. ایشان هم اهتمام نموده مجلس درس و وعظ برپا کرده کتاب شرح الزیاره جناب شیخ احمد احسائی را تدریس و تبیین و تشریح می نمود.


    حضرت نقطهٔ اولی نیز گاهی اوقات در مجلس درس جناب ملاحسین حاضر شده و ما بین حاضرین مجلس قرار می گرفتند و بعضی از شب ها حضرت نقطه اولی مبارک غلام خود را می فرستادند و جناب ملاحسین را به منزل خویش فرا می خواندند. مدت چهل شبانه روز بر این منوال گذشت و جز ملاحسین احدی از آن سرّ الهی واقف و آگاه نبود. در این مدت تفسیر سوره یوسف که قیوم الأسماء نیز نامیده شده کامل و موجب اتمام حجت بر خلق گردید.


    یک شب حضرت نقطهٔ اولی به ملاحسین گفت: به زودی سیزده نفر از دوستان تو خواهند آمد، دعا کن آنها نیز از صراطی که از موی نازکتر و از شمشیر برنده تر است، بگذرند. صبح آن شب که ملا حسین از منزل آن حضرت مراجعت نمود، مشاهده کرد که جناب ملاعلی بسطامی به اتفاق دوازده نفر از همراهان که همه ازشاگردان سید کاظم رشتی بودند به شیراز آمده و وارد مسجد ایلخانی شدند. جناب ملاحسین با دیدن آنها خوشحال شد و با کمال محبت به پذیرائی از آنها مشغول شد.


    بعد از چند روز دوستانش به او گفتند: ما همه به تبعیت از شما به تفحص و جستجو قیام نمودہ و در پی شما به شیراز آمدیم. ما تو را به اندازه ای صادق و راستگو می دانیم که اگر خودت ادّعا می کردی که قائم موعود هستی، بی درنگ ادعای تو را قبول می کردیم و الحال چنین استنباط می کنیم که شما پی به مقصود برده و دوره انتظار بسر آمده است؛ بدین جهت از تو می خواھیم که ما را از این حیرت و سرگردانی نجات دهی و حاضریم هر که را قبول کنی ما نیز قبول کنیم!


     ملاحسین که آمادگی آنها را مشاهده کرد، حرف آنان را تائید کرد و گفت: از اولین ساعتی که من به جستجوی حضرت محبوب پرداختم با خود عهد کردم که جان خود را در راهش نثار کنم و خون خویش را در سبیل محبتش برخاک بریزم، الحمدلله که بصرف فضل و کرم خویش ابواب رحمتش را بر ما گشود و من نظر به امر و فرمان آن حضرت در این شهر به تدریس مشغول شده ام. بعد از آن در هنگام طلوع آفتاب جناب ملا حسین و ملا علی متفقاً به بیت مبارک شتافتند.


     وقتی به منزل آن حضرت رسیدند، مبارک غلام آنحضرت را دم در منتظر یافتند که به آنها خوش آمد گفته به داخل بیت راهنمائی نمود. ملاعلى به حضور مبارك رسیده و با کمال اطمینان خاطر بدون احتجاج به صرف نورانیت ضمیر ایمان خود را عرضه داشت و باقی همراهان او نیز هر یک به طریقی از مکاشفه روحانی و توسل به دعا و مناجات و راز ونیاز بسر منزل مقصود راه یافتند و بهمراهی جناب ملاحسین به حضور حضرت نقطه اولی مشرف گشته ایمان خود را عرضه داشتند.


     بدین طریق هفده نفر از حروف حیّ مجتمع شده و اسامی آنان در لوح محفوظ الھی مثبوت گشت. شبی حضرت اعلی به ملا حسین فرمود: یک نفر دیگر باقیست که هیجده نفر حروف حی تکمیل شود و او نیز فردا وارد شیراز خواهد شد. روز بعد وقتی جناب ملا حسین در حضور مبارک به طرف منزل می رفتند در اثناء راه جوانی تازہ از راہ رسیده به ملاحسین برخورد نمود و او را درآغوش کشید و از چگونگی حال او و کیفیت تحقیق و تجسس آن محبوب عالمیان پرسش نمود.


     آن جوان چون حضرت اعلی را قبلاً در کربلا زیارت نموده بود به طرف آن حضرت (که در آن حین از آنجا عبور می کرد) اشاره نموده گفت: من این امر عظیم را از این سید بزرگوار برکنار نمی بینم. ملاحسین با مسرتی زائد الوصف بی اختیار این بیت بر زبانش جاری شد: دیده ائی خواهم که باشد شه شناس، شاه را بشناسد اندر هر لباس.


    جناب نقطه اولی به ملا حسین فرمودند: تعجب مکن ما در عوالم روحانی با این جوان مرابطه و مکالمه داشته و منتظر ورودش بودیم. این جوان جناب ملا محمد علی بار فروشی بود که به قصد زیارت و حج خانه خدا رهسپار طریق فارس گردیده و موقعی به شیراز رسید که ملا حسین و سایر اصحاب در شیراز بودند و با ایمان او حروف حی کامل گردید و بعداً به لقب قدّوس شهرت یافت. هر چند آخر از همه حروف حی بیان مشرف گشت ولی بر همه آنها تقدّم یافت. سن ایشان در ھنگام ورود به شیراز بیست  و دو سال بود.

 

    از بیں هیجده نفر حروف حی فقط جناب قرة العین بود كه به شیراز نرفته و نعمت تشرف نصیبش نگردید ولی از جهت ایمان و عرفان که غائبانه حاصل نمود و فضل و کمال و فداکاری و شهامت و شجاعت به مقامی اعلی و ارفع رسید که گوی سبقت را از رجال ربورد.


    جناب قرة العین که بعداً به لقب طاهره شهرت یافت، بعد از وفات جناب سید رشتی در کربلا ساکن و محضر درس دائر نموده عده ای از تلامیذ جناب سید از محضرش استفاده می نمودند تا وقتی که ندای حضرت باب از شیراز بلند گردید.

 _________________________________

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۵۲ - ۵۸

 کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۲۲ - ۱۲۹ 



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/10/5 ساعت 08:24 توسط بابائی

                                           ادعای بابیت!


    آن سید جوان گفت: اینک بدان و آگاه باش که در این ساعت و دقیقه باب مدینه علم الهی مفتوح گردیده و من باب این مدینه الهیه می باشم و از این به بعد هرکس هر چه بخواهد و مسئلتی دارد، باید از اینجا بطلبد و منم نقطه علم و عرفان و شناسائی الهی هرکس مرا شناخت به معرفت الله واصل شده است.


    سپس قلم به دست گرفته شروع به نزول آیات در تفسیر و تشریح سوره یوسف که به احسن القصص معروف است فرمودند. بعد فرمودند: اینک وقت نازل شدن تفسیر سوره یوسف (ع) است. پس قلم را برداشته و با سرعت خارج از تصوّر سورة الملک را که اوّلین سوره آن تفسیر مبارک است نازل فرمودند. من همانطور نشسته بودم گوش میدادم صوت جان افزا و قوّت بیانش مرا اسیر خود کرده بود. بالاخره برخاستم و با حیرت و تردیدی که به من دست داده بود، عرض کردم: اجازه بفرمائید مرخّص شوم. با تبسّم گفت: بنشینید اگرحالا از اینجا بیرون بروید هر کس شما را ببیند خواهد گفت که این جوان دیوانه شده است.


    آن وقت دو ساعت و یازده دقیقه از شب شصت و پنجم نوروز مطابق با شب سوم خرداد از سال نهنگ و پنجم جمادی الاولی سال ۱۲۶۰ قمری مطابق با ۲۳ ماه می ۱۸۴۴ م گذشته بود. بعد گفت: بعد از این در آینده این شب و این ساعت از بزرگترین اعیاد محسوب خواهد شد. خدا را شکر کن که به آرزوی خودت رسیدی و از رحیق مختوم آشامیدی. خوشا به حال آن اشخاصی که به این موهبت فائز شوند. سه ساعت از شب گذشته بود که امر کرد تا شام حاضر کنند. غلام حبشی امر مبارک را اجرا کرد طعامی لذید آورد که جسم و روح مرا تغذیه نمود. تصور می کردم از خوراک های بهشتی مرزوقم. آن غلام حبشی از تأثیر تربیت آن جوان نصیب وافری داشت و در نظر من نیز دارای مقام بلندی بود.


    محبّت و لطف رفتار میزبان بزرگوار مخصوص خودش بود از کس دیگری ممکن نبود آن گونه عواطف و فضائل‌ آشکار و ظاهر گردد. همین مطلب به تنهائی برای عظمت و جلالت آن بزرگوار برهانی کافی و شاهدی صادق بود واحتیاجی به سایر شئون هم نداشت. من که گرفتار سحر بیانش شده بودم، نمی دانستم چه وقت وچه هنگام است؛ ازدنیا بی خبر وهمه چیز را فراموش کرده بودم. ناگهان صدای اذان صبح بگوشم رسید. آن شب در محضر او جمیع نعم الهیّه را که در قرآن برای اهل بهشت مقرّر فرموده محسوس دیدم.


    آن شب خواب بچشم من نیامد. به نغمات صوت روح افزا و آواز جانفزایش در هنگام نزول آیات قیّوم الاسماء یعنی تفسیر سوره یوسف گوش فرا داده و از ترنّماتش لذّت می بردم در حین مناجات با لحنی دلربا بعد از هر چند جمله این آیات قرآن کریم را تلاوت می کرد‌: "سُبحَانَ رَبِّکَ رَبِّ العِزّةِ عَمّا یَصِفُون وَ سَلَامٌ عَلَی المُرسَلِینَ و َالحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العَالَمِینَ". بعد فرمود: شما اوّل کسی هستید که بمن مؤمن شده‌اید من باب اللّه هستم و شما باب الباب. باید ١٨ نفر به من مؤمن شوند باین معنی که ایمان آنها نتیجه تفحّص و نیز جستجوی خود آنها باشد بدون اینکه کسی آنها را از اسم و رسم من آگاه کند! باید مرا بشناسند! و بمن مؤمن شوند. آنوقت یکی از آنها را انتخاب می کنم که با من درسفر مکّه همراهی کند.


    در مکّه امر الهی را به شریف مکّه ابلاغ خواهم کرد، از آنجا به کوفه خواهم رفت. در مسجد کوفه پیام الهی را آشکار خواهم ساخت. شما باید آنچه امشب جریان یافت از همراهان خود و دیگران مکتوم دارید و به هیچ کس چیزی نگوئید. در مسجد ایلخانی توقّف کن و بتدریس مشغول باش. رفتار شما نسبت بمن باید طوری باشد که رمز مستور را افشاء نکند. مرا به هیچ کس معرّفی نکنید تا وقتی که به مکّه توجّه نمایم. برای هر یک از مؤمنین اوّلیّه تکلیفی معیّن خواهم کرد و راه تبلیغ کلمة اللّه را به آنها نشان خواهم داد بعد از این فرمایشات مرا مرخّص فرمودند و تا دم در به همراه من تشریف آوردند.


http://s8.picofile.com/file/8314887100/%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg


منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۴۹ - ۵۲

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۱۸ - ۱۲۲



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/08/16 ساعت 08:38 توسط بابائی

                                     شخص موعود!


    ملاحسین بشرویه ای می گوید: من که سراپای وجودم را حیرت و دهشت فرو گرفته بود، با کمال ادب عرض کردم که حضرت موعود نفس مقدّسه قدسیّه ‌ایست که رتبه‌اش از همه بالاتر است، دارای قدرت فوق العادّه و قوّت فائقه عظیمه است، علامات مخصوصه بسیار دارد، از جمله این است که علم آن بزرگوار بی ‌نهایت است.


    سیّد کاظم رشتی در باره علم موعود اغلب می گفتند: علم من نسبت به علم آن حضرت مانند قطره ای نسبت بدریاست که از طرف خدا به حضرتش عنایت شده، آنچه من می دانم در مقابل معارف عالیه و علم محیط او مانند ذرّه‌ای از خاک است و بین این دو مقام فرق بسیار موجود است.


     هنوز گفتارم را تمام نکرده بودم که بی‌اختیار ترس و شرمساری مرا فرو گرفت، بطوریکه آثارش در من آشکار شد. من از گفته خود پشیمان شده خودم را سرزنش کردم و همّت گماشتم که طرز بیانم را تغییر دهم و از حدّت و شدّت آن بکاهم. لذا با کمال خضوع عرض کردم: اگر حضرت موعود شما هستید دعوت خود را تأسیس فرمائید تا مرا از قید انتظار تشرّف بحضورموعود خلاصی بخشید و از ثقل این بار گران رهائی دهید خیلی ممنون می شوم اگر به انتظار من خاتمه بدهید و مرا خلاصی بخشید. من وقتی خواستم به راه طلب قدم گذارم و بجستجوی موعود بپردازم، دو مسئله را پیش خودم علامت صدق ادّعای مدّعی قائمیّت قرار دادم؛ یکی رساله‌ای بود که شامل مسائل مشکله و اقوال متشابهه و تعالیم باطنیّه شیخ احمد احسائی و سیّد کاظم رشتی بود.


    تصمیم داشتم هر کس آن رموز و اسرار را بگشاید و آن مشکلات را حلّ نماید، به اطاعتش قیام نمایم و زمام امور خود را بدو سپارم. دوّم اینکه سوره مبارکه یوسف را به طرزی بدیع که نظیر آن را در مؤلّفات و کتب نتوان یافت، تفسیر فرماید. انجام این کار مهمّ دلیل صدق ادّعای آن مدّعی است. سابقاً از سیّد رشتی درخواست کرده بودم تفسیری بر سوره یوسف بنویسند. به من فرمود این کار از عهده من خارج است؛ حضرت موعود که بعد از من ظاهر می شود، رتبه و مقامش بمراتب از من بزرگتر است.


     آن بزرگوار وقتی ظاهر شود به صراحت طبع و به صرف اراده مطلقه خویش بدون آنکه کسی از آن حضرت درخواست کند، تفسیری بر سوره یوسف خواهد نوشت و این بزرگترین دلیل بر عظمت مقام و جلالت شأن و صدق ادّعای آن حضرت خواهد بود. من سرگرم این افکار بودم که میزبان بزرگوار من فرمود درست دقّت کنید تمام صفات در من موجود است چه مانع دارد که من همان شخص موعودی باشم که سیّد کاظم رشتی فرموده چه اشکالی در این مسئله تصوّر می کنید.


     پس از استماع این بیان مبارک چاره‌ای جز تقدیم رساله معهوده ندیدم لذا آن را به حضور مبارک گذاشتم و عرض کردم خواهش دارم به صفحات این رساله نظر لطفی افکنده و از ضعف و تقصیر من صرف نظر فرمائید. آن بزرگوار مسؤل مرا قبول کرده کتاب را برداشت و بعضی ازصفحات آنرا ملاحظه کرد آنگاه کتاب را بسته به من متوجّه شد و در ظرف چند دقیقه حل مشکلات و کشف رموز آن را بیان کرد.


     بعلاوه بسیاری از حقایق و اسرار را تبین و تشریح فرمود که تا آن وقت در هیچ حدیثی از ائمّه اطهار و در هیچ کتابی از تألیفات شیخ و سیّد ندیده بودم. بیان مبارک بقدری مؤثّر و بهجت افزا بود و با قدرت مخصوصه ادا می شد که وصفش از عهده من خارج است. بعد فرمود: اگر مهمان من نبودی کارت بسیار سخت بود لکن رحمت الهی شامل حالت شد. خدا باید بندگان خویش را امتحان کند، بندگان را روا نیست که با موازین مجعوله خود خدا را آزمایش کنند. اگر من مشکلات ترا شرح و بسط نمی دادم آیا دلیل برنقص علم من بود؟ حاشا و کلّا.


     حقیقتی که در قلب من تابنده و مشرق است هیچ گاه بعجز و ناتوانی متّصف نشود. امروز جمیع طوایف و ملل مَشرق و مَغرب عالم باید به درگاه سامی من توجّه کنند و فضل الهی را به وسیله من دریافت نمایند هر کس در این مسئله شکّ و شبهه نماید، به خسران مبین مبتلا گردد. تمام مردم مگر نمی گویند که نتیجه خلقت فوز بعرفان حقّ تعالی است و موفّقیّت در پرستش خدا. بنابراین بر همه واجب است که قیام نمایند و کوشش کنند و مانند تو به جستجو بپردازند و ثبات و استقامت بخرج دهند تا حضرت موعود را بشناسند.


    بعد گفت: حالا وقت نزول تفسیر سوره یوسف است پس قلم را برداشته و با سرعت خارج از تصوّر، سورة الملک را که اوّلین سوره آن تفسیر مبارک است، نازل کرده گفت: اگر تو مهمانم نبودی کار بسی مشکل و صعب بود معذلک برای نجات تو که میهمان عزیزی بودی آنچه خواستی باراده الهیه ظاهر گردید و اینک بدان و آگاه باش که در این ساعت و دقیقه باب مدینه علم الهی مفتوح گردیده و من باب این مدینه الهیه می باشم.

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری. ص ۴۵ – ۴۹

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی. ص ۱۱۵ - ۱۱۸

اتاقی که علی محمد شیرازی با ملاحسین گفتگو کرد و مدعی بابیّت شد!

http://s9.picofile.com/file/8310371176/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D8%B8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1.jpg



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/05/26 ساعت 08:32 توسط بابائی
                                     حضرت موعود!


    بعد از فوت سید کاظم رشتی رهبر فرقه شیخیه در کربلا و دفن جسدش در اطراف حرم‌ مطهر امام حسین علیه السلام، شاگردانش چند روزی به عزاداری و سوگواری برای استادشان پرداختند. بعد از پایان عزاداری، ملّا حسین بشرویه ای که از بزرگ ترین شاگرد سید کاظم رشتی محسوب می شد، دیگر شاگردان سیّد کاظم را جمع کرد و از آنان پرسید: استاد ما در آخر عمر چه وصیّتی داشت و آخرین نصیحتش چه بود؟ گفتند: وی چند مرتبه این حرف را تکرار کرد که بعد از وفات وی ترک خانه و کاشانه کنیم و در بلاد پخش شویم و به جستجوی حضرت موعود بپردازیم چرا که ظهور موعود نزدیک است، لذا باید خود را آماده کنید.


     سید کاظم حتّی می گفت حضرت موعود الان در میان شماست، ظاهر و آشکار است. اما میان شما و آن بزرگوار حجاب هائی مانع است؛ قیام کنید و جستجو کنید تا حُجُب مانعه را از میان خود بردارید و بدانید که تا نیّت خود را خالص نکنید و بدعا و مناجات نپردازید و استقامت را شعار خود نسازید، به مقصود خود نخواهید رسید.
وقتی ملّاحسین این کلام را از شاگردان سیّد شنید، به آنها گفت: با وجود این همه تأکیداتی که از استاد بزرگوار شنیده‌اید، پس چرا تا کنون در کربلا مانده‌اید و به جستجوی حضرت موعود نپرداخته‌اید؟


    گفتند: همه ی ما مقصّریم و اقرار و اعتراف به تقصیر خود داریم، اما شخص تو را صاحب رتبه ی عظیم و مقام عالی می شماریم؛ اینک هرچه شما بگوئی ما اطاعت می کنیم حتّی اگر خودت را حضرت موعود معرّفی کنی، ما از تو قبول می کنیم. خلاصه هر چه بگوئی ما حاضریم و به اطاعت از تو کمر بسته ایم. ملّا حسین گفت: ما همه بندهء آستانیم، هرگز من چنین ادّعائی نمی کنم، ولی اوّلین چیزی که بر من و شما واجب است این است که به اجرای وصایای سیّد رشتی اقدام کنیم و آنچه که وی گفته قولاً و عملاً بکار بندیم.

     ملّاحسین پس از این گفتار جهت ملاقات با میرزا حسن گوهر و میرزا محیط کرمانی که از شاگردان مشهور سیّد کاظم بودند و در نجف اقامت داشتند رفت و سفارش‌های استادش را به آنها گوشزد کرد و گفت: برخیزید تا در جستو جوی موعود به اطراف بلاد برویم. اما آن دو به سفارش سید رشتی اعتنائی نکرده بهانه ای برای همراهی اش آوردند.



    
ملّاحسین به همراه برادر و پسر دائی خود به طرف کوفه حرکت کرد و مدّت چهل شبانه روز در مسجد کوفه معتکف شد و به عبادت و راز و نیاز پرداخت و آرزوی دیدار حضرت موعود را طلب می کرد.
بعد از سپری شدن چهل شبانه روز اعتکاف، ملاحسین به طرف ایران حرکت کرد. ابتدا به بوشهر رفت (جائی که علی محمد شیرازی مدت چهار سال در آنجا به تجارت مشغول بود) وقتی از پیدا کردن فرد مورد نظرش در آن شهر ناامید شد، به طرف شیراز حرکت کرد.

    
    
پس از ورود به شیراز، از همراهان خود جدا شده به آنها گفت: شما به مسجد ایلخانی شهر بروید و در آنجا منتظر من بمانید و من نیز هنگام غروب نزد شما خواهم آمد.
با رفتن آن دو، ملّاحسین مدتی در خارج شهر به گشت زدن پرداخت تا اینکه جوان بیست و پنج ساله ای را دید که عمّامه سبزی بر سر‌ گذاشته جلو آمد، وقتی به ملّا حسین رسید به او سلام کرد.

منابع:
۱- تلخیص تاریخ نبیل زرندی، عبدالحمید اشراق خاوری. صص ۳۶ تا ۴۱ نشر ۱۳۴ بدیع

۲- حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی، صص ۱۰۹ تا ۱۱۱ نشر ۱۴۳ بدیع، آذر ۱۳۵۲ 

آرامگاه سید کاظم رشتی

http://s9.picofile.com/file/8303855068/%D9%82%DB%8C%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DB%8C.jpg


موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/04/13 ساعت 08:27 توسط بابائی
                            
                               تاریخچه فرقه ضاله بهائیت


    از آنجائی که فرقه بهائیه منشعب از فرقه بابیه است، جا دارد که اول از تاریخچه بابیه سخن گفته شود؛ تا نوبت به بهائیه برسد.

    بنیانگذار فرقه ضاله بابیه، علی محمد شیرازی می باشد که در روز اول محرم ۱۲۳۵ قمری (۲۷ مهر ۱۱۹۸شمسی) در شیراز متولد شد. پدرش محمد رضا بزاز (که شغل پارچه فروشی داشت) و مادرش فاطمه بیگم می باشد.

     علی محمد در کودکی پدر را از دست داد و تحت سرپر ستی دائی اش سید علی قرار گرفت، و به مکتب خانه قهوه اولیاء که امروزه بیت العباس نامیده می شود، نزد فردی شیخی مذهب به نام شیخ محمد عابد که از مریدان و شاگردان شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی بود، فرستاده شد تا با یادگیری ادبیات عرب، قرآن کریم را بیاموزد.

    علی محمد میل چندانی برای یادگیری و خواندن و نوشتن نداشت، لذا در مکتب‌ خانه توجهی به یادگیری از خود نشان نمی داد و اوقات خود را به بازی گوشی و شیطنت می گذرانید، از این جهت چندین مرتبه توسط استادش تنبیه بدنی می شود؛ تا آنجا که حتی در بزرگسالی نیز آن را از یاد نبرده و در کتابش از آن یاد می کند.

     وی در کتاب بیان عربی صفحه 25 سطر 13 تنبیه استادش را یادآور شده، می‌نویسد: «قل ان یا محمد معلمی فلا تضربنی قبل ان یقضی علی خمسة سنه و لو بطرف عین فإن قلبی رقیق رقیق و إذا أردت ضرباً، فلا تتجاوز عن الخمس ولا تضرب علی اللّحم، الا وان تحل بینهما ستراً. فان تعدیت یحرم علیک زوجک تسعه عشر یوماً». یعنی بگو ای معلم من (شیخ محمد عابد) قبل از اینکه من سن پنج سالگی را تمام کنم، مرا نزن؛ زیرا قلب من خیلی رقیق است؛ و اگر هم می خواهی مرا بزنی، پس پنج ضربه بیشتر نزن و اگر بیشتر از پنج ضربه کتکم بزنی، همسرت به مدت نوزده روز بر تو حرام می شود.

     علی محمد در سن پانزده سالگی به همراه دائی اش جهت کسب و کار و تجارت به بوشهر سفر می کند، اما اکثر اوقات به جای کارکردن، بالای پشت بام مغازه می رفت و در آن گرمای تابستان بوشهر رو به خورشید می ایستاد و با خورشید حرف می زد، اورادی می خواند و به راز و نیاز می پرداخت و در اثر تکرار این عمل و ریاضت باطله جنون ادواری در او پیدا می شود.

    علی محمد شیرازی که در جوانی تعادل روحی خود را از دست داد، پس از پنج سال اقامت در بوشهر، در سن ۱۹ سالگی جهت ادامه تحصیل به عتبات مسافرت‌ می کند. وی در کربلا رحل اقامت می کند و پای درس سید کاظم رشتی حاضر می شود.

    علی محمد که خودش را مقید به حضور درجلسه درس سید کاظم می دید، به طور مرتب در کلاس درس حضور یافته با مسائل عرفانی و تفسیر و تاویل آیات واحادیث که از استادش سید کاظم می شنید، به روش شیخیه آشنا می شود و مدت دو سال از محضر سید رشتی تلمذ می کند.

    بعد از دو سال اقامت در کربلای معلی، در سال ۱۲۵۷ قمری علی محمد به شیراز باز گشته مشغول کار می شود. تا اینکه استادش سید کاظم رشتی در ۹ ذیحجه ۱۲۵۹ قمری (دی ماه ۱۲۲۲ شمسی) از دنیا می رود. با مرگ وی، میان برخی از شاگردان سید برای کسب مقام جانشینی، رقابتی آغاز می شود. عده ای از مریدان سید به دنبال پیدا کردن رکن رابع شیخیه به طرف شهرهای ایران رهسپار می شوند.

    فرقه شیخیه (پیروان شیخ احمد احسائی و نیز سید کاظم رشتی) معتقدند اصول دین اسلام چهار چیز می باشد توحید، نبوت، امامت و رکن رابع. و منظورشان از رکن رابع، شیعه کاملی است که واسطه بین شیعیان و امام دوازدهم‌ علیه الصلاة و السلام می باشد.

برای دیدن کتاب بیان عربی رئی ادامه مطلب کلیک کنید.


موضوع : تاریخچه بهائیت ,